ستاره چیدن
پسر بچه در بزرگ را با دستان کوچکش هل میدهد، منگوله بالای در به صدا در می آید. پسر جلو میرد و پشت دخل مغازه می ایستد، به پیرمرد که مشغول بود نگاه میکند صدایش را صاف میکند«ببخشید جناب؟» پیر مرد از صدای کوچک و لحن محترمانه ای که میشنود تعجب میکند، لبخندی به مشتری میزند و به سمت صدا برمیگردد. چشمش به پسر کوچک پشت دخل می افتد«جانم پسرم» پسر میگوید«ستاره هم دارید؟» چین و چروک های پیشانی پیرمرد بیشتر میشودند جلو می آید و آرام میگوید«چی؟» پسرک به اطرافش نگاه میکند تا مطمئن شود کسی صدایش را نمیشنود.
-ستاره، تاحالا از چشمای کسی ستاره چیدی؟
-ستاره؟
پسر سر تکان میدهد،«من چیدم، از چشمای ماما»پسرک نگاه تیزی به پیرمرد می اندازد«این یه رازه»مرد مسن لبخند کمرنگی میزند و دستش را بالا می آورد«قسم میخورم ازش محافظت کنم»پسرک میزند زیر خنده
پیر مرد روی صندلی اش میشند و دستاهایش را به هم میگیرد«برای چی میخوای؟» خنده پسر به یک باره از بین میرود«ستاره های ماما گم شدن»
مرد پیپ اش را دود میکند و در دهان میگذارد زیر لب میگوید«چه بلایی سرشون اومده؟» پسر به پوتین هایش نگاه میکند و شانه بالا می اندازد«نمیدونم...» مرد سرش را میخاراند«از کی گم شدن؟» پسر کمی فکر میکند تا از جوابش مطمئن شود«از وقتی پاپا رفته»
-کجا رفته؟
-فکر کنم رفته برای ماما ستاره پیدا کنه، اخه دایه میگفت رفته آسمون
رمق چشمان پیر مرد از بین میرود، آب دهانش را قورت میدهد و گلوی خشکش را تر میکند«متاسفم» پسر جا میخورد«برای چی؟» مرد لبخند تصنعی میزند «هیچی» پسرک به مغازه نگاه میکند«پس ستاره نداری؟» پیر مرد انگار که واقعا مطمئن نیست به قفسه هایش نگاه میکند«فکر نکنم پسر جان» پسر سری تکان میدهد و بر میگردرد سمت در پیر مرد فریاد میزند«هعی!» پسر متوقف میشود و سمت پیر مرد میرود«بله آقا؟» مرد آهی میکشد به چشمان ستاره رنگ پسر خیره میشود«شاید باید ستارهاتو با ماما شریک شی» پسر اخم میکند
-مگه چشمای منم ستاره داره؟
-اوهم
-میشه قرضشون داد؟
-آره، فکر میکنم مامانتم ستارهاشو به پاپا قرض داده
پسر در فکر میرود«توهم ستارهاتو قرض دادی؟» پیر مرد پیپ را از دهانش بیرون می آورد سرفه ای میکند و نیم نگاهش به قاب عکس روی میز گره میخورد«آره، من خیلی وقت پیش این کارو کردم...»
#دست_نوشته
-ستاره، تاحالا از چشمای کسی ستاره چیدی؟
-ستاره؟
پسر سر تکان میدهد،«من چیدم، از چشمای ماما»پسرک نگاه تیزی به پیرمرد می اندازد«این یه رازه»مرد مسن لبخند کمرنگی میزند و دستش را بالا می آورد«قسم میخورم ازش محافظت کنم»پسرک میزند زیر خنده
پیر مرد روی صندلی اش میشند و دستاهایش را به هم میگیرد«برای چی میخوای؟» خنده پسر به یک باره از بین میرود«ستاره های ماما گم شدن»
مرد پیپ اش را دود میکند و در دهان میگذارد زیر لب میگوید«چه بلایی سرشون اومده؟» پسر به پوتین هایش نگاه میکند و شانه بالا می اندازد«نمیدونم...» مرد سرش را میخاراند«از کی گم شدن؟» پسر کمی فکر میکند تا از جوابش مطمئن شود«از وقتی پاپا رفته»
-کجا رفته؟
-فکر کنم رفته برای ماما ستاره پیدا کنه، اخه دایه میگفت رفته آسمون
رمق چشمان پیر مرد از بین میرود، آب دهانش را قورت میدهد و گلوی خشکش را تر میکند«متاسفم» پسر جا میخورد«برای چی؟» مرد لبخند تصنعی میزند «هیچی» پسرک به مغازه نگاه میکند«پس ستاره نداری؟» پیر مرد انگار که واقعا مطمئن نیست به قفسه هایش نگاه میکند«فکر نکنم پسر جان» پسر سری تکان میدهد و بر میگردرد سمت در پیر مرد فریاد میزند«هعی!» پسر متوقف میشود و سمت پیر مرد میرود«بله آقا؟» مرد آهی میکشد به چشمان ستاره رنگ پسر خیره میشود«شاید باید ستارهاتو با ماما شریک شی» پسر اخم میکند
-مگه چشمای منم ستاره داره؟
-اوهم
-میشه قرضشون داد؟
-آره، فکر میکنم مامانتم ستارهاشو به پاپا قرض داده
پسر در فکر میرود«توهم ستارهاتو قرض دادی؟» پیر مرد پیپ را از دهانش بیرون می آورد سرفه ای میکند و نیم نگاهش به قاب عکس روی میز گره میخورد«آره، من خیلی وقت پیش این کارو کردم...»
#دست_نوشته
- ۱۸.۱k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط