این یه فیک خیالیه سر شیپ هیت نده.ممنون
این یه فیک خیالیه سر شیپ هیت نده.ممنون
Part_2
_شاهد نیمه شب
عمارت بزرگ و تاریک بود.
محافظها در دو طرف راهرو ایستاده بودن و سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و با عصبانیت به تهیونگ نگاه میکرد.
ـ تا کی قراره اینجا نگهم دارید؟
تهیونگ مشغول بررسی چند برگه بود.
ـ تا وقتی مطمئن بشم برای من خطری نداری.
ـ من یه دانشآموزم، نه جاسوس شما!
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ هجده سالته، درسته؟
جونگکوک تعجب کرد.
ـ از کجا میدونی؟
- اطلاعاتت رو بررسی کردیم.
ـ بدون اجازهی من؟!
ـ به دنیای اشتباهی نگاه کردی که انتظار اجازه داشته باشی.
جونگکوک از جاش بلند شد.
ـ ببین، من نمیخوام چیزی دربارهی شما بدونم. بذار برم، قول میدم دربارهی چیزی که دیدم حرف نزنم.
تهیونگ پرونده رو بست.
ـ مشکل اینجاست که من نمیتونم به قول یه غریبه اعتماد کنم.
ـ پس مشکل خودته!
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ به محافظش اشاره کرد.
ـ اتاق مهمون رو آماده کنین.
بعد رو به جونگکوک گفت:
ـ تا اطلاع بعدی اینجا میمونی. اتاقت قفله نیست، ولی خروج از عمارت بدون اجازه من ممنوعه فهمیدی.
جونگکوک پوزخند زد.
ـ چه مهموننوازی فوقالعادهای!
تهیونگ بیتفاوت جواب داد:
ـ بهش عادت نکن.
وقتی جونگکوک از اتاق خارج شد، تهیونگ به پروندهی روی میز نگاه کرد.
صبح روز بعد....
ادامه دارد..
😀خیلی بده ببخشید
Part_2
_شاهد نیمه شب
عمارت بزرگ و تاریک بود.
محافظها در دو طرف راهرو ایستاده بودن و سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود.
جونگکوک روی مبل نشسته بود و با عصبانیت به تهیونگ نگاه میکرد.
ـ تا کی قراره اینجا نگهم دارید؟
تهیونگ مشغول بررسی چند برگه بود.
ـ تا وقتی مطمئن بشم برای من خطری نداری.
ـ من یه دانشآموزم، نه جاسوس شما!
تهیونگ سرش رو بالا آورد.
ـ هجده سالته، درسته؟
جونگکوک تعجب کرد.
ـ از کجا میدونی؟
- اطلاعاتت رو بررسی کردیم.
ـ بدون اجازهی من؟!
ـ به دنیای اشتباهی نگاه کردی که انتظار اجازه داشته باشی.
جونگکوک از جاش بلند شد.
ـ ببین، من نمیخوام چیزی دربارهی شما بدونم. بذار برم، قول میدم دربارهی چیزی که دیدم حرف نزنم.
تهیونگ پرونده رو بست.
ـ مشکل اینجاست که من نمیتونم به قول یه غریبه اعتماد کنم.
ـ پس مشکل خودته!
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ به محافظش اشاره کرد.
ـ اتاق مهمون رو آماده کنین.
بعد رو به جونگکوک گفت:
ـ تا اطلاع بعدی اینجا میمونی. اتاقت قفله نیست، ولی خروج از عمارت بدون اجازه من ممنوعه فهمیدی.
جونگکوک پوزخند زد.
ـ چه مهموننوازی فوقالعادهای!
تهیونگ بیتفاوت جواب داد:
ـ بهش عادت نکن.
وقتی جونگکوک از اتاق خارج شد، تهیونگ به پروندهی روی میز نگاه کرد.
صبح روز بعد....
ادامه دارد..
😀خیلی بده ببخشید
- ۳۴۴
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط