زﻧﯽ را ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺷﻌﺮش ﺑﻮی ﻏﻢ دارد وﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﻨﺪد و ﮔﻮ
زﻧﯽ را ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺷﻌﺮش ﺑﻮی ﻏﻢ دارد وﻟﯽ ﻣﯽ ﺧﻨﺪد و ﮔﻮﯾﺪ ﮐﻪ دﻧﯿﺎ ﭘﯿﭻ و ﺧﻢ دارد * زﻧﯽ را ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻫﺮ ﺷﺐ ﮐﻮدﮐﺎﻧﺶ را ﺑﻪ ﺷﻌﺮ و ﻗﺼﻪ ﻣﯽ ﺧﻮاﻧﺪ اﮔﺮ ﭼﻪ درد ﺟﺎﻧﮑﺎﻫﯽ درون ﺳﯿﻨﻪ اش دارد * زﻧﯽ ﻣﯽ ﺗﺮﺳﺪ از رﻓﺘﻦ ﮐﻪ او ﺷﻤﻌﯽ ﺳﺖ در ﺧﺎﻧﻪ اﮔﺮ ﺑﯿﺮون رود از در ﭼﻪ ﺗﺎرﯾﮏ اﺳﺖ اﯾﻦ ﺧﺎﻧﻪ * زﻧﯽ ﺷﺮﻣﻨﺪﻩ از ﮐﻮدک ﮐﻨﺎر ﺳﻔﺮﻩ ی ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻪ ای ﻃﻔﻠﻢ ﺑﺨﻮاب اﻣﺸﺐ ﺑﺨﻮاب آری و ﻣﻦ ﺗﮑﺮار ﺧﻮاﻫﻢ ﮐﺮد ﺳﺮود ﻻﯾﯽ ﻻﻻﯾﯽ * زﻧﯽ را ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ رﻧﮓ داﻣﻨﺶ زرد اﺳﺖ ﺷﺐ و روزش ﺷﺪﻩ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﻪ او ﻧﺎزای ﭘﺮدرد اﺳﺖ * زﻧﯽ را ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳﻢ ﻣﻦ ﮐﻪ ﻧﺎی رﻓﺘﻨﺶ رﻓﺘﻪ ﻗﺪم ﻫﺎﯾﺶ ﻫﻤﻪ ﺧﺴﺘﻪ دﻟﺶ در زﯾﺮ ﭘﺎﻫﺎﯾﺶ زﻧﺪ ﻓﺮﯾﺎد ﮐﻪ ﺑﺴﻪ....
- ۷۰۸
- ۰۲ شهریور ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط