اخرین دعا 35

#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 35:
"روز بعد، چویا"
روتین همیشگی..
درست بعد از بیدار شدنم و شستن دست و صورتم، اون زنی که هیچوقت اسمش رو توی این سالها نپرسیدم میاد داخل و مشغول مرتب کردن موهام میشه و بعد هم میره سروقت صورتم..
بااینکه هیچوقت بهش اجازه ندادم مثل بقیه دختر ها تغییرم بده، اما بازم از اون پودر سفید کننده پوست و اون ماده خمیری مانند صورتی واسه لبام استفاده میکنه
هیچوقت از این کار ها خوشم نیومده و قرار هم نیست بیاد
فقط تنها دل خوشیم اینه که دو روز دیگه تحمل کنم، همه چی تموم میشه
- کار من تموم شد بانوی من.. امری نیست؟
مثل همیشه، لبخندی میزنم و از جام بلند میشم
+ نه.. میتونی بری
مختصری تعظیم کرد و از اتاق رفت بیرون
منتظر بودم تا درو پشت سرش ببنده که..
فئودور اومد داخل
از دیدنش اخم به چهرم اومد
+ کسی بهتون نگفته موقع ورود به اتاق یه خانوم باید در بزنید؟
تعظیم کرد و لبخند همیشگیشو زد
- شما هر خانومی نیستید، بانوی من..
چشمامو در مقابل حرفش چرخوندم و بی اهمیت بهش رومو برگردوندم و وسایل روی کمدم رو مرتب کردم
+ کاری داشتید؟
- اگه لطف کنید و همراهم بیاید بیرون متوجه میشید
برخلاف میلم، آهی کشیدم و بهش نگاه کردم
+ باشه.. برو بیرون تا بیام
همینکه پاشو بیرون گذاشت، منم پشت سرش راه افتادم و...
باورم نمیشد..
یه باکس بزرگ گل پشت در اتاقم گذاشته بود
- دیدم به گل و گیاه علاقه دارید.. اینو براتون گرفتم
مکث کردو وقتی دید واکنشی نشون نمیدم، با تعجب بهم نگاه کرد
- خوشحالتون نکرد؟
چی باید میگفتم؟
میگفتم نه؟ چون تو اینکارو کردی و من هیچ ازت خوشم نمیاد؟
نمیتونستم..
توی شرایطی نبودم که در جایگاه خودم تصمیم بگیرم پس.. لبخند زدم
+ البته که خوشحال شدم
نگاهی به پیشخدمت کنار اتاقم انداختم
+ این باکس رو ببرید به گلخونه سلطنتی..

"دازای"
از دیشب که اینو فهمیده بودم، هنوز توی شوک بودم..
فکرشو نمیکردم که روزی همچین حسی داشته باشم.. اونم نسبت به کی؟ شاهدخت!
هرچند.. هنوز هم توی این احساسات شک داشتم..
اگه اشتباه میکردم چی؟
اما.. اونهمه عصبانیت موقع شنیدن خبر ازدواجش.. اون لبخندی که هرموقع بهم نگاه میکرد به لبام میومد.. اون حس ترسناک ولی خوشایندی که با دیدنش به کل تنم میپیچید..
اگه اینا اسمش شیفته شدن نبود.. پس من چم شده بود؟..
با رسیدن به اتاق فرمانروا از فکر بیرون اومدم و در زدم
- بیا داخل
درو باز کردم و قدمی به سمت داخل برداشتم
+ با من کاری داشتید، سرورم؟
- میخواستم راجع به قرارداد با فئودور ازت بپرسم..
+ خب.. قرارداد سه ساله ابریشم بستیم از—
- چی؟؟
با تعجب بهم زل زد
- گفتی.. سه ساله؟؟!
دیدگاه ها (۱۷)

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part48رفتم سمت سعید و گوشیو از دستش کشیدم و ق...

روانی من پارت 5ویو کوک صبح بانوی که از پنجره کوچیک داخل سلو...

اتاق هفتمپارت دومهمین جوری زل زده بودم به اتاق که یهو دوتا د...

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 218♡⁠。⁠)⁩دستشو ...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۶🦋)✥(ویو لوین کاترین)گربه کوچولویی که قبلاً ب...

داشتم به سمت اتاق پادشاه میدویدم که ناگهان چاقویی تا ته داخل...

اخرین دعا 25

The Secret Between Light and the Stageپارت 9نارا: منم همین ک...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط