HATE TO LOVE¹⁰
HATE TO LOVE¹⁰
(ویو:رز)
_:شاهدخت...
در دیدار قبلی،احترام بیشتری از شما دریافت میکردیم.(بم و خنثی.)
+:چونکه دیدار قبلی،تنها یک سنجش بود.
ابرویی بالا انداخت.
_:سنجش؟
گوشهی لبم کمی بالا رفت.
+:بله سنجش.
_:چه سنجشی،شاهدخت؟
کنجکاوی کاملا ته صداش معلوم بود.
+:فکر میکردم حریف تر از این حرف ها باشید.سنجشی برای تعیین احترام گذاری به هر فرد.
بعد از اتمام حرفم،فضا به درجه ی صفر رسید...
جونگکوک حرفی برای گفتن نداشت،صورت لیا هم از سفیدی به رنگ قرمزی تغییر کرد.
و بقیه هم جرعت حرف زدن نداشتن.
اما من؟
من خیلی راحت و آروم ایستادم.
انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده.
پدر گلویی صاف کرد،که باعث شکسته شدن سکوت بود.
پادشاه پرویز:بفرمایید.
پادشاه سونگ سری کوتاه به نشونه ی احترام تکون داد.
همه به سمت ورودی کاخ برگشتیم...
و طبق رسم،مهمان ها روبه روی ما قدم برمی داشتن.
ملکه جینوو و پادشاه سونگ،جلوتر از همه راه میرفتند...
پشتشان هم جونگکوک و لیا دست تو دست راه میرفتن...
یونا هم کنار من پشت سر پدرمادرم حرکت میکرد.
کنار گوشم زمزمه کرد:
یونا:ممنونم شاهدخت،به همچین جواب هایی نیاز داشتیم.
در جوابش تنها لبخندی مهربون زدم.
چند ثانیهای در سکوت گذشت،که همه با حرف یونا ایستادیم...
و منتظر دعوای خونین یک خواهر و برادر بودم.
یونا:...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
_:شاهدخت...
در دیدار قبلی،احترام بیشتری از شما دریافت میکردیم.(بم و خنثی.)
+:چونکه دیدار قبلی،تنها یک سنجش بود.
ابرویی بالا انداخت.
_:سنجش؟
گوشهی لبم کمی بالا رفت.
+:بله سنجش.
_:چه سنجشی،شاهدخت؟
کنجکاوی کاملا ته صداش معلوم بود.
+:فکر میکردم حریف تر از این حرف ها باشید.سنجشی برای تعیین احترام گذاری به هر فرد.
بعد از اتمام حرفم،فضا به درجه ی صفر رسید...
جونگکوک حرفی برای گفتن نداشت،صورت لیا هم از سفیدی به رنگ قرمزی تغییر کرد.
و بقیه هم جرعت حرف زدن نداشتن.
اما من؟
من خیلی راحت و آروم ایستادم.
انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده.
پدر گلویی صاف کرد،که باعث شکسته شدن سکوت بود.
پادشاه پرویز:بفرمایید.
پادشاه سونگ سری کوتاه به نشونه ی احترام تکون داد.
همه به سمت ورودی کاخ برگشتیم...
و طبق رسم،مهمان ها روبه روی ما قدم برمی داشتن.
ملکه جینوو و پادشاه سونگ،جلوتر از همه راه میرفتند...
پشتشان هم جونگکوک و لیا دست تو دست راه میرفتن...
یونا هم کنار من پشت سر پدرمادرم حرکت میکرد.
کنار گوشم زمزمه کرد:
یونا:ممنونم شاهدخت،به همچین جواب هایی نیاز داشتیم.
در جوابش تنها لبخندی مهربون زدم.
چند ثانیهای در سکوت گذشت،که همه با حرف یونا ایستادیم...
و منتظر دعوای خونین یک خواهر و برادر بودم.
یونا:...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۸۰۰
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط