hyunlix/VANILLA & ROSES p2
hyunlix/VANILLA & ROSES p2
او زیادی مهربون بود که بتونه چشمای افسرده شاهزاده رو تحمل کنه.
بعد از مدتی به همراه کوکی های که آماده کرده بود به سمت اتاق مطالعه ارباب جوان رفت. امیدوار بود حداقل یکم از ارتفاع دیوار بینشون کم بشه.
"این دیگ چه کوفتیه... نمی دونی من شیرینی دوس ندارم. برگردونش." نگاه سردی بهش انداخت
"نگران نباشین زیاد شیرین نیس بخاطر شما اسانس وانیل هم زدم." تنها طعمی که بدون غر زدن می خورد وانیل بود. معمولا این شاهزاده جوان زیاد اهل غذا خوردن نبود ولی به طرز شگفت آوری رایحه وانیل رو دوست داشت.
وقتی فلیکس دید او حرفش رو ادامه داد لبخندی بر گوشه لبانش نشست فکر می کرد نتونسته بود یکم هم شده یخ های بینشونو آب کنه.
"چرا هنوز وایسادی همینجور علافی برو بیرون می خوام تنها باشم." با همان لحن سرد و نگاه سرد تر مثل کابوس باعث لرزش روح فلیکس شد.
"عذر می خوام ارباب جوان. میرم بیرون تا شما بتونین به ادامه مطالعه تون بپردازین."
چشمانش رو به کلمات کتاب دوخته بود حتی تلاش نکرد سرش رو بلند کنه. بااینکه هیونجین از افسردگی رنج میبرد ولی هنوز هم در اون حد از زندگی سیر نشده بود که از این رایحه لذت نبره.
نمی خواست قبول کنه که فلیکس نقطه ضعفشو پیدا کرده بود. وانیل همیشه باعث میشد یاد خاطرات شیرینش بیوفته زمونی که با خونوادش تو باغ رز وحشی می نشستن و از بستنی وانیلی لذت می بردن. ولی از وقتی که خونوادش رو از دست داده بود دیگ تابستون برایش لذت بخش نبود حتی زجر می کشید دیگر اون بستنی وانیلی همون طعم همیشگی رو نداشت. بخاطر همین دیگ بستنی هم نمی خورد ولی هنوز هم وانیل رو دوس داشت.
فلیکس خوشحال بود که بشقاب به سمتش پرت نشده بود شاید تونسته بود کلید قلب این شاهزاده یخی رو پیدا کنه. او می تونست حس کنه هنوز درون اون کالبد بی جان احساساتی باقی مانده بود.
چن روز بعد به کریس زنگ زد ازش خواست یه عالمه گل رز سفارش بده او می خواست گلدون های بی جان رو تزئین بکنه. کریس پشت تلفن با خنده کوتاه قبول کرده بود.
آن روز زود تر از همیشه در عمارت حاضر شده بود تا قبل از بیدار شدن شاهزاده جوان خونه رو معطر بکنه.
وقتی هیونجین بیدار شد مثل همیشه غر میزد و به سمت باغ روانه شد ولی وقتی همه گل ها رو دید حرفی نزد. او گل ها رو دوست داشت ولی خیلی وقت بود احساساتشو همراه خونوادش دفن کرده بود. ولی هنوز هم آن گل های رز مثل همیشه می تونست قلبش رو تا حدودی گرم بکنه.
با گذشت روز ها عمارت به وجود همچین نور درخشان عادت کرده بود. میشد اشعه هایی از خورشید رو حس کرد.
فلیکس هر روز بیشتر زندگی او را عوض می کرد. دیگر هیونجین عادت کرده بود صبحانه شو با لبخند فلیکس شروع کنه. بعد از هفته ها دیگر اجازه داده بود فلیکس هم همراهش بشینه بااینک بار های اول همیشه از وراجی های فلیکس خسته میشد تنها جمله ای که از دهنش بیرون میومد "خفه شو، فلیکس. دیگ بسه"
ولی بعد از یه مدتی دیگر حرفی نمیگف. فقط بهش گوش میداد. دیگر عادت کرده بود هر روز بعد صبحونه تو اون باغ بشینن. هیونجین مثل همیشه ساکت بود. فقط میشد صدای فلیکسو شنید. گاهی کتابی برایش می خوند و گاهی راجب کار های روزمره اش حرف میزد. گاهی راجب خواهرش غر میزد. هیونجین فقط بعضی مواقع لبخند میزد.
نگاه هایش هر روز گرم تر میشد.
دیگر آن باغ مثل اسمش پر از رز شده بود. فلیکس همیشه به باغبانی علاقه داشت. هیونجین ساعت ها می نشست و به اون فرشته نگاه می کرد. گاهی از کندن علف های هرز خسته میشد و سرشو بلند میکرد و عرقشو با آستینش پاک می کرد هر بار لبخندی هم نثار هیونجین میکرد. در جواب هیونجین مثل همیشه چشماشو خمار میکرد.
کم کم این دو پسر بهم وابسته شده بودن. هیونجین دیگر همان شاهزاده بی روح نبود. سعی می کرد بخاطر فرشته اش ، افسردگی رو شکست بده. دیگ زندگی برایش معنی داشت. تمام دنیاش شده بود این پسر کک مکی. هر بار چشماش با لبخند های فلیکس برق میزد.
او زیادی مهربون بود که بتونه چشمای افسرده شاهزاده رو تحمل کنه.
بعد از مدتی به همراه کوکی های که آماده کرده بود به سمت اتاق مطالعه ارباب جوان رفت. امیدوار بود حداقل یکم از ارتفاع دیوار بینشون کم بشه.
"این دیگ چه کوفتیه... نمی دونی من شیرینی دوس ندارم. برگردونش." نگاه سردی بهش انداخت
"نگران نباشین زیاد شیرین نیس بخاطر شما اسانس وانیل هم زدم." تنها طعمی که بدون غر زدن می خورد وانیل بود. معمولا این شاهزاده جوان زیاد اهل غذا خوردن نبود ولی به طرز شگفت آوری رایحه وانیل رو دوست داشت.
وقتی فلیکس دید او حرفش رو ادامه داد لبخندی بر گوشه لبانش نشست فکر می کرد نتونسته بود یکم هم شده یخ های بینشونو آب کنه.
"چرا هنوز وایسادی همینجور علافی برو بیرون می خوام تنها باشم." با همان لحن سرد و نگاه سرد تر مثل کابوس باعث لرزش روح فلیکس شد.
"عذر می خوام ارباب جوان. میرم بیرون تا شما بتونین به ادامه مطالعه تون بپردازین."
چشمانش رو به کلمات کتاب دوخته بود حتی تلاش نکرد سرش رو بلند کنه. بااینکه هیونجین از افسردگی رنج میبرد ولی هنوز هم در اون حد از زندگی سیر نشده بود که از این رایحه لذت نبره.
نمی خواست قبول کنه که فلیکس نقطه ضعفشو پیدا کرده بود. وانیل همیشه باعث میشد یاد خاطرات شیرینش بیوفته زمونی که با خونوادش تو باغ رز وحشی می نشستن و از بستنی وانیلی لذت می بردن. ولی از وقتی که خونوادش رو از دست داده بود دیگ تابستون برایش لذت بخش نبود حتی زجر می کشید دیگر اون بستنی وانیلی همون طعم همیشگی رو نداشت. بخاطر همین دیگ بستنی هم نمی خورد ولی هنوز هم وانیل رو دوس داشت.
فلیکس خوشحال بود که بشقاب به سمتش پرت نشده بود شاید تونسته بود کلید قلب این شاهزاده یخی رو پیدا کنه. او می تونست حس کنه هنوز درون اون کالبد بی جان احساساتی باقی مانده بود.
چن روز بعد به کریس زنگ زد ازش خواست یه عالمه گل رز سفارش بده او می خواست گلدون های بی جان رو تزئین بکنه. کریس پشت تلفن با خنده کوتاه قبول کرده بود.
آن روز زود تر از همیشه در عمارت حاضر شده بود تا قبل از بیدار شدن شاهزاده جوان خونه رو معطر بکنه.
وقتی هیونجین بیدار شد مثل همیشه غر میزد و به سمت باغ روانه شد ولی وقتی همه گل ها رو دید حرفی نزد. او گل ها رو دوست داشت ولی خیلی وقت بود احساساتشو همراه خونوادش دفن کرده بود. ولی هنوز هم آن گل های رز مثل همیشه می تونست قلبش رو تا حدودی گرم بکنه.
با گذشت روز ها عمارت به وجود همچین نور درخشان عادت کرده بود. میشد اشعه هایی از خورشید رو حس کرد.
فلیکس هر روز بیشتر زندگی او را عوض می کرد. دیگر هیونجین عادت کرده بود صبحانه شو با لبخند فلیکس شروع کنه. بعد از هفته ها دیگر اجازه داده بود فلیکس هم همراهش بشینه بااینک بار های اول همیشه از وراجی های فلیکس خسته میشد تنها جمله ای که از دهنش بیرون میومد "خفه شو، فلیکس. دیگ بسه"
ولی بعد از یه مدتی دیگر حرفی نمیگف. فقط بهش گوش میداد. دیگر عادت کرده بود هر روز بعد صبحونه تو اون باغ بشینن. هیونجین مثل همیشه ساکت بود. فقط میشد صدای فلیکسو شنید. گاهی کتابی برایش می خوند و گاهی راجب کار های روزمره اش حرف میزد. گاهی راجب خواهرش غر میزد. هیونجین فقط بعضی مواقع لبخند میزد.
نگاه هایش هر روز گرم تر میشد.
دیگر آن باغ مثل اسمش پر از رز شده بود. فلیکس همیشه به باغبانی علاقه داشت. هیونجین ساعت ها می نشست و به اون فرشته نگاه می کرد. گاهی از کندن علف های هرز خسته میشد و سرشو بلند میکرد و عرقشو با آستینش پاک می کرد هر بار لبخندی هم نثار هیونجین میکرد. در جواب هیونجین مثل همیشه چشماشو خمار میکرد.
کم کم این دو پسر بهم وابسته شده بودن. هیونجین دیگر همان شاهزاده بی روح نبود. سعی می کرد بخاطر فرشته اش ، افسردگی رو شکست بده. دیگ زندگی برایش معنی داشت. تمام دنیاش شده بود این پسر کک مکی. هر بار چشماش با لبخند های فلیکس برق میزد.
- ۱.۷k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط