×قسمت دو×پارت دو
×قسمت دو×پارت دو
دلمگرفت..شکوفه هم از منبدبخت تر نباشه خوشبخت تر نیست...سخته وقتی قراره بری اتاق عمل مامانی نباشه که واست اشکبریزه و دستتو محکم فشار بده...سختهاونم واسه بچه ی کوچکی مثل شکوفه که به محبت نیاز داره...یکم باهاش حرف زدمو دلداریش دادم..از همونا که ویدارو اروممیکردو بعد با حال خرابی بیمارستانو ترک کردم
تا خونه رو پیاده رفتم..امروزو میخواستم کنار مامانم باشم...ناصر خواب بود..مامانمداشت نماز میخوند...نشستم روبروش و با لذت بهش خیره شدم
بعد از تموم شدن نمازش خندید و گفت:بچه انقد نگاه نکن هیچی از نمازمنفهمیدم..خندیدم و گفتم:چرا اخه؟؟
_مگه این چشمای تو حواس واسه ادم میزاره؟؟
_نه والا
_بچه پررو
ناصر تو جاش وولی خورد و خر وپف بلندی کشید..با ترس بهش نگاهیانداختم و وقتی خیالم بابتشجمع شد گفتم:مامان میخوام برمکلاس رزمی
_ایمان لازم نکرده..برو وسایل دانشگاهتو جور کن یه هفته دیگه اول مهره
_کی تابستون تموم شد که من نفهمیدم!؟
_تو چیو میفهمی اخه؟؟
_دستت درد نکنه مامان خانوم
_خواهشمیکنم
رشتم هنربود..موسیقی و این چرت و پرتا...این رشته ها واسه بچه پولداراس که روحیه حساسی دارن...نه من
درسته روحیم خشن نیس..ولی پولدارم نیسم
حق با مامانبود..باید یهروزو واسه خرید وسایل مهرم میزاشتم کنار...حالا نه اینکه زیاده
فکر کردنبه شب مخمو تاب میداد..کاش به فرشته قولنمیدادم که بریم بیرون
پشیمونم...حوصلشو ندارم
واسه شب طبق معمول عادی تیپزدم و رفتمهمون خیابونی که فرشته گفته بود...همون ادرسی که گفته بودمنتظرش موندم...یه ماشین جلوم ترمز زد..یکمرفتمعقب...دقت که کردم.دیدم فرشتست..هیچاحساسی نداشتم که ماشین داره..عادی کنارش نشستم و سلام کردم
جواب سلاممو نداد و گفت:عه عه ...دیوونه بیا بشین پشت فرمون
_مامانم گفته پشت فرمون ماشینی که مال خودم نیس نشینم
_مامان منم گفته وقتی با یه اقای محترم میری بیرون بشین صندلی کمک راننده
_خو باید به حرفش گوش کنی
_پس بیا بشین پشت فرمون
_عجب
حوصله کل کل نداشتم..ادمی نبودم کهبخوامحرفخودمو بهکرسی بنشونم...کلا اهمیتیواسم نداشت...مثهخیلی چیزای دیگه
رانندگیمبدنبود
قبلا روزگارمون خوب بود..ماشینداشتیموقتی بابابود
گفتم:کجا برم؟!
در ماشین سمت خودشوبست وگفت:نمیدونم..یه جای باحال...یکم خوش بگزرونیم
هه..نمیدونست خوش گذرونی واسه من یه کلمه ناشناخته بود...که باهاش غریبی میکردم...اینارو نمیدونست
بی هدف رانندگی کردم ورفتم سمتشهر بازی
ازنظر من اونجا بهترین جایی بود که ادم خوش بختا خوش میگذروندن...
تا برسیم فرشته کلی حرف زد..منم عمق موافقتام سر تکوندادن بود..حرفای بی ربطی میزد...از هر موضوعی که به ذهنش میرسید یه چیزی میگفت
وقتی رسیدیم گفتم:خب...خانوم طوطیه بپر پایین که رسیدیم
خندید:طوطی!؟چه بامزه
شهربازی شلوغ بود...همه جا صدای جیغ وداد و خنده میومد..صدای مردمتو صدای موزیکی که پخش میشد گم بود
با فرشته رفتیم سمت در ورودی
قدش یه سر از من کوتاه تر بود..
با ورودمون به زمین وسایل بازی با خوشحالی گفت:ایمان بریم ترن هوایی!؟
_نمیترسی!؟
_چرا خب..یکم میترسم...ولی..
_ولی چی؟!
_با تو که هسم نمیترسم
_خوبه
_اوهوم...بریم؟!
_باشه..بیا بریم بلیط بگیریم
دنبالم اومد و وقتی به باجه بلیط رسیدیم گفتم:چیز دیگه ای نمیخوای سوار شی!!؟
یه نگاه گذرا به محوطه کرد و گفت:چرخ و فلکم بگیر
باشه ای گفتم و از هر کدوم دوتا گرفتم..دستامو توی جیبم کردم وبا ژست همیشگیم قدمبرداشتم...فرشته نگاه خاصی بهم کرد ودستشو دور بازومحلقه کرد...حس خوبی نداشتم..حس بدیمنداشتم...فقط بدنمو لرزش تندی گرفت..خودمو پیدا کردمو به راهم ادامه دادم
وقتی به اینکه فرشته با همه پسرا انقد راحته فکر میکردمدید خوبی نسبت بهش پیدا نمیکردم
تو صف ایستادم و به نرده های دور ترن تکیه زدم...فرشته هم کنارمایستاد و منتظر موند...دیگه از کاراش فهمیده بودم میخواد یه رابطه روبا من شروع کنه..ولی اینم میدونستم که خیلی زود ازمخسته میشه ومیره...مثه بقیه..هیشکی اخلاق منودوست نداشت..پس نباید بهش وابسته میشدم...من سخت دل میبندم وسخت دل میکنم...اگه به هیچی دل ببندمخیلی اذیت میشم..باید کمتر باهاشرفت وامد کنم
دیگه نوبتمون شده بود..بدون هیچ احساس خاصی نشستم کنار فرشته و حتی وقتی ترن شروع به حرکت کرد احساسی نداشتم..تا اینکه فرشته شاید از ترس و هیجان دستامو چسبید..بهش نگاه کردم...تو سرعت زیادی که ترن داشت زیاد چهرش مشخص نبود..ولی دیدم که چشماشو بسته وبلند میخنده..از خنده هاش خندم گرفت..منم باهاش خندیدم...نه خنده هایی که به پوزخند میخورد...نه...از اون خنده هایی که ادم خوشبختا میکنن..شاد بودم..شاید واسه یه لحظه یادمرفت بدبختیامو..کاش همیشه یادمبره..
دلمگرفت..شکوفه هم از منبدبخت تر نباشه خوشبخت تر نیست...سخته وقتی قراره بری اتاق عمل مامانی نباشه که واست اشکبریزه و دستتو محکم فشار بده...سختهاونم واسه بچه ی کوچکی مثل شکوفه که به محبت نیاز داره...یکم باهاش حرف زدمو دلداریش دادم..از همونا که ویدارو اروممیکردو بعد با حال خرابی بیمارستانو ترک کردم
تا خونه رو پیاده رفتم..امروزو میخواستم کنار مامانم باشم...ناصر خواب بود..مامانمداشت نماز میخوند...نشستم روبروش و با لذت بهش خیره شدم
بعد از تموم شدن نمازش خندید و گفت:بچه انقد نگاه نکن هیچی از نمازمنفهمیدم..خندیدم و گفتم:چرا اخه؟؟
_مگه این چشمای تو حواس واسه ادم میزاره؟؟
_نه والا
_بچه پررو
ناصر تو جاش وولی خورد و خر وپف بلندی کشید..با ترس بهش نگاهیانداختم و وقتی خیالم بابتشجمع شد گفتم:مامان میخوام برمکلاس رزمی
_ایمان لازم نکرده..برو وسایل دانشگاهتو جور کن یه هفته دیگه اول مهره
_کی تابستون تموم شد که من نفهمیدم!؟
_تو چیو میفهمی اخه؟؟
_دستت درد نکنه مامان خانوم
_خواهشمیکنم
رشتم هنربود..موسیقی و این چرت و پرتا...این رشته ها واسه بچه پولداراس که روحیه حساسی دارن...نه من
درسته روحیم خشن نیس..ولی پولدارم نیسم
حق با مامانبود..باید یهروزو واسه خرید وسایل مهرم میزاشتم کنار...حالا نه اینکه زیاده
فکر کردنبه شب مخمو تاب میداد..کاش به فرشته قولنمیدادم که بریم بیرون
پشیمونم...حوصلشو ندارم
واسه شب طبق معمول عادی تیپزدم و رفتمهمون خیابونی که فرشته گفته بود...همون ادرسی که گفته بودمنتظرش موندم...یه ماشین جلوم ترمز زد..یکمرفتمعقب...دقت که کردم.دیدم فرشتست..هیچاحساسی نداشتم که ماشین داره..عادی کنارش نشستم و سلام کردم
جواب سلاممو نداد و گفت:عه عه ...دیوونه بیا بشین پشت فرمون
_مامانم گفته پشت فرمون ماشینی که مال خودم نیس نشینم
_مامان منم گفته وقتی با یه اقای محترم میری بیرون بشین صندلی کمک راننده
_خو باید به حرفش گوش کنی
_پس بیا بشین پشت فرمون
_عجب
حوصله کل کل نداشتم..ادمی نبودم کهبخوامحرفخودمو بهکرسی بنشونم...کلا اهمیتیواسم نداشت...مثهخیلی چیزای دیگه
رانندگیمبدنبود
قبلا روزگارمون خوب بود..ماشینداشتیموقتی بابابود
گفتم:کجا برم؟!
در ماشین سمت خودشوبست وگفت:نمیدونم..یه جای باحال...یکم خوش بگزرونیم
هه..نمیدونست خوش گذرونی واسه من یه کلمه ناشناخته بود...که باهاش غریبی میکردم...اینارو نمیدونست
بی هدف رانندگی کردم ورفتم سمتشهر بازی
ازنظر من اونجا بهترین جایی بود که ادم خوش بختا خوش میگذروندن...
تا برسیم فرشته کلی حرف زد..منم عمق موافقتام سر تکوندادن بود..حرفای بی ربطی میزد...از هر موضوعی که به ذهنش میرسید یه چیزی میگفت
وقتی رسیدیم گفتم:خب...خانوم طوطیه بپر پایین که رسیدیم
خندید:طوطی!؟چه بامزه
شهربازی شلوغ بود...همه جا صدای جیغ وداد و خنده میومد..صدای مردمتو صدای موزیکی که پخش میشد گم بود
با فرشته رفتیم سمت در ورودی
قدش یه سر از من کوتاه تر بود..
با ورودمون به زمین وسایل بازی با خوشحالی گفت:ایمان بریم ترن هوایی!؟
_نمیترسی!؟
_چرا خب..یکم میترسم...ولی..
_ولی چی؟!
_با تو که هسم نمیترسم
_خوبه
_اوهوم...بریم؟!
_باشه..بیا بریم بلیط بگیریم
دنبالم اومد و وقتی به باجه بلیط رسیدیم گفتم:چیز دیگه ای نمیخوای سوار شی!!؟
یه نگاه گذرا به محوطه کرد و گفت:چرخ و فلکم بگیر
باشه ای گفتم و از هر کدوم دوتا گرفتم..دستامو توی جیبم کردم وبا ژست همیشگیم قدمبرداشتم...فرشته نگاه خاصی بهم کرد ودستشو دور بازومحلقه کرد...حس خوبی نداشتم..حس بدیمنداشتم...فقط بدنمو لرزش تندی گرفت..خودمو پیدا کردمو به راهم ادامه دادم
وقتی به اینکه فرشته با همه پسرا انقد راحته فکر میکردمدید خوبی نسبت بهش پیدا نمیکردم
تو صف ایستادم و به نرده های دور ترن تکیه زدم...فرشته هم کنارمایستاد و منتظر موند...دیگه از کاراش فهمیده بودم میخواد یه رابطه روبا من شروع کنه..ولی اینم میدونستم که خیلی زود ازمخسته میشه ومیره...مثه بقیه..هیشکی اخلاق منودوست نداشت..پس نباید بهش وابسته میشدم...من سخت دل میبندم وسخت دل میکنم...اگه به هیچی دل ببندمخیلی اذیت میشم..باید کمتر باهاشرفت وامد کنم
دیگه نوبتمون شده بود..بدون هیچ احساس خاصی نشستم کنار فرشته و حتی وقتی ترن شروع به حرکت کرد احساسی نداشتم..تا اینکه فرشته شاید از ترس و هیجان دستامو چسبید..بهش نگاه کردم...تو سرعت زیادی که ترن داشت زیاد چهرش مشخص نبود..ولی دیدم که چشماشو بسته وبلند میخنده..از خنده هاش خندم گرفت..منم باهاش خندیدم...نه خنده هایی که به پوزخند میخورد...نه...از اون خنده هایی که ادم خوشبختا میکنن..شاد بودم..شاید واسه یه لحظه یادمرفت بدبختیامو..کاش همیشه یادمبره..
- ۱۱.۰k
- ۲۶ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط