فیک تهیونگ

پارت ۹
ویو ات
گفت باشه که مامان تهیونگ گفت
م_ : راستی دخترم اسم ایشون یونا و من یوها هستم میتونی بهم بگی مامان
+ : مامان باشه
م_ : امشب پیشما بخوابید شما دوتا
+ : اما مامان من
م_ : اما و اگر نداره اتاق تو و تهیونگ هم اونه
+ : منو تهیونگ
تعجب کردم دروغ چرا که به تهیونگ گفت که وسایل بزاره تو اتاق تهیونگ هم گفت باشه و به من گفت بیا اتاق منم باهاش رفتم که
_ : امشب قراره بهترین شب بشه بیب
+ : هع به همین ....
داشتم حرف میزدم که پرتم کرد رو تخت و خیمه زد رو داشت کم کم نزدیک میشد که دستمو گزاشتم رو لباش
+ : گفتم که نه
از روم بلند شد وایساد سر پا
_ : گفتم آره ( یه کمی داد )
عصبانی شدم و منم بلندشدم و رفتم سمتش حلش دادم رو تخت
+ : گفتم نه عه تو رو مبل بخواب
دیدم هیچی نگفت سرشو گزاشت رو بالش و دستم گرفتو تو بغل خودش جام داد
_ : بیب خیلی دوست دارم تو کیوت خودمی حرفا یونا رو نشنیده بگیر
+ : منم دوست دارم
دستم رو رو موهاش کشیدم که حلم داد سمت خودش یه بوسه ریزی کردیم و شروع کردیم به خندیدن بلند شدم
+ : بیبی برو بیرون میخوام لباس عوض کنم لباس راحت بهم بده
_ : بیا اینو بگیر
+ : برو بیرون
_ : نمیرم
+ : چرا؟
_ : چون اتاق خودمه.حرفیه؟
+ : باشه تو بمون من میرم
بدنم داغ شده بود.دست پاچه شده بودم.چرخیدمو از اتاق خواستم بیرون که در رو حُل داد لب هاشو به لبام نزدیک کرد ...
ادامه دارد .......
دیدگاه ها (۰)

رمان :«پسر عموی جذابم»part:10ویو «علی»از دانشگاه اومدم خونه ...

《نوری در دنیای مرده ها》پارت⁴ ساعت ۶ صبحویو یونایکی چیزی داشت...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

[{وقتی به بچت حسودی میکنه}]

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۱۵ *آوا*آبروتون رو میبرم .به این ر...

True Love②⑧با خوشحالی رفتم داخل خونه ا/ت: ماماننننن، ماماننن...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part68من:برو زیر تخت بجمرفتم تو هال و در اتاق...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت پانزدهمیونا با دست‌های لرزون به ...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

پارت ۴۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط