عشق در فضای مجازی
اما ناگهان، سکوت. سکوتی که از هر فریادی کر کننده تر بود. ابتدا فکر کرد شاید جیمین مشغول است، شاید درگیر کاری. اما وقتی روزها گذشت و هیچ پاسخی نیامد، اولین ترس، مثل خنجری سرد، قلبش را خراشید. پیامهای بیشتری فرستاد، تماسهای تصویری گرفت، اما همه بینتیجه ماند. حتی پیامهایش را دیگر "سین" نمیزد. انگار جیمین رفته بود، ناپدید شده بود، بدون هیچ توضیحی.
ا/ت در هزارتوی حدس و گمانها گم شده بود. آیا جیمین دیگر او را نمیخواست؟ آیا عشقش فقط یک بازی بوده؟ آیا اتفاقی برایش افتاده؟ نکند مریض باشد؟ نکند...؟ هر احتمال، زخمی تازه بر دل داغدارش میزد.
شبها خواب نداشت. تصاویر جیمین، لبخندش، صدای خندههایش، همه و همه در ذهنش رژه میرفتند و او را شکنجه میدادند. حس میکرد در یک خلاء مطلق گرفتار شده است. عشقی که قرار بود پناهگاهش باشد، حالا به بزرگترین کابوسش تبدیل شده بود. دلش میخواست فریاد بزند، اما صدایی نداشت. دلش میخواست گریه کند، اما اشکهایش تمام شده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، دردی عمیق بود، حسی از رها شدن و بیارزشی.
یک روز، وقتی داشت به عکس پروفایل جیمین خیره میشد، متوجه شد که حساب کاربری او دیگر وجود ندارد. انگار هیچوقت وجود نداشته. این ضربهی نهایی بود. مثل این بود که تمام خاطراتشان، تمام قولهایشان، همه چیز، در یک لحظه پاک شده بود. ا/ت روی زمین نشست، در آغوش خودش فرو رفت و بالاخره شکست. سکوتش با هقهقهای دردناکی در هم شکست. باران بیرون همچنان میبارید، انگار که طبیعت هم در غم او شریک بود. او مانده بود با قلبی شکسته، با دنیایی که از هم پاشیده بود، و با سوالی بیپاسخ که تا ابد در ذهنش حک شده بود: چرا؟
پایان........
ا/ت در هزارتوی حدس و گمانها گم شده بود. آیا جیمین دیگر او را نمیخواست؟ آیا عشقش فقط یک بازی بوده؟ آیا اتفاقی برایش افتاده؟ نکند مریض باشد؟ نکند...؟ هر احتمال، زخمی تازه بر دل داغدارش میزد.
شبها خواب نداشت. تصاویر جیمین، لبخندش، صدای خندههایش، همه و همه در ذهنش رژه میرفتند و او را شکنجه میدادند. حس میکرد در یک خلاء مطلق گرفتار شده است. عشقی که قرار بود پناهگاهش باشد، حالا به بزرگترین کابوسش تبدیل شده بود. دلش میخواست فریاد بزند، اما صدایی نداشت. دلش میخواست گریه کند، اما اشکهایش تمام شده بود. تنها چیزی که باقی مانده بود، دردی عمیق بود، حسی از رها شدن و بیارزشی.
یک روز، وقتی داشت به عکس پروفایل جیمین خیره میشد، متوجه شد که حساب کاربری او دیگر وجود ندارد. انگار هیچوقت وجود نداشته. این ضربهی نهایی بود. مثل این بود که تمام خاطراتشان، تمام قولهایشان، همه چیز، در یک لحظه پاک شده بود. ا/ت روی زمین نشست، در آغوش خودش فرو رفت و بالاخره شکست. سکوتش با هقهقهای دردناکی در هم شکست. باران بیرون همچنان میبارید، انگار که طبیعت هم در غم او شریک بود. او مانده بود با قلبی شکسته، با دنیایی که از هم پاشیده بود، و با سوالی بیپاسخ که تا ابد در ذهنش حک شده بود: چرا؟
پایان........
- ۱۱.۶k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط