رز صورتی من

پارت ۳۰

در شهر بازی

بکی : بریم ترن هوایی

آنیا : اوکی

بکی : خب من و لوکا که کنار هم می‌نشینیم

آنیا و دامیان مجبور شدن که پشت بکی و لوکا کنار هم بشینن

ترن هوایی شروع کرد به حرکت و از همونجا آنیا ترسیده بود اینقدر که دیگه کلا تو بغل دامیان بود . دامیان هم از خدا خواسته آنیا بغل کرده بود

بعد از پیاده شدن

آنیا : وای من که حالم خیلی بده

بکی : وای خیلی خوش گذشت

دامیان : به منم خوش گذشت ( البته فقط به لطف آنیا 😈😈 )

آنیا ذهن خوانی کرد و تبدیل به یک 🍅🍅🍅 ریزه میزه شد

ویو آنیا

بعد از ترن هوایی رفتیم رستوران و شام خوردیم . داخل رستوران بکی به لوکا و دامیان پیشنهاد داد که امشب رو همگی پیش هم خوش بگذرونیم و شب پیش هم بخوابیم اونا هم قبول کردن . توی راه لوکا رفت و چهار تا بطری الکل گرفت و با خودش آورد . وقتی وارد خونه شدیم همگی لباس راحتی پوشیدیم . من یه لباس سفید که از پشت بسته می‌شد پوشیدم

آنیا : الکل داخل برنامه هامون نبود ... من که نمی‌خورم

بکی بزور به آنیا یه بطری کامل رو خورند و خودش هم یه بطری کامل رو سر کشید ، دامیان و لوکا هم هر کدوم یه بطری کامل رو سر کشیدند . همگیشون کاملا مست بودن که بکی از فرصت استفاده کرد و آنیا و دامیان رو داخل یه اتاق زندانی کرد .

آنیا با حالت مستی : خیلی گرمه و شروع کرد به خوردن لبای دامیان

دامیان هم همراهی کرد و شروع کرد به باز کردن دکمه های پشت لباس آنیا

[ خودتون بقیشو تصور کنید ]

صبح روز بعد

ویو دامیان

وقتی چشمام رو باز کردم سر درد عجیبی داشتم ، یه نگاه به آنیا که کنارم خوابیده بود کردم و متوجه شدم که هر دومون لخت کنار هم خوابیدیم . یکم که فکر کردم یادم اومد که دیشب چه اتفاقی افتاد و من و آنیا با هم چیکار کردیم که در اتاق باز شد و لوکا وارد اتاق شد

لوکا : به به !! به کبوترای عاشق ما ... دیشب خوش گذشت به نظر میاد که عروس خانم آینده هنوز خوابه و خبر نداره که چه اتفاقی افتاده

دامیان با قیافه ترسناک و عصبی : آخه این چه کاری بود که شما دوتا انجام دادین (با داد)

آنیا با صدای دامیان از خواب پرید و با چهره ای خواب آلود : چه خبره تونه اول صبحی و سرش رو گذاشت روی شونه دامیان

دامیان : اگه یه نگاه به خودت کنی میفهمی که چه اتفاقی افتاده (نیمه داد)

آنیا که تازه به خودش اومده بود یه نگاه به دامیان انداخت

آنیا : چرا منو تو هیچی تنمون نیست ؟

لوکا که وایساده بود دم در لبخند ملیحی میزنه

لوکا : دیگه دیره برای غر زدن ..... باید منتظر بچه ها تون باشید

آنیا و دامیان : دهنتو ببند لوکا (با داد)

لوکا : باشه نخوریمون ... صبحانه حاضره بیاید پایین راستی یادتون نره لباس بپوشید

سر میز صبحانه

همگی سر میز جمع شده بودن که کارلوس وارد عمارت میشه

کارلوس : خانم آنیا ماشین حاضره ... پدرتون به من سفارش کردن مراقبتون باشم و همه جا همراه تون بیام ( فکرش رو هم نمی‌کردم که این پسر اینقدر پرو باشه که شب اینجا بخوابه ... آنیا داخل این پسره چی دیده که اینقدر دوسش داره )




تا پارت بعدی بدرود ❤️🌸💜
دیدگاه ها (۳۰)

عشقی حقیقی

زمرد های صورتی پارت ¹²دامیان اومد بالا و اونا رو تو اون وضعی...

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

P23از زبان نویسندهانیا رفت تو دست شویی و شروع به گریه کردن ک...

طلسم چشای بانمکت/p21/فصل ۲

راز هایی که مارا کنار هم آوردند=پارت۴فردای اون روز، آنیا از ...

عشقی حقیقی

زندگی جدید فصل2نویسنده الان یک هفته از اون اتیش سوزی گذشته و...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۵****آنچه گذشت؛**ایلا با نقش کشیدن خود...

چهره جولیا ب انقدر عصبی شد که همون لحظه یه مشت خیلی محکم به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط