آینه 53
#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 53:
"دازای"
همینکه فئودور از اتاق بیرون رفت، از جام بلند شدم و قبل از هرکاری قرصا رو از دهنم بیرون اوردم
گوشیمو برداشتم و پیامایی که به نیکولای داده بود رو چک کردم
+ پس اینجا نگهش داشتی.. اتاق C-23
اهی کشیدم و سریع از جام بلند شدم
از توی آینه قدی نگاهی به خودم انداختم و دستی به گردنم کشیدم
+ چویا.. لطفا حالت خوب باشه..
اینو گفتم و رفتم سمت اتاق زیرشیروونی..
همونجایی که چند روز پیش ازش کلیدشو گرفتم واسه بنزین..
هه.. اون لعنتی خودش با دستای خودش راه خروجمو باز کرد
گالن های بنزین رو یکی یکی پایین اوردم و توی همین مدت هم ساعت دو و نیم شد..
دقیقا وقت تعویض شیفت..
با کارتی که چویا واسم گذاشته بود، از اتاقم خارج شدم و بنزینا رو همراه خودم بردم
اول از همه در خروجی که راه به یه حیاط داشت رو پیدا کردم و بعد هرجایی از اون طبقه بالا که به ذهنم میرسید رو با بنزین پوشوندم..
البته حواسم بود طبقه پایین نریزم که واسه بقیه بیمارا مشکلی پیش بیاد و قطعا تا اون موقع اتش نشانی میرسید..
عجیب بود چون.. هیچکس هنوز نرسیده بود که جلومو بگیره..!
بلاخره، اتیشو روشن کردم و به گر گرفتنش خیره شدم
یه سال گول زدن من، همین امشب به پایان میرسید..
دستمو زیر گلوم کشیدم و بغضی که حس میکردم داشت خفه ام میکرد رو ساکت کردم
+ خب.. اتاق C-23..
سریع رد همه اتاقا رو زدم تا بهش رسیدم
با چیزی که دیدم، خشکم زد..
+ چویا.. تو..
لبخندی زد و از اتاق بیرون اومد
- اینم از فئودور..
+ ولی چطوری..!
قبل از اینکه جوابی بده، یکی از نگهبانا از توی اتاق بیرون اومد..
باورم نمیشد..
برادرش بود..! ورلاین
چویا: همه چیو بهت میگم، فعلا بیا تا برنگشتن از این جهنم بریم بیرون
نگاهی به فئودور که توی اتاق روی یه صندلی بسته بودنش انداختم
فئو: تو نمیدونی بیرون چخبره دازای.. فکر نکن میتونی فرار کنی..
اخم کردم
+ دیدار به قیامت فئودور
اینو گفتم و سه تایی از اون جهنم رفتیم بیرون
ولی..
درست همینکه پامو بیرون گذاشتم، فهمیدم منظور فئودور چی بود..!
با تعجب، همونطور که اون نور دوباره مثل هرشب سر سر ساعت سه به چشمم میخورد، نگاهی به چویا انداختم
نمیتونستم حرفی بزنم..
باورم نمیشد..
تازه فهمیده بودم اون نور.. یه فانوس دریاییه..!
+ چ.. چویا.. ما.. وسط د.. دریاییم..؟!
چهار پارت دیگه مونده بچه ها🥹
𝓟𝓪𝓻𝓽 53:
"دازای"
همینکه فئودور از اتاق بیرون رفت، از جام بلند شدم و قبل از هرکاری قرصا رو از دهنم بیرون اوردم
گوشیمو برداشتم و پیامایی که به نیکولای داده بود رو چک کردم
+ پس اینجا نگهش داشتی.. اتاق C-23
اهی کشیدم و سریع از جام بلند شدم
از توی آینه قدی نگاهی به خودم انداختم و دستی به گردنم کشیدم
+ چویا.. لطفا حالت خوب باشه..
اینو گفتم و رفتم سمت اتاق زیرشیروونی..
همونجایی که چند روز پیش ازش کلیدشو گرفتم واسه بنزین..
هه.. اون لعنتی خودش با دستای خودش راه خروجمو باز کرد
گالن های بنزین رو یکی یکی پایین اوردم و توی همین مدت هم ساعت دو و نیم شد..
دقیقا وقت تعویض شیفت..
با کارتی که چویا واسم گذاشته بود، از اتاقم خارج شدم و بنزینا رو همراه خودم بردم
اول از همه در خروجی که راه به یه حیاط داشت رو پیدا کردم و بعد هرجایی از اون طبقه بالا که به ذهنم میرسید رو با بنزین پوشوندم..
البته حواسم بود طبقه پایین نریزم که واسه بقیه بیمارا مشکلی پیش بیاد و قطعا تا اون موقع اتش نشانی میرسید..
عجیب بود چون.. هیچکس هنوز نرسیده بود که جلومو بگیره..!
بلاخره، اتیشو روشن کردم و به گر گرفتنش خیره شدم
یه سال گول زدن من، همین امشب به پایان میرسید..
دستمو زیر گلوم کشیدم و بغضی که حس میکردم داشت خفه ام میکرد رو ساکت کردم
+ خب.. اتاق C-23..
سریع رد همه اتاقا رو زدم تا بهش رسیدم
با چیزی که دیدم، خشکم زد..
+ چویا.. تو..
لبخندی زد و از اتاق بیرون اومد
- اینم از فئودور..
+ ولی چطوری..!
قبل از اینکه جوابی بده، یکی از نگهبانا از توی اتاق بیرون اومد..
باورم نمیشد..
برادرش بود..! ورلاین
چویا: همه چیو بهت میگم، فعلا بیا تا برنگشتن از این جهنم بریم بیرون
نگاهی به فئودور که توی اتاق روی یه صندلی بسته بودنش انداختم
فئو: تو نمیدونی بیرون چخبره دازای.. فکر نکن میتونی فرار کنی..
اخم کردم
+ دیدار به قیامت فئودور
اینو گفتم و سه تایی از اون جهنم رفتیم بیرون
ولی..
درست همینکه پامو بیرون گذاشتم، فهمیدم منظور فئودور چی بود..!
با تعجب، همونطور که اون نور دوباره مثل هرشب سر سر ساعت سه به چشمم میخورد، نگاهی به چویا انداختم
نمیتونستم حرفی بزنم..
باورم نمیشد..
تازه فهمیده بودم اون نور.. یه فانوس دریاییه..!
+ چ.. چویا.. ما.. وسط د.. دریاییم..؟!
چهار پارت دیگه مونده بچه ها🥹
- ۱۱.۵k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط