{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

قسمت سوم: عمارت سیاه

ماشین جلوی یک عمارت بزرگ و تاریک ایستاد.

رینا از پنجره بیرون را نگاه کرد.

«اینجا... خونه‌ی توئه؟»

جونگکوک که کنار او نشسته بود، گفت:
«آره.»

«بیشتر شبیه زندانه.»

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند گفت:
«خیلی‌ها همین نظر رو دارن.»

رینا پیاده شد.

چند مرد مسلح جلوی در ایستاده بودند.

یکی از آنها با دیدن جونگکوک سرش را پایین آورد.

«خوش اومدید، رئیس.»

رینا آهسته گفت:
«همه اینجا بهت می‌گن رئیس؟»

«معمولاً.»

«من نمی‌خوام بهت بگم رئیس.»

جونگکوک نگاهی به او انداخت.

«لازم نیست.»

رینا با تعجب پرسید:
«پس چی صدات کنم؟»

«جونگکوک.»

«خیلی خب، جونگکوک.»

وارد عمارت شدند.

رینا همان لحظه متوجه شد همه‌چیز بیش از حد ساکت است.

«چرا اینجا این‌قدر ساکته؟»

«چون کسی بدون اجازه حرف نمی‌زنه.»

رینا با تعجب گفت:
«جدی؟»

«خیلی جدی.»

یک زن جوان از پله‌ها پایین آمد.

«رئیس، جلسه آماده‌ست.»

جونگکوک گفت:
«بعداً.»

زن نگاهی به رینا انداخت.

«ایشون...»

جونگکوک حرفش را قطع کرد.

«نامزد منه.»

رینا سریع برگشت.

«من هنوز قبول نکردم!»

زن با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک خیلی خونسرد گفت:

«هنوز نه.»

رینا زیر لب گفت:
«چه اعتمادبه‌نفسی...»

جونگکوک شنید اما چیزی نگفت.

چند دقیقه بعد، رینا وارد اتاقی شد که قرار بود اتاقش باشد.

روی میز، یک جعبه‌ی چوبی کوچک قرار داشت.

رینا نزدیک رفت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای رینا.»

رینا با تعجب گفت:

«این دیگه چیه؟»

در جعبه را باز کرد.

داخلش یک عکس قدیمی بود.

عکس پدر رینا...

در کنار پدر جونگکوک.

رینا خشکش زد.

«این غیرممکنه...»

صدای جونگکوک از پشت سرش آمد:

«پیداش کردی.»

رینا سریع برگشت.

«تو از این عکس خبر داشتی؟»

«آره.»

«پس چرا بهم نگفتی؟»

جونگکوک نزدیک‌تر آمد.

«چون هنوز وقتش نرسیده بود.»

رینا عکس را بالا گرفت.

«این دو نفر چرا کنار هم هستن؟»

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«چون قبل از اینکه دشمن بشن، شریک بودن.»

رینا با ناباوری پرسید:

«شریک چی؟»

جونگکوک به عکس خیره شد.

«یک معامله.»

«چه معامله‌ای؟»

جونگکوک جواب نداد.

رینا عصبی شد.

«بازم سکوت؟! من از این وضعیت خسته شدم!»

جونگکوک آرام گفت:

«اگر حقیقت رو می‌خوای، باید بدونی ممکنه چیزی که درباره‌ی پدرت فکر می‌کنی، درست نباشه.»

رینا مات ماند.

«یعنی چی؟»

جونگکوک به سمت در رفت.

«فردا همه‌چیز رو می‌فهمی.»

رینا با عصبانیت گفت:

«نه! همین الان بگو!»

جونگکوک مکث کرد.

«رینا...»

«چی؟»

«به هیچ‌کس این عکس رو نشون نده.»

«چرا؟»

جونگکوک برگشت.

«چون کسی که این عکس رو برات گذاشته، می‌خواسته مطمئن بشه تو پیداش می‌کنی.»

رینا به عکس نگاه کرد.

«پس یعنی...»

جونگکوک گفت:

«یعنی دشمن ما از داخل این عمارت هم خبر داره.»

در بسته شد.

و رینا برای اولین بار فهمید شاید خطر واقعی، بیرون از عمارت نباشد...
بلکه داخل آن باشد.
دیدگاه ها (۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط