{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"

تا آن زمان هیچ واژه ای، نتوانسته بود تا این حد برایم جاودانه بماند؛

و کلمات فقط مشتی کلمات بودند در اقتضای زمان و مکانی محدود...

ولی "عزیزترینم...!"

فکرش را بکنید که در میان تمام عزیزانی که دارد، تو، "ترینِ" آنهایی!

این یعنی مرا کاملا آزاد و شرافتمندانه دوست می داشت، آنهم در کمال دارایی

نه از روی ترس و تنهایی اش.
دیدگاه ها (۴)

گفت میدونی این نویسنده ای که تازه مرده خودکشی کرده؟ گازو باز...

عشق قائل به زمان و مکان نیست،به هست و نیست هم!ساده تر بگویمت...

در این هستی غم‌انگیز،وقتی حتی روشن کردن یک چراغ ساده‌ی دوستت...

داد و بیداد نکردم که در اندیشه ی منمرد آن است که غم را به گل...

اوسی هازبین هتل! اوسی اصلی ویکتور !!!

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای، نت...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای نتو...

یکبار هم به من گفت: «عزیزترینم»!تا آن زمان هیچ واژه ای نتوان...

‌یکبار هم به من گفت: عزیزترینمتا آن زمان هیچ واژه ای نتوانست...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"...تا آن زمان هیچ واژه ای، نت...

یکبار هم به من گفت: "عزیزترینم"تا آن زمان هیچ واژه ای، نتوان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط