برادر سختگیر و وحشی من...
p43_f2
..داشت اونو اب میکرد...هانا چشماشو بست که یهو کوک گفت..
جونگکوک: چرا لبت زخمه
هانا متعجب چشماشو باز کرد...پسر هنوز تکون نکرده بود اما انگار به یه نقطه از صورت هانا(لبش)خیره بود...
هانا: عا...عا..میخواستم گلا رو بو کنم که یه آقا از کنارم رد شد تا..
کوک: کاریت کردن؟!(جدی)
هانا: نه نه میخواستم یه سوال ازش بپرسم اما دقت نکردم لبم جلو خار گله
کوک دستی به لب هانا کشید که هانا اخماش گره خورد
هانا: دستتو بکش
کوک یهو به خودش امد و دختر رو ول کرد
کوک: قصد جسارت نداشتم فقط میخواستم ببینم که خارش سمی بوده یا نه
هانا نفسی کشید و قبل از اینکه چیزی بگه کوک حرفی زد که نتنها باعث تعجب شد بلکه قلبی که رو هزار داشت میتپید رو برای چند ثانیه از حرکت وایسوند
"کوک: فقط چیزای خوب رو تجربه کن..نزار چیز بدی سراغت بیاد..چیز بدی هم اگر سر راهت بیاد، من ازت محافظت میکنم هانا"
چه لحظه ای بود! کوک عادی بود اما خب یه دلسوزی برای هانا داشت
هانا طبیعی نبود و صدلی قلبش نوی گوشاش مثل هشدار یه چیز جدید بود
هانا: چ..چطوری ازم محافظت میکنی(اروم)
کوک: اینجوری(اروم)
پسر دستای کوچیک سرد هانا رو بین معنای قویش گرفت و به آسمون نگاه کرد
کوک: قول دادم که مراقبتم...به ا.ت...به هان...به تو...به خودم
دختر با گرمای دستای پسر احساس امنیت گرفت و قبل از اینکه بفهمه چطوری،..سرشو روی شونه کوک گذاشت و به خواب رفت
...
اون غروب لعنتی بوی خون میداد...بوی خونه خالیای که قرار بود بعد از مرگ تهیونگ خانوادهای دیگر به اونجا بیان
کیم تهیونگ ۳۸ ساله صاحب ۳ شرکت عطر در ظهر روز۲۹/سپتامبر/۲۰۲۵ از دنیای فانی گذشت؟!
ا.ت ویو
نگاه ساعت کردم نمیدونم چرا یونگی نیم ساعته نیومده...تا حالا دیر نیومده بود!
یهو صدای در امد و صدای دختر کوچولو که داد میزد بابااااا پنجرها رو میلرزوند در رو باز کردم و یونگی امد تو اما قبل از اینکه سلام بدم صحنه ای رو دیدم که کل کودکی در حسرتش بزرگ شدم
بغل پدرانهای که یونگی به دخترش میداد بوی امنیت داشت جوری که اون دختر هر جا بره بازم میتونه حسش کنه
ا.ت: سلام خسته نباشی
یونگی: سلام ممنون چطوری
ات: بخوبیت...بیا تو
از جلوی در کنار رفت تا یونگی وارد شه
ا.ت: بیا پایین بابا خستس
یونگی: اون نه...دختر بابا منبع انرژی مگه نه دخترم؟
دختر کوچولو سرشو تکون داد و باز چسبید به پدرش
ا.ت: میگم دُز داروی منو بالا بردی؟(بستن در)
یونگی: اره دیگه نمیشه که همش کابوس ببینی و گریه کنی اونم توی خواب
ا.ت: ممنون که نگرانی ولی نیازی نیست بیدارشدن پایین
یونگی: چرا؟!
ا.ت: از زندگی افتادم...امروز یادم رفت برم مهدکودک
یونگی: اشکالی نداره تو مریضی این کار اضافیه
ا.ت: ...
..داشت اونو اب میکرد...هانا چشماشو بست که یهو کوک گفت..
جونگکوک: چرا لبت زخمه
هانا متعجب چشماشو باز کرد...پسر هنوز تکون نکرده بود اما انگار به یه نقطه از صورت هانا(لبش)خیره بود...
هانا: عا...عا..میخواستم گلا رو بو کنم که یه آقا از کنارم رد شد تا..
کوک: کاریت کردن؟!(جدی)
هانا: نه نه میخواستم یه سوال ازش بپرسم اما دقت نکردم لبم جلو خار گله
کوک دستی به لب هانا کشید که هانا اخماش گره خورد
هانا: دستتو بکش
کوک یهو به خودش امد و دختر رو ول کرد
کوک: قصد جسارت نداشتم فقط میخواستم ببینم که خارش سمی بوده یا نه
هانا نفسی کشید و قبل از اینکه چیزی بگه کوک حرفی زد که نتنها باعث تعجب شد بلکه قلبی که رو هزار داشت میتپید رو برای چند ثانیه از حرکت وایسوند
"کوک: فقط چیزای خوب رو تجربه کن..نزار چیز بدی سراغت بیاد..چیز بدی هم اگر سر راهت بیاد، من ازت محافظت میکنم هانا"
چه لحظه ای بود! کوک عادی بود اما خب یه دلسوزی برای هانا داشت
هانا طبیعی نبود و صدلی قلبش نوی گوشاش مثل هشدار یه چیز جدید بود
هانا: چ..چطوری ازم محافظت میکنی(اروم)
کوک: اینجوری(اروم)
پسر دستای کوچیک سرد هانا رو بین معنای قویش گرفت و به آسمون نگاه کرد
کوک: قول دادم که مراقبتم...به ا.ت...به هان...به تو...به خودم
دختر با گرمای دستای پسر احساس امنیت گرفت و قبل از اینکه بفهمه چطوری،..سرشو روی شونه کوک گذاشت و به خواب رفت
...
اون غروب لعنتی بوی خون میداد...بوی خونه خالیای که قرار بود بعد از مرگ تهیونگ خانوادهای دیگر به اونجا بیان
کیم تهیونگ ۳۸ ساله صاحب ۳ شرکت عطر در ظهر روز۲۹/سپتامبر/۲۰۲۵ از دنیای فانی گذشت؟!
ا.ت ویو
نگاه ساعت کردم نمیدونم چرا یونگی نیم ساعته نیومده...تا حالا دیر نیومده بود!
یهو صدای در امد و صدای دختر کوچولو که داد میزد بابااااا پنجرها رو میلرزوند در رو باز کردم و یونگی امد تو اما قبل از اینکه سلام بدم صحنه ای رو دیدم که کل کودکی در حسرتش بزرگ شدم
بغل پدرانهای که یونگی به دخترش میداد بوی امنیت داشت جوری که اون دختر هر جا بره بازم میتونه حسش کنه
ا.ت: سلام خسته نباشی
یونگی: سلام ممنون چطوری
ات: بخوبیت...بیا تو
از جلوی در کنار رفت تا یونگی وارد شه
ا.ت: بیا پایین بابا خستس
یونگی: اون نه...دختر بابا منبع انرژی مگه نه دخترم؟
دختر کوچولو سرشو تکون داد و باز چسبید به پدرش
ا.ت: میگم دُز داروی منو بالا بردی؟(بستن در)
یونگی: اره دیگه نمیشه که همش کابوس ببینی و گریه کنی اونم توی خواب
ا.ت: ممنون که نگرانی ولی نیازی نیست بیدارشدن پایین
یونگی: چرا؟!
ا.ت: از زندگی افتادم...امروز یادم رفت برم مهدکودک
یونگی: اشکالی نداره تو مریضی این کار اضافیه
ا.ت: ...
- ۱۹.۴k
- ۰۶ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط