{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 33
شراب رو به لب هاش چسبوند و نوشید که در با صدای جیغ کوتاهی باز شد و دازای لبخندی زد
_ داشتم ناامید میشدم
زن وارد اتاق شد و درو پشت سرش بست و دازای از سر تا پا براندازش کرد و با زبون لبش رو خیس کرد
_ زیادی هات نشدی؟
" دازای ساما...این بخاطر شماست "
دازای هومی کشید و گفت
_ میرم میام...تو میتونی اینجا بشینی و منتظرم بمونی
زن سری تکون داد و وقتی داشت از کنارش رد میشد ناگهان دستشو دور کمرش انداخت و کنار گوشش گفت
_ اسمت چیه خانم معلم؟
" الی "
کمرشو ول کرد و از اتاق بیرون رفت و الی کاملا لخت روی تخت نشست و تو خودش جمع شد و هیجان زده بود که با کراش بچگی هاش قراره یه شب عالی رو بگذرونن
دازای با یه شیشه ویسگی وارد اتاق شد و اونو کنار گذاشت و سمت الی رفت و همونطور که دکمه هاشو باز می‌کرد گفت
_ من مجبورت نمیکنم
" منم مشکلی باهاش ندارم "
_ ببینم تو مجردی؟
" نه "
_ پس متاهلی
" آره میشه گفت تقریبا "
_ همسرتو دوست نداری؟
" دارم...اون خودش پارتنر داره برای همین گفتم تقریبا "
دازایو روش خیمه زد و گردنش رو بوسید و پیشونیش رو به پیشونی الی چسبوند و با صدای آرومی گفت
_ با اسم کوچیک صدام کن!
لب هاشو اسیر لب های خودش کرد و دستش سمت پایین تنه اش رفت...
....................
با نفس نفس کنارش دراز کشید و به چهره خوابیده الی نگاه کرد و اسلحه اش رو از کشوی کنار میز برداشت و رو سرش گذاشت اما سریع یه فکری به ذهنش رسید...از الی برای جذب چویا استفاده می‌کرد و اینبار دازای بود که چویا رو اذیت می‌کرد. ولی تقاص اینکه بدن چویا رو کبود و زخمی کردن رو هم پس میداد.
اسلحه رو سر جاش برگردوند و بغلش کرد و به خواب رفت.
....
با پرتو های آفتاب چشم باز کرد و صدای در هم همزمان بلند شد و دازای با صدای خواب آلودی پرسید که کیه و صدای چویا به گوشش خورد و حالا وقتش بود...
اجازه ورود داد و الی رو محکم تو بغلش گرفت
چویا وارد اتاق شد و با دیدن معلمشون کنار دازای و از همه مهمتر تو بغلش شوکه شد
+ اینجا چخبره؟
_ هوم؟ چویا تویی؟ چی میخوای؟
+ اومدم لباس بردارم و...و ببخشید که مزاحمتون شدم
الی چشماشو باز کرد و با دیدن چویا اخمی کرد و حس دستای دازای دورش خیالش رو راحت کرد و سریع هم لب های دازای رو روی کتفش حس کرد و با صدای گرفته گفت
" صبح بخیر دازای! "
دازای سمت خودش برش گردوند و صبح بخیری بهش گفت و نگاه زیر چشمی به چویا که دنبال لباس تو کشو می‌گشت انداخت و متوجه شد زیر چشمی نگاهشون میکنن پس از این فرصت استفاده کرد و لب هاشو با صدای خیسی بوسید و همین باعث شد چویا حسادت کنه و بغض کرد جوری که انگار بهش خیانت شده
" دلم و کمرم درد میکنه "
با لحن لوسی گفت که دازای نگران نگاهش کرد و گفت
_ پاشو ببرمت حموم...دیشب بیهوش شدی
چویا حرصش گرفت و برگشت سمتش و گفت
+ معلم چه نسبتی باهات داره؟
_ بهتره با مادر بچه ی من درست صحبت کنی چویا سان
چویا متعجب شد و زبونش بند اومد...بچه؟ دازای؟ معلم؟
خندید و گفت
+ دروغه
_ آه خب دیشب از دستم در رفت دیر کشیدم بیرون
موهای الی رو کنار زد و بهش نگاه کرد
_ چویا به این نتیجه رسیدم الی خیلی از تو خوشگل تره.
چویا چیزی نمونده بود بزنه زیر گریه و از اتاق به سرعت خارج شد و الی با نگرانی گفت
" بابت بچه جدی گفتی ؟ "
_ فقط داشتم اذیتش میکردم...چنین چیز مهمی از دستم در نمیره بعدشم من هنوز برای عنوان پدر خیلی جوونم بزار به بیست برسم
" شما... "
_ یک ماه دیگه میشم نوزده
لبخند چشم بسته ای زد و الی بهش لبخند زد اوسامو دو سال ازش کوچیک تر بود ولی ظاهری دازای بزرگتر بنظر می‌رسید چون هم قد بلند بود و هم خوش هیکل
حموم کوتاهی کردن و بعد از خشک کردن بدن هاشون لباس پوشیدن و دازای با الی خدافظی کرد و الی رفت سر کار خودش و دازای هم رفت کلاسش
" هی پسر دیشب خبری بود صدا از اتاقت میومد "
فئودور با تمسخر گفت که دازای نیشخندی بهش تحویل داد و گفت
_ چیه مشتاقی رو تختم باشی فئودور سان؟
_________________________________________________
ادامه دارد‌‌‌...
دیدگاه ها (۴)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

روباه کوچولوی من پارت نه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> فردای ان روز @وی...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت سهدازای و چویا با حرص به هم نگا...

ابلیس

part:۸

بهار بدون تو

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

[•] عمارت عشق [•] part:  19دازای نگاهش کمی نرم شد... این مدت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط