#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۷: مهمان نیمهشب
سوآ روی تخت نشسته بود.
دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرده بود و به در اتاق خیره شده بود.
زیر لب گفت:
— وای خدا… الان حتماً دارن تهیونگ رو اعدام میکنن.
چند ثانیه سکوت.
بعد با نگرانی گفت:
— یا شاید هم زندان…
همان لحظه…
تق تق.
سوآ سریع سرش را بلند کرد.
— کیه؟
صدایی از پشت در آمد.
— روح آشپزخونه.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— تهیونگ؟!
در باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
— بله خودمم. هنوز زندهام.
سوآ سریع از روی تخت پایین پرید.
— چی شد؟! چی گفتن؟!...دستگیرت کردن؟!
تهیونگ وارد اتاق شد و در را بست.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— لو رفتم.
سوآ چند ثانیه خشکش زد.
— چی؟! یعنی چی لو رفتی؟!
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— یعنی پدربزرگ سلطنتی… ببخشید… پدر عزیزم… از همون اول فهمید.
سوآ با ناباوری گفت:
— صبر کن ببینم…پادشاه فهمید تویی؟!
تهیونگ سر تکان داد.
— آره.
سوآ دستش را روی پیشانیاش زد.
— وای خدا… تهیونگ تو دیوونهای؟! اگه ملکه بفهمه چی؟!
تهیونگ خندید.
— نمیفهمه...پدرم قول داد چیزی نگه.
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— جدی؟! پس اجازه داد بمونی؟
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— بله خانم...از امروز به بعد خدمتکار رسمی قصر.
سوآ خندید.
— باورم نمیشه.
چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
— ولی… ممنون.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— بابت چی؟
سوآ گفت:
— اینکه اومدی...فکر نمیکردم کسی بیاد اینجا پیشم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— خب دیگه تنها نیستی فعلاً من به جای جونگکوک کنارتم.
سوآ خندید.
— ببخشید ولی…هیچکس برام مثل جونگکوک نمیشه.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— حتی من؟!
سوآ خندید.
— حتی تو.
بعد سریع اضافه کرد:
— ولی چون برادرشی و ما خیلی صمیمی هستیم… احساس راحتتری دارم.
تهیونگ خندید.
— آه فهمیدم یعنی نسخه دوم جونگکوک.
سوآ خندید.
— دقیقاً.
تهیونگ چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.
بعد با شیطنت گفت:
— بزار حدس بزنم…همین الان که داری این حرفو میزنی دلت براش تنگ شده.
سوآ ناگهان سرخ شد.
— چی؟!
تهیونگ خندهاش گرفت.
— اوه اوه اوه…چرا تا اسمش اومد اینقدر سرخ شدی؟
سوآ اخم کرد.
— هی تو!
تهیونگ عقب رفت.
— چی شد خانم؟
سوآ بالش روی تخت را برداشت و پرت کرد سمتش.
— ساکت شو!
تهیونگ خندید و بالش را گرفت.
— ای بابا… حقیقت تلخه؟
سوآ گفت:
— تهیونگ!
تهیونگ دوباره خندید.
— باشه باشه نمیگم دلت براش تنگ شده.
سوآ چشمغره رفت.
— خیلی هم تنگ نشده!
تهیونگ با همان لبخند شیطنتآمیز گفت:
— آره معلومه...فقط وقتی اسمش میاد قرمز میشی.
سوآ دوباره بالش دوم را برداشت.
— الان میزنمت!
تهیونگ سریع دستهایش را بالا برد.
— تسلیم! تسلیم!
چند ثانیه هر دو خندیدند.
فضای اتاق برای اولین بار از وقتی سوآ وارد قصر شده بود… کمی سبک شد.
بعد از چند لحظه تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— خب…من باید برگردم.
سوآ پرسید:
— الان؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره فردا دوباره میام.
بعد با خنده گفت:
— احتمالاً الان دوست پسرت داره در به در دنبال من میگرده...باید برم براش توضیح بدم کجا غیبم زده.
سوآ خندید.
تهیونگ ادامه داد:
— البته از همین الان بگم…اگه فردا نیومدم…
سوآ گفت:
— چرا؟
تهیونگ با خونسردی گفت:
— یعنی پوستم کنده شده.
سوآ زد زیر خنده.
— خیلی هم اغراق نکن.
تهیونگ گفت:
— تو جونگکوک رو وقتی عصبانیه ندیدی.
سوآ خندید.
— دیدم اتفاقاً برای همین میگم هنوز زندهای.
تهیونگ خندید.
بعد به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
— خب…من باید برم.
سوآ گفت:
— باشه.
تهیونگ در را باز کرد.
قبل از بیرون رفتن برگشت و گفت:
— نگران نباش فردا میام.
سوآ لبخند زد.
— باشه.
تهیونگ دست تکان داد.
— شب بخیر خدافظ.
بعد از اتاق بیرون رفت.
در آرام بسته شد.
و سوآ دوباره تنها شد…
ولی این بار…
دیگر آنقدرها هم احساس تنهایی نمیکرد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۷: مهمان نیمهشب
سوآ روی تخت نشسته بود.
دستهایش را دور زانوهایش حلقه کرده بود و به در اتاق خیره شده بود.
زیر لب گفت:
— وای خدا… الان حتماً دارن تهیونگ رو اعدام میکنن.
چند ثانیه سکوت.
بعد با نگرانی گفت:
— یا شاید هم زندان…
همان لحظه…
تق تق.
سوآ سریع سرش را بلند کرد.
— کیه؟
صدایی از پشت در آمد.
— روح آشپزخونه.
سوآ چشمهایش گرد شد.
— تهیونگ؟!
در باز شد و تهیونگ سرش را داخل آورد.
— بله خودمم. هنوز زندهام.
سوآ سریع از روی تخت پایین پرید.
— چی شد؟! چی گفتن؟!...دستگیرت کردن؟!
تهیونگ وارد اتاق شد و در را بست.
بعد خیلی خونسرد گفت:
— لو رفتم.
سوآ چند ثانیه خشکش زد.
— چی؟! یعنی چی لو رفتی؟!
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— یعنی پدربزرگ سلطنتی… ببخشید… پدر عزیزم… از همون اول فهمید.
سوآ با ناباوری گفت:
— صبر کن ببینم…پادشاه فهمید تویی؟!
تهیونگ سر تکان داد.
— آره.
سوآ دستش را روی پیشانیاش زد.
— وای خدا… تهیونگ تو دیوونهای؟! اگه ملکه بفهمه چی؟!
تهیونگ خندید.
— نمیفهمه...پدرم قول داد چیزی نگه.
سوآ با تعجب نگاهش کرد.
— جدی؟! پس اجازه داد بمونی؟
تهیونگ با لبخند شیطنتآمیزی گفت:
— بله خانم...از امروز به بعد خدمتکار رسمی قصر.
سوآ خندید.
— باورم نمیشه.
چند لحظه ساکت شد.
بعد آرام گفت:
— ولی… ممنون.
تهیونگ ابرو بالا انداخت.
— بابت چی؟
سوآ گفت:
— اینکه اومدی...فکر نمیکردم کسی بیاد اینجا پیشم.
تهیونگ چند قدم جلو آمد.
— خب دیگه تنها نیستی فعلاً من به جای جونگکوک کنارتم.
سوآ خندید.
— ببخشید ولی…هیچکس برام مثل جونگکوک نمیشه.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
— حتی من؟!
سوآ خندید.
— حتی تو.
بعد سریع اضافه کرد:
— ولی چون برادرشی و ما خیلی صمیمی هستیم… احساس راحتتری دارم.
تهیونگ خندید.
— آه فهمیدم یعنی نسخه دوم جونگکوک.
سوآ خندید.
— دقیقاً.
تهیونگ چند ثانیه به صورتش نگاه کرد.
بعد با شیطنت گفت:
— بزار حدس بزنم…همین الان که داری این حرفو میزنی دلت براش تنگ شده.
سوآ ناگهان سرخ شد.
— چی؟!
تهیونگ خندهاش گرفت.
— اوه اوه اوه…چرا تا اسمش اومد اینقدر سرخ شدی؟
سوآ اخم کرد.
— هی تو!
تهیونگ عقب رفت.
— چی شد خانم؟
سوآ بالش روی تخت را برداشت و پرت کرد سمتش.
— ساکت شو!
تهیونگ خندید و بالش را گرفت.
— ای بابا… حقیقت تلخه؟
سوآ گفت:
— تهیونگ!
تهیونگ دوباره خندید.
— باشه باشه نمیگم دلت براش تنگ شده.
سوآ چشمغره رفت.
— خیلی هم تنگ نشده!
تهیونگ با همان لبخند شیطنتآمیز گفت:
— آره معلومه...فقط وقتی اسمش میاد قرمز میشی.
سوآ دوباره بالش دوم را برداشت.
— الان میزنمت!
تهیونگ سریع دستهایش را بالا برد.
— تسلیم! تسلیم!
چند ثانیه هر دو خندیدند.
فضای اتاق برای اولین بار از وقتی سوآ وارد قصر شده بود… کمی سبک شد.
بعد از چند لحظه تهیونگ نفس عمیقی کشید.
— خب…من باید برگردم.
سوآ پرسید:
— الان؟
تهیونگ سر تکان داد.
— آره فردا دوباره میام.
بعد با خنده گفت:
— احتمالاً الان دوست پسرت داره در به در دنبال من میگرده...باید برم براش توضیح بدم کجا غیبم زده.
سوآ خندید.
تهیونگ ادامه داد:
— البته از همین الان بگم…اگه فردا نیومدم…
سوآ گفت:
— چرا؟
تهیونگ با خونسردی گفت:
— یعنی پوستم کنده شده.
سوآ زد زیر خنده.
— خیلی هم اغراق نکن.
تهیونگ گفت:
— تو جونگکوک رو وقتی عصبانیه ندیدی.
سوآ خندید.
— دیدم اتفاقاً برای همین میگم هنوز زندهای.
تهیونگ خندید.
بعد به سمت در رفت.
دستش را روی دستگیره گذاشت.
— خب…من باید برم.
سوآ گفت:
— باشه.
تهیونگ در را باز کرد.
قبل از بیرون رفتن برگشت و گفت:
— نگران نباش فردا میام.
سوآ لبخند زد.
— باشه.
تهیونگ دست تکان داد.
— شب بخیر خدافظ.
بعد از اتاق بیرون رفت.
در آرام بسته شد.
و سوآ دوباره تنها شد…
ولی این بار…
دیگر آنقدرها هم احساس تنهایی نمیکرد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱۶.۳k
- ۲۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط