{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

واسه پسرم قصه‌ی مذهبی گاهی تعریف می‌کنم.

واسه پسرم قصه‌ی مذهبی گاهی تعریف می‌کنم.

اینکه گاهی «دلی» می‌گه: «مامان، قصه‌ی امام رضا رو می‌گی؟! که امام رضا نذاشته آهو رو شکار کنن؟ قصه‌ی امام علی... رو؟!» اصل داستان رو می‌خواد در کل و می‌گه که براش تعریف کنم.

از اونجایی که پسر من عاشق ببره، یه شب گفت: «مامان، قصه‌ی امام علی و ببر رو بگو.»

گفتم: «مامان، اون شیر بود که حضرت علی نمی‌ترسن و با شجاعت می‌رن و شیر هم در برابر حضرت علی تسلیم می‌شه...»

قهر کرد، گفت: «من ببر می‌خواستم!»

گفتم: «بیا یه کار دیگه‌ای بکنیم، یه قصه‌ی دیگه می‌گم...»

با ذوق گفت: «امام علی!»

منم گفتم: «آره» 💓🥺

رو به من دراز کشید و نگام کرد. منم شروع کردم:

«یکی بود، یکی نبود، غیر از خدا هیچ‌کس نبود...

می‌گن یه پیرزنی بود که با حضرت علی(ع) لجبازی می‌کرد. هر وقت حضرت علی(ع) از جلوی خونه‌ش رد می‌شد، پیرزن یه مشت خاکستر می‌ریخت روی سر و لباسش!

یهو یه حالت ناراحت گفت: «مامان، من که هیچ‌وقتتتت این کارو نمی‌کنم.»

از اولش که پا‌فشاری می‌کرد از ائمه بگم، تحت تأثیر بودم دیگه، اینم که گفت...

ولی به روی خودم نیاوردم و با مهربونی گفتم: «آره، دردت به جونم، می‌دونم مامانی، آفرین.»

اما حضرت علی(ع) هیچ‌وقت عصبانی نمی‌شد و باهاش دعوا نمی‌کرد. فقط با مهربونی از کنارش رد می‌شد.

یه روز حضرت علی(ع) از اون کوچه رد شد، ولی دید خبری از پیرزن نیست.

گفت: «مامان، تو کوچه من نبودم؟» 💓

گفتم: «نه مامانی.»

قهر کرد، گفت: «من می‌خواستم باشم.»

گفتم: «خوب، اصلاً اون موقع نبودی، خوب!»

تو بغض گفت: «خوب، من می‌خواستم... یه لحظه حضرت علی منو ببینه، برم پیشش.» 🥺💓

دیگه خودمو کنترل می‌کردم.

((همون شب چند روز بود خیلی خیلی دندون‌درد داشت و هر ۴، ۵ ساعت یه بار مسکن می‌خورد.))

ولی گفتم: «باشه، مثلاً تو کوچه بودی.»

حضرت علی(ع) وقتی رد می‌شدن، متوجه شدن یه پسر بچه‌ی خوشگل اون گوشه ایستاده. پسر من سلام کرد و حضرت، که خیلی بچه‌ها رو دوست دارن، پسر منو بغل کرد و بوسید و دست کشید روی لپش و گفت: «ان‌شاءالله دندونتم خوبِ خوب می‌شه.»

و بغض کردم...

بعد پرسیدن از کسی که: «پیرزن کجاست؟ چرا امروز اینجا نیست؟»

گفتن: «بیمار شده و توی خونه‌ش افتاده.»

حضرت علی(ع) وقتی اینو شنید، به جای اینکه بگه «خوبه! دیگه نمی‌تونه اذیتم کنه»، رفت در خونه‌ی پیرزن تا حالش رو بپرسه.

پیرزن وقتی حضرت علی(ع) رو دید، خیلی خجالت کشید و گفت: «من همیشه اذیتت می‌کردم، حتی خاکستر روی سرت می‌ریختم؛ ولی تو اومدی حالم رو بپرسی؟!»

حضرت علی(ع) با مهربونی باهاش رفتار کرد.

پیرزن فهمید که کارش اشتباه بوده و از رفتار خودش پشیمون شد.

و این قصه همانا و دندون‌درد پسر منم همانا...

کاش به اندازه‌ی دل بچه‌ها دلامون پاک باشه. 🥺💓
دیدگاه ها (۱۵)

دختر و پارتی

دید پنهان انفجار اشکار

رمان: طنین سکوت (Echoes of Silence)🎼 یازدهم: حصارِ خانوادگی ...

dark life = 40

یه بسته بادکنک کوچولو برای پسرم خریده بودم، ولی همشو قایم کر...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط