{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او کوچ نشین بود نیامد که بماند

او کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت وبه دلم زخم چنان زد که بماند

من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند

میرفت و دل ساده ام آنقدربه خود گفت:
شاید که مردد شده شاید که بماند

دیروز خدا خواست به من عشق ببخشد
امروز هم ای کاش بخواهد که بماند

تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند که بماند ...
دیدگاه ها (۱۷)

روزی از راه آمدم اینجا،ساعتش را درست یادم نیستدیدم انگار دوس...

گـفـتـه بـودم مـی روی دیـدی عـزیـزم آخـرش !سـهـم مـا از عـشـ...

حتی خدا نخواست ببیند در این جهانکار دو عاشق اینهمه بالا گرفت...

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمی‌دانممن این پایینم و قانون با...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت به دلم زخم چنان زد که بماندمن...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

او کوچ نشین بود نیامد که بماندرفت وبه دلم زخم چنان زد که بما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط