کوچ نشین بود نیامد که بماند

کوچ نشین بود نیامد که بماند
رفت به دلم زخم چنان زد که بماند

من سخت که دلبسته شدم او به گمانم
وابسته شد اما نه در آن حد که بماند

میرفت و دل ساده ام آنقدربه خود گفت
شاید که مردد شده شاید که بماند

تکرار همین خاطره ها داغ دلم شد
داغی که بماند که بماند
دیدگاه ها (۳)

دستهای تو ... ... بوی آرزوهایم را میدهند ...

چشـــمانِ متبــرکت ...با زائــرش حرف میـــزند ؛می گویــد : "...

گفتم گرفتارم خدا گفتی که آزادت کنمگفتم گنه کارم خدا ...

...

ظهور ازدواج پارت ۴۷۴ديدن جاي خاليش نفسمو تو سینه حبس کرده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط