فیک:مرگ زندگی یکی بود یکی نبود
پارت سوم
اره من اونقدر اعصبانی بودم که نتونستم خودمو کنترل کنم و دستشو گرفتمو شکستم،صدا بلندش توی کل مدرسه پخش شد،بچه ها اومدن بالا
دوستای اونم از تعجب شاخ دراورده بودن
بچه ها به پشت بوم رسیده بودن، هیچکس حتی خود من،حتی بومگیو این صحنه باورش نمیشد،این هنوز قسمت خوبش بود،من میدونستم که دوستای اون مطمئنا فیلمو پخش میکننن،و اگه پدرم یا جیمین یا نامادریم اونو ببینه من بدبخت میشم
اون روانی برگشت به سمت من و میخواست منو بزنه که جونگ کوک( کوکو)جلوشو گرفت
روانی:این دفعه شکستم دادی ولی دفعه های بعد مطمئن باش برنده من خواهم بود،
اون اینو گفت و رفت کوکو و لئون و لانا اومدن سمت،
دوستای ینا:ینا،حالت خوبه؟افرین خوب از پسش براومدی ولی خودتو تو دردسره بدتری انداختی
ینا:میدونم،ولی چیکار باید میکردم،میزاشتم راحت دوستم بمیره.
اینو گفتم و رفتم سمت بومگیو
ینا:بومگیو تو حالت خوبه؟آسیبی که ندیدی؟معذرت میخوام همش تقصیر من بود
بومگیو:نه ینا،مشکلی نیست،اشکال نداره
پیش میاد
و بعد باهم رفتیم پایین و منم اصلا نفهمیدم امروز چطور گذشت.باز رفتم دفتر،تحقیر شدم،معلم منو از کلاس انداخت بیرون و.....
اومدم خونه،بدون هیچ سلامی رفتم بالا
نامادری:هی باز چته،ادب یادتت ندادن بیا اینجا ببینم،اول سلام کن بعد هر گوهی میخوای بخور،فک کردی منم مادرتم که بهم احترام نذاری قبول کنم،گمشو بیا بهت میگممممم
منم بدون توجه به حرفاش رفتم اتاقم و گذاشتم همونجا جر بخوره
حال هیچ کاری رو نداشتم،میدونستم اگه اون ویدیو پخش بشه من کل زندگیم میشه کابوس،یه کابوس وحشتناک،میدونم اگه پدرم این قضیه رو بفهمه کارم تمومه
چند ساعت بعد:
دیگه شب شده بود ساعت انگار داشت فرار میکرد، دیگه داشت به اومدن پدرم نزدیک میشد،صدای در اومد،موهای تنم سیخ شد ،میترسیدم برم پایین،واقعا باید چیکار میکردم اگه میرفتم پایین با رفتار و چشمام همه چیو لو میدادم،خب ناسلامتی پدرمه میتونه همچیو از چشام بخونه،اگه نمیرفتمم باز یجور لو میدادم،در همین فکرا بودم که صدای اون زنیکه اومد
نامادری:خسته نباشین،نمیخوام اومدنی شروع کنم،ولی میدونین دخترتون چیکار کرده،زده دست پسر مردمو شکسته،کل مدرسه رو بهم ریخته،دفتر صداش کردن،تحقیرش کردن،آبروی شماهم رفته
فیلمش همه جا پخش شده
پدرم(نامجون):چیی!الان کجاس؟
داره چه غلطی میکنه
وقتی این صداها و صدای قدمای پدرم به سمت اتاقو شنیدم،فهمیدم کارم تمونه و باید فاتحمو بخونم،در همین افکار غرق بودم کههه ،در اتاق باز شد.....
این پارت سههه
گوگولیا چرا حمایتاتون کم شده
واقعا ناراحت شدم و ناامید:(((((
اره من اونقدر اعصبانی بودم که نتونستم خودمو کنترل کنم و دستشو گرفتمو شکستم،صدا بلندش توی کل مدرسه پخش شد،بچه ها اومدن بالا
دوستای اونم از تعجب شاخ دراورده بودن
بچه ها به پشت بوم رسیده بودن، هیچکس حتی خود من،حتی بومگیو این صحنه باورش نمیشد،این هنوز قسمت خوبش بود،من میدونستم که دوستای اون مطمئنا فیلمو پخش میکننن،و اگه پدرم یا جیمین یا نامادریم اونو ببینه من بدبخت میشم
اون روانی برگشت به سمت من و میخواست منو بزنه که جونگ کوک( کوکو)جلوشو گرفت
روانی:این دفعه شکستم دادی ولی دفعه های بعد مطمئن باش برنده من خواهم بود،
اون اینو گفت و رفت کوکو و لئون و لانا اومدن سمت،
دوستای ینا:ینا،حالت خوبه؟افرین خوب از پسش براومدی ولی خودتو تو دردسره بدتری انداختی
ینا:میدونم،ولی چیکار باید میکردم،میزاشتم راحت دوستم بمیره.
اینو گفتم و رفتم سمت بومگیو
ینا:بومگیو تو حالت خوبه؟آسیبی که ندیدی؟معذرت میخوام همش تقصیر من بود
بومگیو:نه ینا،مشکلی نیست،اشکال نداره
پیش میاد
و بعد باهم رفتیم پایین و منم اصلا نفهمیدم امروز چطور گذشت.باز رفتم دفتر،تحقیر شدم،معلم منو از کلاس انداخت بیرون و.....
اومدم خونه،بدون هیچ سلامی رفتم بالا
نامادری:هی باز چته،ادب یادتت ندادن بیا اینجا ببینم،اول سلام کن بعد هر گوهی میخوای بخور،فک کردی منم مادرتم که بهم احترام نذاری قبول کنم،گمشو بیا بهت میگممممم
منم بدون توجه به حرفاش رفتم اتاقم و گذاشتم همونجا جر بخوره
حال هیچ کاری رو نداشتم،میدونستم اگه اون ویدیو پخش بشه من کل زندگیم میشه کابوس،یه کابوس وحشتناک،میدونم اگه پدرم این قضیه رو بفهمه کارم تمومه
چند ساعت بعد:
دیگه شب شده بود ساعت انگار داشت فرار میکرد، دیگه داشت به اومدن پدرم نزدیک میشد،صدای در اومد،موهای تنم سیخ شد ،میترسیدم برم پایین،واقعا باید چیکار میکردم اگه میرفتم پایین با رفتار و چشمام همه چیو لو میدادم،خب ناسلامتی پدرمه میتونه همچیو از چشام بخونه،اگه نمیرفتمم باز یجور لو میدادم،در همین فکرا بودم که صدای اون زنیکه اومد
نامادری:خسته نباشین،نمیخوام اومدنی شروع کنم،ولی میدونین دخترتون چیکار کرده،زده دست پسر مردمو شکسته،کل مدرسه رو بهم ریخته،دفتر صداش کردن،تحقیرش کردن،آبروی شماهم رفته
فیلمش همه جا پخش شده
پدرم(نامجون):چیی!الان کجاس؟
داره چه غلطی میکنه
وقتی این صداها و صدای قدمای پدرم به سمت اتاقو شنیدم،فهمیدم کارم تمونه و باید فاتحمو بخونم،در همین افکار غرق بودم کههه ،در اتاق باز شد.....
این پارت سههه
گوگولیا چرا حمایتاتون کم شده
واقعا ناراحت شدم و ناامید:(((((
- ۱۲.۸k
- ۱۹ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط