Fabric of Love~
Fabric of Love~
P2
چویا:آخییششش تمام شدن...
لایلا:آره..واقعا زیاد بودن
بعد از دسته بندی های آخری تمام بسه بندی ها رو تحویل دادن و مثل مرده ها توی کافه تولیدی بودن
آتسوشی با دوتا قهوه و دوتا آبمیوه پیششون برگشت
تازه میخواستن کمی آرامش از بیکاری بگیرن که رئیس کارگاه اومد سراقشون و توی بلند گوی با صدای بلند لب زد
رئیس کارگاه:بچه ها!بازم قراره کار داشته باشید پس زود خسته گی در کنید!فقط قبل از ساعت ۹ آماده باشید
باز هم یه کار پر و پیمون بهشون دادن
رامپو:قرار نیست دست از سرمون بردارن نه؟
آتسوشی:عهه این حرف رو نزن...برای دادن خرج زندگیمون چاره دیگه ای نداریم!بعدم جدیدن برای کار های زیاد(۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ تا)حقوق درست و درمون بهمون میدن!
رامپو آهی از سر راست بودن حرف آتسوشی کشید و کمی از آبمیوش خورد
لایلا:بیخیال پسرا!عتماد به نفس داشته باشید!
چویا با نگاه پوکر به لایلا نگاه کرد و بعد نگاهش رو از اون گرفت و کمی از قهوش خورد
چویا:چشم شما عمر به فرما..
ساعت ۸*
همه توی سالن جم شده بودن تا مشتری بیاد و اومد
یه مرد چهار شونه ای و بلند قامت با موهای قهوه ای و چشم های هم رنگ موهاش با یه مرد قد کوتاه تر از اون مرد با موهای سیاه سفید وارد شدن
رئیس:بفرماید آقا..اینم فرم سفارش هایی که میتونید بگید..
فرم رو بهش تحویل داد و مرد دونه دونه هر کدوم از چیز های مورد نیاز از تعداد گرفته تا نوع پارچه علامت زد
فرم رو تحویل داد و منتظر موند تا رئیس کارگاه سفارش ها رو بخونه
رئیس:پس شد..۶۰۰ دست کت و شلوار...۷۸۰۰ دست جلیقه..و..همه روی هم میشه..۸۴۰۰ تا..خیله خوب می تونیم توی بیست روز آینده تمامشون کنیم!
(نویسنده:انتزار چی دارید؟🗿)
مرد سر تکون داد و بعد از تشکر از تولیدی خارج شد
*---------*---------*
این قدر سریع داشتن میدوختن که خیلی ها دستشون رو توی برش یا توی دکمه زنی زخم میکردن
(نویسنده:نگم چه دردی داره-)
بعد از کار*
آتسوشی با هزار التماس و تهدید چویا رو راضی کرد که با خودش و رامپو برن ناهار بخورن
خوش بختانه آتسوشی جای بدی رو انتخواب نکرده بود و اتفاقا جای دنجی بود
رامپو:فکر نکنی این سفید برفی این جا رو انتخواب کرده هاا من این جا رو بهش نشون دادم
آتسوشی:هععع رامپوووو
رامپو:درد رامپو
چویا با نگاه پوکر داشت دعوا های این دوتا رو تماشا میکرد و همش فکرش در گیر کار بود
که یهویی در رستوران باز شد و مردی وارد شد
چشم هاش درشت شد
اون همون مشتری بود که صبحی ازشون کلی سفارش خواسته بود؟!
چویا وقتی دید که نگاه مرد داره سمتش میچر خه کلاه هودی شو روی سرش گذاشت و نگاهش رو دزدی
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
باه_
امروز سه تا پارت میدم🌚
P2
چویا:آخییششش تمام شدن...
لایلا:آره..واقعا زیاد بودن
بعد از دسته بندی های آخری تمام بسه بندی ها رو تحویل دادن و مثل مرده ها توی کافه تولیدی بودن
آتسوشی با دوتا قهوه و دوتا آبمیوه پیششون برگشت
تازه میخواستن کمی آرامش از بیکاری بگیرن که رئیس کارگاه اومد سراقشون و توی بلند گوی با صدای بلند لب زد
رئیس کارگاه:بچه ها!بازم قراره کار داشته باشید پس زود خسته گی در کنید!فقط قبل از ساعت ۹ آماده باشید
باز هم یه کار پر و پیمون بهشون دادن
رامپو:قرار نیست دست از سرمون بردارن نه؟
آتسوشی:عهه این حرف رو نزن...برای دادن خرج زندگیمون چاره دیگه ای نداریم!بعدم جدیدن برای کار های زیاد(۱۰۰۰ تا ۵۰۰۰ تا)حقوق درست و درمون بهمون میدن!
رامپو آهی از سر راست بودن حرف آتسوشی کشید و کمی از آبمیوش خورد
لایلا:بیخیال پسرا!عتماد به نفس داشته باشید!
چویا با نگاه پوکر به لایلا نگاه کرد و بعد نگاهش رو از اون گرفت و کمی از قهوش خورد
چویا:چشم شما عمر به فرما..
ساعت ۸*
همه توی سالن جم شده بودن تا مشتری بیاد و اومد
یه مرد چهار شونه ای و بلند قامت با موهای قهوه ای و چشم های هم رنگ موهاش با یه مرد قد کوتاه تر از اون مرد با موهای سیاه سفید وارد شدن
رئیس:بفرماید آقا..اینم فرم سفارش هایی که میتونید بگید..
فرم رو بهش تحویل داد و مرد دونه دونه هر کدوم از چیز های مورد نیاز از تعداد گرفته تا نوع پارچه علامت زد
فرم رو تحویل داد و منتظر موند تا رئیس کارگاه سفارش ها رو بخونه
رئیس:پس شد..۶۰۰ دست کت و شلوار...۷۸۰۰ دست جلیقه..و..همه روی هم میشه..۸۴۰۰ تا..خیله خوب می تونیم توی بیست روز آینده تمامشون کنیم!
(نویسنده:انتزار چی دارید؟🗿)
مرد سر تکون داد و بعد از تشکر از تولیدی خارج شد
*---------*---------*
این قدر سریع داشتن میدوختن که خیلی ها دستشون رو توی برش یا توی دکمه زنی زخم میکردن
(نویسنده:نگم چه دردی داره-)
بعد از کار*
آتسوشی با هزار التماس و تهدید چویا رو راضی کرد که با خودش و رامپو برن ناهار بخورن
خوش بختانه آتسوشی جای بدی رو انتخواب نکرده بود و اتفاقا جای دنجی بود
رامپو:فکر نکنی این سفید برفی این جا رو انتخواب کرده هاا من این جا رو بهش نشون دادم
آتسوشی:هععع رامپوووو
رامپو:درد رامپو
چویا با نگاه پوکر داشت دعوا های این دوتا رو تماشا میکرد و همش فکرش در گیر کار بود
که یهویی در رستوران باز شد و مردی وارد شد
چشم هاش درشت شد
اون همون مشتری بود که صبحی ازشون کلی سفارش خواسته بود؟!
چویا وقتی دید که نگاه مرد داره سمتش میچر خه کلاه هودی شو روی سرش گذاشت و نگاهش رو دزدی
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
باه_
امروز سه تا پارت میدم🌚
- ۱.۱k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط