part twenty-eight; the past
× تو باهوش تر از اون بودی که خودتو فدای سازمان کنی فونیکس...
× مطمئن باش که پیدات میکنم
• 8 years ago| هشت سال پیش
هوای سالنِ تمرین گرفته و خفه بود؛ نور کمی داشت و فقط یک نفر اونجا بود.
دختری با لباسِ مشکیِ جذبش ؛ موهای کوتاه و قطره های عرق که از روی صورتش به پایین میریختند و کیسه بوکسی که جلوش بود و هر لحظه ضربه ای بهش وارد میکرد.... گاهی هم فریادی بر حسب عادت میکشید.
× میدونی چرا بهت میگن فونیکس؟
دختر در حالی که نفس نفس میزد به سمت صدا برگشت.
× چون هیچوقت شکست نمیخوری... حتی اگه بسوزی هم...
- دوباره از خاکسترم متولد میشم؟[خنده ای کرد] اینو بار چندمه که بهم میگی مربی.
•|پ.ن: فونیکس در ادبیات فارسی به معنی پرندهی ققنوسه، که نماد جاودانگیه و این پرنده توی آتش میسوزه و دوباره از خاکستر خودش متولد میشه|•
مرد سری تکون داد و جلو تر رفت
- از وقتی که ۱۳ سالم بود اینجا آموزش دیدم... ولی تا الان که ۱۸ سالمه[نفس نفس میزد] هیچوقت نفهمیدم[رو به مرد برگشت] چرا همیشه صورتتو با ماسک میپوشونی؟
مرد جوابی نداد و دختر ادامه داد؛
- از چی میترسی مربی؟[خنده ای کرد] اینکه نکنه کسی عاشقت بشه؟
× این فقط یه قانونه بچه جون
- ولی هیچکس مثل تو کل صورتشو نمیپوشونه [تک خندهی تمسخر آمیزی زد] اینطور قوانین فقط برای توعه؟
مرد خواست حرفی بزنه که صدایی از توی بلند گوهای سالن پخش شد و این احازه رو ازش گرفت.
《مامورینِ عملیات Q توجه کنن! تا چند دقیقه آینده جِتلگ به سمت مقصد عملیات حرکت خواهد کرد؛ از مامورین میخوایم که هر چه زودتر به اتاق آماده سازی برن》
× انگار وقت رفتنته
دختر در حینی که دستکش هاش رو از دستهاش خارج میزد لب زد؛
- نمیتونی از دستم در بری مربی
به سمت در خروجی دوید.
- بلاخره یه روز میفهمم چی زیر اون ماسک قائم کردی
• 10 hours later...
پشت میز فلزیش نشسته بود؛ نیمه هوشیار بود و قطعا اگه فریادی از سمت شاگرد هاش نمیشنید به خواب رفته بود.
|شارگردش|: مربی[بلند تر فریاد زد] مربیییییی
با عجله از جاش بلند شد و به سمت در ورودی اتاقش رفت؛ در رو باز کرد که با چهرههای درهم و ترسیده مامورین مواجه شد
|شاگردش|: مربی... فونیکس تیر خورده
مغزش نمیتونست جمله ای که شنیده رو تحلیل کنه پس فقط از جلوی چارچوب کنار رفت تا بتونن جسمِ خونیِ اون دختر رو وارد اتاق کنن
× بزاریدش رو تخت
خودش، بیشتر از شاگردهاش یا در واقعا مامورین عملیات ترسیده بود؛ ولی با اینحال باید خودشو جمع و جور میکرد.
صندلیِ کهنه چرخ دارش رو به کنار تخت کشید و روش نشست. دیدن تنِ بیجون اون دختر، در حالی که خون هر لحظه بیشتر از محل زخمش بیرون میزد اصلا براش آسون نبود
× یکیتون از توی کمد کیف قرمزمو بیاره[یکی دز مامورین به طرف کمد دوید]
×[رو کرد به سمت دو مامور دیگه] چیشد که تیر خورد؟
اون دو نفر فقط همدیگه رو نگاه میکردن و حرفی نمیزدن
×[فریادی زد] دِ بگین دیگه ببینم
|یکی از مامورین|: به سمت یکی از مامورینِ دشمن حمله ور شد
×[نگاهشو به دختر داد] پس دوباره از قوانین سرپیچی کردی آره؟
با قرار گرفتن کیف قرمز در کنارش و روی زمین به بقیه دستور داد که اونجارو ترک کنن و چند ساعت باقی مونده تا صبح رو استراحت کنن.
تقریبا دو ساعتی طول کشید که تونست زخمِ عزیز ترین مامورش رو با نهایت دقت و ملایم بودن پانسمان کنه.
•morning| صبح روز بعد
ماسکِ مشکی رنگش رو روی صورتش کشید و برای آماده سازی وسایل، قبل از تمرین عصر وارد سالن شد.
- دیر کردی مربی
با شنیدن صدای دختر و دیدن جسمِ تنومندش که انگار دوباره جون گرفته لبخندی زد که پشت نقابش پنهون موند.
× و تو دوباره زود اومدی[مکثی کرد و ورقه های توی دستشو روی میز گذاشت] تمرینت عصره دختر جون؛ به علاوه... بعد از جراحتی که دیشب داشتی الان باید استراحت کنی.
- استراحت کُندت میکنه[رو کرد به مرد] خودت اینو گفتی[مکثی کرد و با لحن جدی تری ادامه داد] به علاوه،وقتی با آدمای کند تمرین کنی خودتم کند میشی
مرد پوزخندی زد و دست به سینه، به میز فلزی پشتش تکیه کرد
× تا حالا کسی بهت گفته زیادی شبیه تهدیدی؟
و فونیکس قاطعانه جواب داد
- نه... معمولاً قبل اینکه بگن حذف میشن
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
× مطمئن باش که پیدات میکنم
• 8 years ago| هشت سال پیش
هوای سالنِ تمرین گرفته و خفه بود؛ نور کمی داشت و فقط یک نفر اونجا بود.
دختری با لباسِ مشکیِ جذبش ؛ موهای کوتاه و قطره های عرق که از روی صورتش به پایین میریختند و کیسه بوکسی که جلوش بود و هر لحظه ضربه ای بهش وارد میکرد.... گاهی هم فریادی بر حسب عادت میکشید.
× میدونی چرا بهت میگن فونیکس؟
دختر در حالی که نفس نفس میزد به سمت صدا برگشت.
× چون هیچوقت شکست نمیخوری... حتی اگه بسوزی هم...
- دوباره از خاکسترم متولد میشم؟[خنده ای کرد] اینو بار چندمه که بهم میگی مربی.
•|پ.ن: فونیکس در ادبیات فارسی به معنی پرندهی ققنوسه، که نماد جاودانگیه و این پرنده توی آتش میسوزه و دوباره از خاکستر خودش متولد میشه|•
مرد سری تکون داد و جلو تر رفت
- از وقتی که ۱۳ سالم بود اینجا آموزش دیدم... ولی تا الان که ۱۸ سالمه[نفس نفس میزد] هیچوقت نفهمیدم[رو به مرد برگشت] چرا همیشه صورتتو با ماسک میپوشونی؟
مرد جوابی نداد و دختر ادامه داد؛
- از چی میترسی مربی؟[خنده ای کرد] اینکه نکنه کسی عاشقت بشه؟
× این فقط یه قانونه بچه جون
- ولی هیچکس مثل تو کل صورتشو نمیپوشونه [تک خندهی تمسخر آمیزی زد] اینطور قوانین فقط برای توعه؟
مرد خواست حرفی بزنه که صدایی از توی بلند گوهای سالن پخش شد و این احازه رو ازش گرفت.
《مامورینِ عملیات Q توجه کنن! تا چند دقیقه آینده جِتلگ به سمت مقصد عملیات حرکت خواهد کرد؛ از مامورین میخوایم که هر چه زودتر به اتاق آماده سازی برن》
× انگار وقت رفتنته
دختر در حینی که دستکش هاش رو از دستهاش خارج میزد لب زد؛
- نمیتونی از دستم در بری مربی
به سمت در خروجی دوید.
- بلاخره یه روز میفهمم چی زیر اون ماسک قائم کردی
• 10 hours later...
پشت میز فلزیش نشسته بود؛ نیمه هوشیار بود و قطعا اگه فریادی از سمت شاگرد هاش نمیشنید به خواب رفته بود.
|شارگردش|: مربی[بلند تر فریاد زد] مربیییییی
با عجله از جاش بلند شد و به سمت در ورودی اتاقش رفت؛ در رو باز کرد که با چهرههای درهم و ترسیده مامورین مواجه شد
|شاگردش|: مربی... فونیکس تیر خورده
مغزش نمیتونست جمله ای که شنیده رو تحلیل کنه پس فقط از جلوی چارچوب کنار رفت تا بتونن جسمِ خونیِ اون دختر رو وارد اتاق کنن
× بزاریدش رو تخت
خودش، بیشتر از شاگردهاش یا در واقعا مامورین عملیات ترسیده بود؛ ولی با اینحال باید خودشو جمع و جور میکرد.
صندلیِ کهنه چرخ دارش رو به کنار تخت کشید و روش نشست. دیدن تنِ بیجون اون دختر، در حالی که خون هر لحظه بیشتر از محل زخمش بیرون میزد اصلا براش آسون نبود
× یکیتون از توی کمد کیف قرمزمو بیاره[یکی دز مامورین به طرف کمد دوید]
×[رو کرد به سمت دو مامور دیگه] چیشد که تیر خورد؟
اون دو نفر فقط همدیگه رو نگاه میکردن و حرفی نمیزدن
×[فریادی زد] دِ بگین دیگه ببینم
|یکی از مامورین|: به سمت یکی از مامورینِ دشمن حمله ور شد
×[نگاهشو به دختر داد] پس دوباره از قوانین سرپیچی کردی آره؟
با قرار گرفتن کیف قرمز در کنارش و روی زمین به بقیه دستور داد که اونجارو ترک کنن و چند ساعت باقی مونده تا صبح رو استراحت کنن.
تقریبا دو ساعتی طول کشید که تونست زخمِ عزیز ترین مامورش رو با نهایت دقت و ملایم بودن پانسمان کنه.
•morning| صبح روز بعد
ماسکِ مشکی رنگش رو روی صورتش کشید و برای آماده سازی وسایل، قبل از تمرین عصر وارد سالن شد.
- دیر کردی مربی
با شنیدن صدای دختر و دیدن جسمِ تنومندش که انگار دوباره جون گرفته لبخندی زد که پشت نقابش پنهون موند.
× و تو دوباره زود اومدی[مکثی کرد و ورقه های توی دستشو روی میز گذاشت] تمرینت عصره دختر جون؛ به علاوه... بعد از جراحتی که دیشب داشتی الان باید استراحت کنی.
- استراحت کُندت میکنه[رو کرد به مرد] خودت اینو گفتی[مکثی کرد و با لحن جدی تری ادامه داد] به علاوه،وقتی با آدمای کند تمرین کنی خودتم کند میشی
مرد پوزخندی زد و دست به سینه، به میز فلزی پشتش تکیه کرد
× تا حالا کسی بهت گفته زیادی شبیه تهدیدی؟
و فونیکس قاطعانه جواب داد
- نه... معمولاً قبل اینکه بگن حذف میشن
#استری_کیدز #سناریو #فیکشن #لینو #مینهو #هان #هیونجین #چانگبین #جونگین #فلیکس #بنگچان #سونگمین
- ۳۵.۰k
- ۲۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط