inyoureyes

#in_your_eyes

#in_your_eyes
part_10۷

ویو کایلا

زمان خیلی زودتر از چیزی که فکر می‌کردم گذشت

اونقدر که وقتی دوباره چشم باز کردم، وارد ماه هفتم بارداریم شده بودم

شکمم حالا دیگه کاملاً معلوم بود...
و کوچولومون هر روز بیشتر خودش رو بهمون یادآوری می‌کرد

چند هفته قبل...
بالاخره رفته بودیم سونوگرافی
همون روزی که فهمیدیم..

قراره یه دختر کوچولو داشته باشیم

از همون لحظه، انگار همه بیشتر از قبل ذوق داشتن

کارینا تقریباً هر هفته با یه پاکت خرید جدید جلوی در خونه ظاهر می‌شد و با ذوق می‌گفت:
فقط یه دست لباس دیدم... نتونستم نخرم.

رزیتا از همون موقع افتاده بود دنبال ست کردن لباس‌های من و دخترمون

لیا هم که از اونا بدتر

اتاق کوچولومون هم کم‌کم آماده شده بود
یه اتاق کوچیک با دیوارهای سفید، پرده‌های کرم و عروسک‌هایی که بیشترشون هدیه‌ی بقیه بودن

تهیونگ هنوز هر بار که می‌اومد، یه اسم جدید پیشنهاد می‌داد

و هر بار، جونگ‌کوک همون لحظه ردش می‌کرد
دعواشون سر اسم بچه، تقریباً شده بود برنامه‌ی ثابت دیدارامون

اما از بین همه...
جونگ‌کوک از همه بیشتر عوض شده بود

از همون روز...
بیشتر از قبل حواسش به من بود
هر شب قبل از خواب، آروم کنارم می نشست

با حوصله شکمم رو ماساژ می‌داد...
بعد دستش رو همون‌جا نگه می‌داشت و با لبخند منتظر می‌موند

هر بار که دختر کوچولومون تکون می‌خورد، چشم‌های جونگ‌کوک برق می‌زد

همون لحظه با ذوق می‌گفت:
دیدی؟ جواب باباشو داد...

بعد دوباره خیلی آروم باهاش حرف می‌زد
از روزش تعریف می‌کرد

از جاهایی که بعداً قراره با هم بریم

از لباس‌های کوچولویی که براش خریده بود

حتی بعضی شب‌ها براش قصه می‌خوند

و من...

فقط می‌نشستم و نگاهش می‌کردم

چون هر روز بیشتر مطمئن می‌شدم
قبل از اینکه دخترمون به دنیا بیاد

یه نفر دیوونه‌وار عاشقش شده بود.

«مدیونین فکر کنین به دخترشون حسودی میکنم🤧💔»



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۴)

* جیمین: جونگ‌کوک امروز می‌خواست بهتون نشون بده که چطور هر ر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

ᴘᴀʀᴛ ۳۶ | یه تصمیم برای آیندهچند هفته گذشت...آرا روزبه‌روز ب...

«فقط پیش تو »صدای چرخیدن کلید داخل قفل، سکوت خونه رو شکست.ا....

دیر فهمیدم دیر خواستمتپارت آخرنیمه‌شب بود و جونگ‌کوک هنوز به...

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

اینم دومین پارتی که گفته بودم میزارم.ویو تهیونگ:از حرفش تعجب...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁹³آروم نزدیک تخت رفتم.لب‌هام می‌لرزید.ب...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵ویو: اتماشین جلوی خونه‌ی بابا مت...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط