رمان سوکوکو 6
زیر نور ماه ᴘᴀʀᴛ 6:
فوکوزاوا: باعث میشه که قربانی برا یک تا دو ساعت بیهوش بشه. ولی بیشتر از این خبر ندارم.
+ کسیو نمیشناسید که بیشتر بدونه؟
- خب، فک کنم یه نفر بدونه. ولی.. چرا انقد برات مهمه؟
+ امم خب فقط فکرمو مشغول کرده.
- من چیز بیشتری نمیدونم ولی مطمئنم رییس تاندا میدونه.
دازای از جاش پرید و با سرعت میخاست از اژانس بیاد بیرون که لب در رانپو صداش کرد
رانپو: دازای.. کجا میری؟ ما میریم ناهار بخوریم.. بیا اول غذاتو بخ...
+ شرمنده رانپو سان. بدون من ناهار بخورین.
فوری از اژانس رفت بیرون و رفت سمت ماشین.
رانپو: هووم.. یوسانو، به نظرت...
یوسانو: اره، حتی از دور میشد فهمید.
اتسوشی: یوسانو سنسی شما چی فهمیدید؟
یوسانو: دازای داشت توی تب میسوخت...
دازای فوری سوار ماشین شد و رفت سمت کافه بیرون شهر که رییس تاندا همیشه اونجا قهوه میخورد
تا اونجا چند ساعت راه بود.
توی راه همینطور ماشینو اینطرف و اونطرف میکرد و خیابونا پر از صدای بوق شده بود
اگه خود راننده ها کنار نمیرفتن و مواظب نبودن حتما با هم تصادف میکردن.
سرعتش خیلی زیاد بود
میخواست خیلی زود بفهمه که چه خطری ممکنه چویا رو تهدید کنه تا بره کمکش
همه فکر و ذکرش شده بود اون
خودشم نمیدونست چرا
نمیتونست خودشو درک کنه....اون هنوز نفهمیده بود که توی اقیانوس چشمای چویا داره دست و پا میزنه و اتیش موهاش داره اونو میسوزونه.
شایدم فهمیده بود ولی انکارش میکرد. نمیخاست قبول کنه که حسی بیشتر از دوستی بهش داره..
«ویو، چویا»
گوشیمو تحویل دادمو رفتم داخل
سازمانشون بزرگ بود ولی خب نه به اندازه سازمان خودمون
قرار شد منو معرفی کنن به بخش گزارشات تا هر اتفاق یا قرار ملاقات و کلا همه چیز رو ثبت کنم.
یه کارمندا: خب انتونی، خوب حواستو جمع کن چیزیو اشتباه وارد نکنی و اینکه قوانینو رعایت کن.
+ بله حواسم هست.
- راستی فردا صبح یه جلسه معارفه است که باید توش شرکت کنی. رییس قراره قوانینو برات توضیح بده.
+ بله چشم حتما میام.
توی این دفتر من بودم و یه پسر دیگه به اسم یوشی که با هم هم اتاقی هم بودیم
انگار اونو هم از یه سازمان دیگه خریده بودن.
تا اخر شب باهاش هیچ حرفی نزدم. بیشتر میرفتم بیرون تا اعضای گروهشونو بشناسم و از کاراشون سردربیارم.
اخر شب دیگ خیلی خسته شده بودم.
+ هووف، توی کل عمرم انقد راه نرفته بودم. جونه تو با پرواز کردن همه چی خیلی سریعتر حل میشه.
در اتاقمو باز کردم
اتاق تاریک بود ولی ی لحظه بعد تیزی چاقوی زیرگلومو حس کردم.
- خب عوضی، بگو ببینم انتونی کجاست؟..
فوکوزاوا: باعث میشه که قربانی برا یک تا دو ساعت بیهوش بشه. ولی بیشتر از این خبر ندارم.
+ کسیو نمیشناسید که بیشتر بدونه؟
- خب، فک کنم یه نفر بدونه. ولی.. چرا انقد برات مهمه؟
+ امم خب فقط فکرمو مشغول کرده.
- من چیز بیشتری نمیدونم ولی مطمئنم رییس تاندا میدونه.
دازای از جاش پرید و با سرعت میخاست از اژانس بیاد بیرون که لب در رانپو صداش کرد
رانپو: دازای.. کجا میری؟ ما میریم ناهار بخوریم.. بیا اول غذاتو بخ...
+ شرمنده رانپو سان. بدون من ناهار بخورین.
فوری از اژانس رفت بیرون و رفت سمت ماشین.
رانپو: هووم.. یوسانو، به نظرت...
یوسانو: اره، حتی از دور میشد فهمید.
اتسوشی: یوسانو سنسی شما چی فهمیدید؟
یوسانو: دازای داشت توی تب میسوخت...
دازای فوری سوار ماشین شد و رفت سمت کافه بیرون شهر که رییس تاندا همیشه اونجا قهوه میخورد
تا اونجا چند ساعت راه بود.
توی راه همینطور ماشینو اینطرف و اونطرف میکرد و خیابونا پر از صدای بوق شده بود
اگه خود راننده ها کنار نمیرفتن و مواظب نبودن حتما با هم تصادف میکردن.
سرعتش خیلی زیاد بود
میخواست خیلی زود بفهمه که چه خطری ممکنه چویا رو تهدید کنه تا بره کمکش
همه فکر و ذکرش شده بود اون
خودشم نمیدونست چرا
نمیتونست خودشو درک کنه....اون هنوز نفهمیده بود که توی اقیانوس چشمای چویا داره دست و پا میزنه و اتیش موهاش داره اونو میسوزونه.
شایدم فهمیده بود ولی انکارش میکرد. نمیخاست قبول کنه که حسی بیشتر از دوستی بهش داره..
«ویو، چویا»
گوشیمو تحویل دادمو رفتم داخل
سازمانشون بزرگ بود ولی خب نه به اندازه سازمان خودمون
قرار شد منو معرفی کنن به بخش گزارشات تا هر اتفاق یا قرار ملاقات و کلا همه چیز رو ثبت کنم.
یه کارمندا: خب انتونی، خوب حواستو جمع کن چیزیو اشتباه وارد نکنی و اینکه قوانینو رعایت کن.
+ بله حواسم هست.
- راستی فردا صبح یه جلسه معارفه است که باید توش شرکت کنی. رییس قراره قوانینو برات توضیح بده.
+ بله چشم حتما میام.
توی این دفتر من بودم و یه پسر دیگه به اسم یوشی که با هم هم اتاقی هم بودیم
انگار اونو هم از یه سازمان دیگه خریده بودن.
تا اخر شب باهاش هیچ حرفی نزدم. بیشتر میرفتم بیرون تا اعضای گروهشونو بشناسم و از کاراشون سردربیارم.
اخر شب دیگ خیلی خسته شده بودم.
+ هووف، توی کل عمرم انقد راه نرفته بودم. جونه تو با پرواز کردن همه چی خیلی سریعتر حل میشه.
در اتاقمو باز کردم
اتاق تاریک بود ولی ی لحظه بعد تیزی چاقوی زیرگلومو حس کردم.
- خب عوضی، بگو ببینم انتونی کجاست؟..
- ۱۳.۱k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط