when silence became a scream p27
صبح با نورِ تندِ خورشید و صدایِ پرجنبوجوشِ اعضا آغاز شد. همه با احساسِ خستگیِ شیرینِ یک شبنشینی، مشغولِ صبحانه بودند. یونا، با چهرهای که کمی رنگ به خود گرفته بود اما هنوز هم آثارِ بیماری در چشمانش مشخص بود، طبق دستورِ مادرِ جونگین، مجبور بود تمامِ روز را در اتاقِش سپری کند.
«یونا، عزیزم، تو اصلاً نباید از جایت تکان بخوری. استراحت، بهترین دارو برای توست.» مادرِ جونگین با لحنی که ترکیبی از محبت و قاطعیت بود، در حالی که ظرفِ سوپِ گرم را روی میز میگذاشت، این را گفت.
یونا با آهی که از تهِ دل بود، در تختخوابش لم داده بود. او به سقفِ اتاق خیره شده بود. دیوارها، کتابها و حتی صدایِ دورِ اعضا در حیاط، حالا برایش تکراری و کسلکننده شده بودند. او احساس میکرد اگر یک روز دیگر هم فقط به سقف خیره شود، دیوانهیِ ملال خواهد شد. او دلش برایِ هوایِ تازه، برایِ حسِ “عادی بودن”، برایِ یک قدمزدنِ ساده در خیابان پر میکشید.
در همین حال، هان که با انرژیِ خاصِ خودش، از حالتِ ملالِ یونا خبردار شده بود، تصمیم گرفت کاری کند. عصر، وقتی که خورشید رو به غروب رفت و فضا به رنگِ نارنجیِ گرم درآمد، هان با احتیاط و با نگاههایِ دزدکی به اعضا، به سمتِ اتاقِ یونا رفت.
او در را به آرامی باز کرد. «یونا… حالت چطوره؟» او با صدایی بسیار پایین پرسید.
یونا با چشمانی که از ملال بیجان شده بودند، به او نگاه کرد. «هان… دارم میمیرم از بیحوصلگی. واقعاً نمیتونم همینطور اینجا بمونم.»
هان لبخندی شیطنتآمیز زد. او میدانست که اگر کسی بفهمد، حسابی به باد خواهد رفت، اما او نمیتوانست تحمل کند که یکی از اعضایِ استری کیدز در چنین وضعیتی باشد. «بیا! یه نقشه دارم. فقط برای نیم ساعت. میریم یه جای خلوت، یه هوایِ تازه میگیریم و برمیگردیم. کسی هم نمیفهمه.»با احتیاطِ تمام، یونا که حالا حتی از خود هم میترسید اما هیجانِ فرار بیشتر بود، با کمکِ هان، لباسهایِ راحتیاش را پوشید و در حالی که کلاهِ لبهدارش را تا روی چشمهایش پایین کشیده بود، همراهِ هان از درِ پشتیِ خانه خزید بیرون.آنها به یک مغازهیِ کوچک و دنج در نزدیکیِ محله رسیدند. هان با خندهای بیصدا، دو بستنیِ بزرگ و لذیذ خرید. یونا، در حالی که بادِ ملایمِ عصر را روی پوستش حس میکرد و طعمِ خنکِ بستنی در دهانش میپیچید، احساس میکرد دوباره زنده شده است. او برایِ چند لحظه، فراموش کرد که یک کارآموزِ آسیبدیده است؛ او فقط یک دخترِ بیست ساله بود که داشت با دوستش از زندگی لذت میبرد.«ببین، چقدر خوبه، مگه نه؟» هان در حالی که بستنیاش را بالا میبرد، گفت.
«یونا، عزیزم، تو اصلاً نباید از جایت تکان بخوری. استراحت، بهترین دارو برای توست.» مادرِ جونگین با لحنی که ترکیبی از محبت و قاطعیت بود، در حالی که ظرفِ سوپِ گرم را روی میز میگذاشت، این را گفت.
یونا با آهی که از تهِ دل بود، در تختخوابش لم داده بود. او به سقفِ اتاق خیره شده بود. دیوارها، کتابها و حتی صدایِ دورِ اعضا در حیاط، حالا برایش تکراری و کسلکننده شده بودند. او احساس میکرد اگر یک روز دیگر هم فقط به سقف خیره شود، دیوانهیِ ملال خواهد شد. او دلش برایِ هوایِ تازه، برایِ حسِ “عادی بودن”، برایِ یک قدمزدنِ ساده در خیابان پر میکشید.
در همین حال، هان که با انرژیِ خاصِ خودش، از حالتِ ملالِ یونا خبردار شده بود، تصمیم گرفت کاری کند. عصر، وقتی که خورشید رو به غروب رفت و فضا به رنگِ نارنجیِ گرم درآمد، هان با احتیاط و با نگاههایِ دزدکی به اعضا، به سمتِ اتاقِ یونا رفت.
او در را به آرامی باز کرد. «یونا… حالت چطوره؟» او با صدایی بسیار پایین پرسید.
یونا با چشمانی که از ملال بیجان شده بودند، به او نگاه کرد. «هان… دارم میمیرم از بیحوصلگی. واقعاً نمیتونم همینطور اینجا بمونم.»
هان لبخندی شیطنتآمیز زد. او میدانست که اگر کسی بفهمد، حسابی به باد خواهد رفت، اما او نمیتوانست تحمل کند که یکی از اعضایِ استری کیدز در چنین وضعیتی باشد. «بیا! یه نقشه دارم. فقط برای نیم ساعت. میریم یه جای خلوت، یه هوایِ تازه میگیریم و برمیگردیم. کسی هم نمیفهمه.»با احتیاطِ تمام، یونا که حالا حتی از خود هم میترسید اما هیجانِ فرار بیشتر بود، با کمکِ هان، لباسهایِ راحتیاش را پوشید و در حالی که کلاهِ لبهدارش را تا روی چشمهایش پایین کشیده بود، همراهِ هان از درِ پشتیِ خانه خزید بیرون.آنها به یک مغازهیِ کوچک و دنج در نزدیکیِ محله رسیدند. هان با خندهای بیصدا، دو بستنیِ بزرگ و لذیذ خرید. یونا، در حالی که بادِ ملایمِ عصر را روی پوستش حس میکرد و طعمِ خنکِ بستنی در دهانش میپیچید، احساس میکرد دوباره زنده شده است. او برایِ چند لحظه، فراموش کرد که یک کارآموزِ آسیبدیده است؛ او فقط یک دخترِ بیست ساله بود که داشت با دوستش از زندگی لذت میبرد.«ببین، چقدر خوبه، مگه نه؟» هان در حالی که بستنیاش را بالا میبرد، گفت.
- ۲.۷k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط