{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🏴

🖤🏴
مکن ای صبح طلوع...
امشب، شبِ خداحافظیِ حسین(ع) با اهلِ حرم است... شبِ اشک‌های پنهانیِ زینب(س)، شبِ بغضِ رقیه(س)، شبِ نگاه‌های مضطربِ سکینه(س)...
حسین(ع) یک‌به‌یک به خیمه‌ها سر می‌زند، به صورتِ دخترانش نگاه می‌کند، موهای کودکان را نوازش می‌کند، و دلش آتش می‌گیرد از داغی که فردا بر سرِ آنان خواهد آمد...
امشب زینب(س) می‌بیند که برادر، بیش از همیشه به او نگاه می‌کند... انگار می‌خواهد همه‌ی محبتِ سال‌های عمرش را در همین چند نگاه به خواهر بسپارد...
کودکان نمی‌دانند چرا آغوشِ پدر این‌قدر طولانی شده است... نمی‌دانند فردا قرار است به جای آغوش پدر، سرِ بریده‌اش را بر فراز نیزه‌ها ببینند...
مکن ای صبح طلوع...
بگذار امشب تمام نشود... بگذار زینب هنوز برادر داشته باشد... بگذار رقیه هنوز پدر را در آغوش بگیرد... بگذار سکینه هنوز صدای حسین را بشنود...
مکن ای صبح طلوع...
که فردا، آخرین بوسه‌ها، آخرین نگاه‌ها، آخرین «خواهرم زینب»‌ها و آخرین «برادرم حسین»‌ها در میانِ اشک و خون برای همیشه به تاریخ سپرده خواهد شد... 🥀
#مکن_ای_صبح_طلوع #شب_عاشورا #وداع_حسین_با_اهل_حرم #یا_حسین #یا_اباعبدالله #السلام_علیک_یا_اباعبدالله #محرم #عاشورای_حسینی #زینب_کبری #رقیه_سه_ساله 🖤🏴🥀😭
دیدگاه ها (۱۰)

رقیه بنت الحسین

خسف | قصه بیست و دوم: حضرت زینب (س) بخش اول

پنجم ربیع‌الاول، یادآور وفات بانویی از سلاله پاکان است #حضرت...

╭─────────────── 🥺 ───────────────╮✦ پارت ۸۸| آخرین شب کنار ...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁶خوشبختی از نگاهِ هرکسی، معنایی متفاوت دارد. ا...

مینی فیک

پارت ۴۴ — آخرین شبخبر ازدواج یونگی با سوهی همان روز در پایتخ...

خسف | قصه بیست و چهارم: عاشورا (بخش اول)

پارت ۲۴صبح که شد، رزا دنبال یک جواب نگشت. چون تهِ دلش هنوز ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط