{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]

𝐂𝐫𝐢𝐦𝐢𝐧𝐚𝐥 [جنایتکار]
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 𝟑
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟐


جونگکوک به سراغ کامپیوترش رفت و شروع به تحقیق کرد..تموم اطلاعات مربوط به نارسایی قلبی..بهترین پزشکا.. روش‌های درمانی جدید...
اون تو دنیای پزشکی غرق شد با همون وسواسی که بیشتر برای نابودی اونها به کار گرفته بود.

جونگکوک : باید بهترین دکتر رو پیدا کنم هر چقدر پول لازم باشه...هر کاری لازم باشه...

این تصمیم اما به این معنی نبود که یهو به یه فرشته نجات تبدیل شده بود.. نه... اون هنوز همون جونگکوک بود. این نجات بخشی از بازی جدیدش بود.. اون میخواست ا.ت رو نجات بده اما به شیوه ی خودش..بدون اینکه ا.ت بدونه..

اولین قدم قطع عمليات جیمین برای نابودی تهیونگ و ا.ت بود.

جونگکوک : الو جیمین؟ عملیات رو متوقف کن فعلا هیچ حرکتی علیه تهیونگ و ا.ت انجام نده

جیمین با تعجب گفت..
جیمین: چی؟ چرا؟ داریم به هدفمون میرسیم
جونگکوک : فقط فعلا هیچ کاری نکن بعدا بهت توضیح میدم


قدم بعدی ترمیم آسیب‌هایی بود که به تهیونگ وارد کرده بود. نه به خاطر تهیونگ بلکه به خاطر .ا.ت.... اون نمیخواست ا.ت تو لحظات آخر زندگیش غرق تو مشکلات مالی و خانوادگی باشه...
جونگکوک از طریق کانال‌های زیرزمینیش شروع به خنثی کردن اتهامات علیه تهیونگ کرد و حتی سعی کرد برخی از قراردادهای از دست رفته اون رو به طور غیر مستقیم برگردونه.

جونگکوک: من این بازی رو شروع کردم و خودم هم تمومش میکنم اما به شیوه ای که هیچ کس انتظار نداره.

این تغییر ناگهانی تو نقشه میتونست عواقب پیش بینی نشده ای داشته باشه ،جونگکوک حالا بین انتقام و عشقی که دوباره زنده شده بود تو یه کشمکش درونی گیر افتاده بود و این خطرناکترین وضعیت ممکن بود.
___________________
چرخ دنده های سرنوشت شروع به چرخیدن تو جهت مخالف کردن. تهیونگ که تو آستانه ورشکستگی کامل قرار داشت، نشونه های عجیبی تو وضعیت شرکتش اتفاق افتاد...قراردادهای کوچیک و غیر منتظره ای که قبل از این لغو شده بودن..حالا فعال میشدن. پرونده های حقوقی مربوط به کلاهبرداری که به نظر میرسید سفت و سخت ان با پیچیدگی‌های غیر قابل توضیحی حل میشد.

تهیونگ با تعجب به صفحه لپ تاپش خیره شده بود
تهیونگ:این... این یعنی چی؟


ا.ت تو تموم این مدت راز بیماریش رو تو دلش نگه داشته بود. هیچکس از درد و وحشتی که هر لحظه تجربه میکرد خبر نداشت...نه تهیونگ که خودش غرق تو مشکلاتش بود و نه بچه هاش که با زخم‌های عمیق خودشون دست و پنجه نرم می کردن...اون نمیخواست با فاش کردن این حقیقت تلخ.. بار سنگین دیگه‌ای رو دوش خانواده از هم پاشیده اش بذاره.


ا.ت:من نمیتونم بهشون بگم اگه بفهمن.... اگه بفهمن که دارم میمیرم اون وقت همه چیز رو از دست میدن.

اون میخواست تو این زمان باقیمونده تا جایی که میتونه آرامش رو به خانواده اش برگردونه..حتی اگه خودش آرامشی نداشت.. و برای همین با وجود تموم دلخوری ها و فاصله ای که بين خودش و تهیونگ افتاده بود سعی میکرد لحنش رو ملایم تر بکنه.

ا.ت با صدایی آروم و خسته رو به تهیونگ گفت.‌
ا.ت: اوضاع شرکت... بهتر شده؟

تهیونگ با تعجب از اینکه ا.ت بعد از اون همه دعوا باهاش صحبت میکنه گفت...
تهیونگ: آره... یکم.. نمیدونم چطور انگار یه دفعه یه سری مشکل حل شده


با درست شدن اوضاع مالی تهیونگ و تلاش‌های پنهونی ا.ت برای ارامش خانواده...برای اولین بار..بعد از اون طوفان بزرگ... تو یه رستوران دنج و آروم دور هم جمع شدن... فضا، هنوز هم سنگین بود اما خبری از فریادها و اشک‌ها نبود.
تهیونگ سعی میکرد لبخند بزنه و ا.ت با هر نفس دردناکش تلاش میکرد عادی به نظر برسه سوجین و سئوجون هم به خاطر والدينشون، سعى میکردن فضای ارومی رو ایجاد کنن.

تهیونگ با لبخندی اجباری گفت...
تهیونگ: خب... اوضاع شرکت داره بهتر میشه فکر کنم تونستم از اون گرداب بیرون بیام
ا.ت با صدایی آروم گفت..
ا.ت: خوبه... خداروشکر
سئوجون: واقعا خوشحالم بابا

سوجین زیر لب چیزی گفت که شنیده نشد. سئوجون متوجه شد که هنوز دلخوره اما سکوت کرد.

تو بین شام سوجین برای رفتن به دستشویی بلند شد.

سئوجون هم به آرومی از پشت میز بلند شد و به بهونه رفتن به دستشویی دنبال سوجین رفت
تو راهرو اونو کنار آینه دید که داشت موهاش رو مرتب میکرد

سئوجون : سوجين...
سوجین با تعجب به سئوجون که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد...
سوجین: چی شده؟

سئوجون : میخوام در مورد جونگ وو باهات حرف بزنم
سوجین اخم کرد..
سوجين: چی؟ اینجا؟ تو دیوونه شدی؟
سئوجون:آره همینجا تو باید به مامان و بابا بگی در موردش بهشون بگو.

سوجین با لحنی پرخاشگر گفت..
سوجین: چی میگی؟ بعد از همه اون دعواها؟ بعد از اینکه فهمیدم بابا خودش چه گذشته ای داشته؟ فکر کردی این الان چه اهمیتی داره؟
شرط‌ها: ۳۰ لایک، ۷۰ کامنت
دیدگاه ها (۷۹)

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

همسر غیره منتظره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط