دروغی که واقعی شد
*عررررررر بچه مامانم بهم هاتسپات کرد میگن که نتم ریدسسس😭😭😭ببخشید اینقد دیر دادم😭🫠*
#دروغی_که_واقعی_شد 🕊فصل دوم پارت 10
«برای او انجام میدهم»
ساعت 8 شب،خوابگاه دختران،اتاق 256👇🏼👇🏼
بکی:خبببب،حالا اون رازی که میخواستین بهم بگین چیه؟😀
آنیا و لیلی چند ثانیه به هم نگاه کردن.
آنیا:بکی،قول میدی به هیچکس نگی؟
بکی:قول میدمممم😀
لیلی:خیلی خیلی خیلی مهمه.
بکی:خب بگین دیگه...
آنیا:عام...چیزه...
لیلی:خاله،بگم؟
آنیا:نه،اول آنیا بگه
آنیا یه نفس عمیق کشید.
آنیا:بکی...آنیا ذهن میخونه.
بکی:...
آنیا:😨😨؟
بکی:🗿
آنیا:آنیا راست میگه.
بکی:😐
لیلی:باور نکرد.
بکی:نه...خب...این چیزیه که توی فیلمهای جاسوسی اتفاق میفته.
آنیا:ولی آنیا واقعا میتونه ذهن بخونه.
بکی:خب ثابت کن.یه چیزی رو توی ذهنم میگم.اگر تونستی بگی،باورت میکنم
آنیا:باشه😃
بکی چند ثانیه فکر کرد.
بکی اندر در ذهن:هومممم...یه چیز آسون...رنگ مورد علاقهم صورتیه.
آنیا:صورتی دوست داری
بکی:😐
لیلی:خب؟😀
بکی:شانسی بود.
لیلی:دوباره امتحان کن
بکی دوباره فکر کرد.
بکی اندر در ذهن:خب...من دلم میخواد فردا از پدرم یه خرس بزرگ بگیرم.نهههه من که تو خوابگاهم😭😭
آنیا:میخوای فردا از پدرت یه خرس بزرگ بگیری.بعد گفتی نهههه من که تو خوابگاهم
بکی:😨
آنیا:😐
لیلی:😃
بکی سریع چشمهاشو بست.
بکی اندر در ذهن:هیچی فکر نکن...هیچی فکر نکن...هیچی...سیبزمینی دلم خواست...
آنیا:داری به یه سیبزمینی فکر میکنی.
بکی:🗿💀
لیلی:🤣🤣🤣
بکی:آنیا از کجا فهمیدیییییی؟؟
آنیا:تو فکر کردی.
بکی:یعنی...یعنی...
آنیا:آنیا ذهن میخونه.
بکی:یاخدا😨
آنیا:حالا نوبت لیلیه.
لیلی:آرهههه😃
بکی:لیلی هم ذهن میخونه؟
لیلی:نه🥹
یه مداد کنار میز لیلی بود.آوردتش روی میزو دستشو گذاشتش روشو...
تق!
مداد نصف شد.
بکی:...
آنیا:😐
لیلی:اوه.
بکی:لیلی...
لیلی:بله؟😀
بکی:مداد چرا شکست؟باد شکوند؟
لیلی:من شکستمش🥹
بکی:چطور؟
لیلی:با قدرتم.
بکی:...
آنیا:لیلی قدرتش خیلی قویه ولی هنوز کامل نشده.
لیلی:من میتونم هر چیزی رو خراب کنم😃
آنیا:دیگه قدرتش خیلی خیلی قویه.
بکی:...
لیلی:مثلا این لیوان...
آنیا:لیلی نهههههههههه
تققققق!
لیوان ترک برداشت.
بکی:😐😐😐
آنیا:آنیا گفت دیگه هیچی رو خراب نکن!
لیلی:غلط کردم خاله🥹
بکی چند ثانیه به آنیا و لیلی نگاه کرد.
آنیا:خب...
لیلی:...
بکی:خاله؟؟...
آنیا:بکی...لیلی از آینده اومده و تو مادرشی...منم حالشم
بکی:واکو واکووووووووووووووووووووووووووو!!!😃😃😃😃😃😃
آنیا:فهمیدی اصن؟🤨
بکی:من بچه دار میشممممنننننننمنمژدببپپب بمب بمب یم
آنیا:بکی سکته زد
لیلی:چرا خوشحاله؟
بکی:من با یه ذهنخون و یه آدم فوقالعاده قوی هماتاقی شدمممممممم!!!!!!تازه بچه دار هم میشممممممصپمپیوبپبنپزژ ژمز
آنیا:فقط به بچه فکر میکنه😐
لیلی:ما فکر کردیم میترسی...
بکی:از چی؟😭😭😭😭😭
آنیا:نمیدونم...از قدرت لیلی؟یا...
بکی:لیلی میتونه از من محافظت کنه!😃
لیلی:🥹🥹🥹
بکی:آنیا هم میتونه ذهن همه رو بخونه و بفهمه کی میخواد به ما حمله کنه!
آنیا:آهان آره آنیا خفنه😐👍🏻
بکی:دیگه هیچکس حریفمون نمیشه!
آنیا:آنیا اصلا به این فکر نکرده بود...
لیلی:بکی باهوشه😃
آنیا:تو خیلی عجیب خوشحالی.
بکی:اصلا هم عجیب نیستم!😃
آنیا:بکی تو همین الان به یه سیبزمینی فکر کردی.
بکی:اوه آره راستی شام چی داریم؟😀
آنیا:🗿
لیلی:🗿
بکی:راستی آنیا...دامیان در باره قدرتت میدونه؟
آنیا:اوهوم...اونم با بدبختی باور کرد
بکی:صبر کن...
آنیا:بکی از جنجال به پا میکنه
بکی:اگر تو تموم مدت ذهن منو میخوندی...
آنیا:آهان موضوع عوض شد
بکی:یعنی میدونستی من میخوام با لوید عزیزم ازدواج کنمممممممم؟؟؟
آنیا:آره...البته خب مامانو بابا باهم ازدواج کردن چند ماه دیگه بچه دار هم میشن
بکی:💀💀💀
آنیا:بکی مرد
بکی:جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغنیپزم زمژ زنی زمژ زمژدوژ ژن، زن زدین یپ زن بپز ز پ ی س غ ن ث پ ی ی ردصلاحیت(وات د هل رد صلاحیت؟🗿🗿🚬)قدیمی بمب یمل بنب
که یهو یکی در میزنه.
بکی:روححححح جنننننننن
که آنیا ذهن میخونه:کر شدم...چقدر سرو صدا میکنن فکر کنم جنگ بالشتی راه انداختن به هر حال باید بهشون اخطار بدم...
آنیا:هیچی نیست بچه ها زیاد سروصدا کردیم اومدن اخطار بدن
بکی:از کجا فهمیدییییییسییستیتینژپیم؟
آنیا:آنیا ذهن خونهههههه صد بارررذذ
*و زندگی ادامه داشت*
و درباره اسلاید دوم...
به رمان مویچیرو تانجیرو به ذهنم رسید همین خدافز چ بخواید چ نخواید خودم این رمان رو دوست میدارم میزارمش🗿⭐
آهان یچیز دیگه...
یه رمان دیگه هم به ذهنم رسیده که...
120 شدیم میزارمش🗿⭐
و اینکههههه
میشه درباره اون عکس اسلاید دوم بهم بگید؟نمیفهمم چی شده🫠🩵
#دروغی_که_واقعی_شد 🕊فصل دوم پارت 10
«برای او انجام میدهم»
ساعت 8 شب،خوابگاه دختران،اتاق 256👇🏼👇🏼
بکی:خبببب،حالا اون رازی که میخواستین بهم بگین چیه؟😀
آنیا و لیلی چند ثانیه به هم نگاه کردن.
آنیا:بکی،قول میدی به هیچکس نگی؟
بکی:قول میدمممم😀
لیلی:خیلی خیلی خیلی مهمه.
بکی:خب بگین دیگه...
آنیا:عام...چیزه...
لیلی:خاله،بگم؟
آنیا:نه،اول آنیا بگه
آنیا یه نفس عمیق کشید.
آنیا:بکی...آنیا ذهن میخونه.
بکی:...
آنیا:😨😨؟
بکی:🗿
آنیا:آنیا راست میگه.
بکی:😐
لیلی:باور نکرد.
بکی:نه...خب...این چیزیه که توی فیلمهای جاسوسی اتفاق میفته.
آنیا:ولی آنیا واقعا میتونه ذهن بخونه.
بکی:خب ثابت کن.یه چیزی رو توی ذهنم میگم.اگر تونستی بگی،باورت میکنم
آنیا:باشه😃
بکی چند ثانیه فکر کرد.
بکی اندر در ذهن:هومممم...یه چیز آسون...رنگ مورد علاقهم صورتیه.
آنیا:صورتی دوست داری
بکی:😐
لیلی:خب؟😀
بکی:شانسی بود.
لیلی:دوباره امتحان کن
بکی دوباره فکر کرد.
بکی اندر در ذهن:خب...من دلم میخواد فردا از پدرم یه خرس بزرگ بگیرم.نهههه من که تو خوابگاهم😭😭
آنیا:میخوای فردا از پدرت یه خرس بزرگ بگیری.بعد گفتی نهههه من که تو خوابگاهم
بکی:😨
آنیا:😐
لیلی:😃
بکی سریع چشمهاشو بست.
بکی اندر در ذهن:هیچی فکر نکن...هیچی فکر نکن...هیچی...سیبزمینی دلم خواست...
آنیا:داری به یه سیبزمینی فکر میکنی.
بکی:🗿💀
لیلی:🤣🤣🤣
بکی:آنیا از کجا فهمیدیییییی؟؟
آنیا:تو فکر کردی.
بکی:یعنی...یعنی...
آنیا:آنیا ذهن میخونه.
بکی:یاخدا😨
آنیا:حالا نوبت لیلیه.
لیلی:آرهههه😃
بکی:لیلی هم ذهن میخونه؟
لیلی:نه🥹
یه مداد کنار میز لیلی بود.آوردتش روی میزو دستشو گذاشتش روشو...
تق!
مداد نصف شد.
بکی:...
آنیا:😐
لیلی:اوه.
بکی:لیلی...
لیلی:بله؟😀
بکی:مداد چرا شکست؟باد شکوند؟
لیلی:من شکستمش🥹
بکی:چطور؟
لیلی:با قدرتم.
بکی:...
آنیا:لیلی قدرتش خیلی قویه ولی هنوز کامل نشده.
لیلی:من میتونم هر چیزی رو خراب کنم😃
آنیا:دیگه قدرتش خیلی خیلی قویه.
بکی:...
لیلی:مثلا این لیوان...
آنیا:لیلی نهههههههههه
تققققق!
لیوان ترک برداشت.
بکی:😐😐😐
آنیا:آنیا گفت دیگه هیچی رو خراب نکن!
لیلی:غلط کردم خاله🥹
بکی چند ثانیه به آنیا و لیلی نگاه کرد.
آنیا:خب...
لیلی:...
بکی:خاله؟؟...
آنیا:بکی...لیلی از آینده اومده و تو مادرشی...منم حالشم
بکی:واکو واکووووووووووووووووووووووووووو!!!😃😃😃😃😃😃
آنیا:فهمیدی اصن؟🤨
بکی:من بچه دار میشممممنننننننمنمژدببپپب بمب بمب یم
آنیا:بکی سکته زد
لیلی:چرا خوشحاله؟
بکی:من با یه ذهنخون و یه آدم فوقالعاده قوی هماتاقی شدمممممممم!!!!!!تازه بچه دار هم میشممممممصپمپیوبپبنپزژ ژمز
آنیا:فقط به بچه فکر میکنه😐
لیلی:ما فکر کردیم میترسی...
بکی:از چی؟😭😭😭😭😭
آنیا:نمیدونم...از قدرت لیلی؟یا...
بکی:لیلی میتونه از من محافظت کنه!😃
لیلی:🥹🥹🥹
بکی:آنیا هم میتونه ذهن همه رو بخونه و بفهمه کی میخواد به ما حمله کنه!
آنیا:آهان آره آنیا خفنه😐👍🏻
بکی:دیگه هیچکس حریفمون نمیشه!
آنیا:آنیا اصلا به این فکر نکرده بود...
لیلی:بکی باهوشه😃
آنیا:تو خیلی عجیب خوشحالی.
بکی:اصلا هم عجیب نیستم!😃
آنیا:بکی تو همین الان به یه سیبزمینی فکر کردی.
بکی:اوه آره راستی شام چی داریم؟😀
آنیا:🗿
لیلی:🗿
بکی:راستی آنیا...دامیان در باره قدرتت میدونه؟
آنیا:اوهوم...اونم با بدبختی باور کرد
بکی:صبر کن...
آنیا:بکی از جنجال به پا میکنه
بکی:اگر تو تموم مدت ذهن منو میخوندی...
آنیا:آهان موضوع عوض شد
بکی:یعنی میدونستی من میخوام با لوید عزیزم ازدواج کنمممممممم؟؟؟
آنیا:آره...البته خب مامانو بابا باهم ازدواج کردن چند ماه دیگه بچه دار هم میشن
بکی:💀💀💀
آنیا:بکی مرد
بکی:جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغنیپزم زمژ زنی زمژ زمژدوژ ژن، زن زدین یپ زن بپز ز پ ی س غ ن ث پ ی ی ردصلاحیت(وات د هل رد صلاحیت؟🗿🗿🚬)قدیمی بمب یمل بنب
که یهو یکی در میزنه.
بکی:روححححح جنننننننن
که آنیا ذهن میخونه:کر شدم...چقدر سرو صدا میکنن فکر کنم جنگ بالشتی راه انداختن به هر حال باید بهشون اخطار بدم...
آنیا:هیچی نیست بچه ها زیاد سروصدا کردیم اومدن اخطار بدن
بکی:از کجا فهمیدییییییسییستیتینژپیم؟
آنیا:آنیا ذهن خونهههههه صد بارررذذ
*و زندگی ادامه داشت*
و درباره اسلاید دوم...
به رمان مویچیرو تانجیرو به ذهنم رسید همین خدافز چ بخواید چ نخواید خودم این رمان رو دوست میدارم میزارمش🗿⭐
آهان یچیز دیگه...
یه رمان دیگه هم به ذهنم رسیده که...
120 شدیم میزارمش🗿⭐
و اینکههههه
میشه درباره اون عکس اسلاید دوم بهم بگید؟نمیفهمم چی شده🫠🩵
- ۱۲.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط