↤↤↤↤↤ 𝓙𝓮𝓪𝓵𝓸𝓾𝓼𝔂 𝓰𝓪𝓶𝓮 ↦↦↦↦↦
بخش ۴ 📖✨
در اتاق هتل: بین رؤیا و واقعیت 🏨🌙
اتاق سو-ئی
ویو نانا:
در رو باز کردم و جیمین با اون مهربونی همیشگیش، سو-ئی رو گذاشت رو تخت و رفت. 🛌💖 بعد همشون با کلی انرژی و کمک اومدن و کمکم کردن تا وسایلا رو بزارم داخل اتاق خودم که ۱۰۵ بود و اتاق سو-ئی که ۱۰۷ بود. بعد از اینکه کار تموم شد، یه تعظیمِ محترمانه کردم و با کلی ذوق به اعضا گفتم:
نانا: «خیلی ممنونم که کمکمون کردین.» 🙏✨
شوگا: (با یه نگاه کنجکاو و شیطنتآمیز) «راستی... چرا دوستت تا مارو دید، یهو غش کرد؟» 🤔🤨
نانا: «چون اون یه ارمیِ واقعی هست! منم ارمی هستم... ما ایرانی هستیم و تازه اومدیم به سئول. من و سو-ئی از ۱۵ سالگی رویای دیدن شما رو داشتیم، بخاطر همین وقتی دیدتون سو-ئی از شدت هیجان غش کرد!» 🥺💜🇰🇷
اعضا: (با لبخند و تعجب) «آخخییی! چقدر جالب! من فکر کردم از ما ترسیده!» 😂💖
شوگا: (با یه چشمکِ شیطنتآمیز) «حالا بایسش کیه؟» 😏✨
نانا: (با دستپاچگی) «به خدا من که هفت ساله دوستمه، حتی خودش هم نمیدونه! همیشه میگه یه یارویی هست!» 🤦♀️😂
نامجون: (در حالی که داشت شوگا رو کنترل میکرد) «شوگا! آخه الان موقع چرتوپرت گفتنه؟!» 🤨🛑
شوگا: «ببخشید، ببخشید! راستی اگه خواستین امضا بگیرین، ما هم همین طبقه هستیم.» (و بعد با انگشت اتاقها رو نشون داد) «تهیونگ هم دقیقاً بغل دستِ اتاق سو-ئیه، یعنی اتاق ۱۰۶!» 🌸✨
و بعد اعضا خداحافظی کردن و رفتن. منم بعد از رفتنشون، از شدت هیجان و خوشحالی خر ذوق شده بودم! چون جین منو گرفت و با اون لبخندِ هندسام و جذابش کُشتم! 😍😭❤️ اصلاً از شدت هیجان خوابم نمیبرد...
نانا: (در حالی که از خوشحالی بالا و پایین میپریدم) «ایییییییییی یسسسسسسسسسس! جین! جیننننننن!» 🤩💖🔥
---
ویو سو-ئی:
چشمامو باز کردم و دیدم که تو اتاقمم و نانا مثل خر ذوق شده بود و داشت هیجانزده میپرید! بلند شدم و با کلافگی گفتم:
سو-ئی: «آخه چه مرگته؟! ساعت دوازده شبه!» 😤💢
نانا: (با یه حالت بیخیالی) «به تو چه!» 😌💅
سو-ئی: «دمپاییم کو...؟» 🩴💢
نانا: (با خنده) «گوه خوردم!
ادامه دارد.....
در اتاق هتل: بین رؤیا و واقعیت 🏨🌙
اتاق سو-ئی
ویو نانا:
در رو باز کردم و جیمین با اون مهربونی همیشگیش، سو-ئی رو گذاشت رو تخت و رفت. 🛌💖 بعد همشون با کلی انرژی و کمک اومدن و کمکم کردن تا وسایلا رو بزارم داخل اتاق خودم که ۱۰۵ بود و اتاق سو-ئی که ۱۰۷ بود. بعد از اینکه کار تموم شد، یه تعظیمِ محترمانه کردم و با کلی ذوق به اعضا گفتم:
نانا: «خیلی ممنونم که کمکمون کردین.» 🙏✨
شوگا: (با یه نگاه کنجکاو و شیطنتآمیز) «راستی... چرا دوستت تا مارو دید، یهو غش کرد؟» 🤔🤨
نانا: «چون اون یه ارمیِ واقعی هست! منم ارمی هستم... ما ایرانی هستیم و تازه اومدیم به سئول. من و سو-ئی از ۱۵ سالگی رویای دیدن شما رو داشتیم، بخاطر همین وقتی دیدتون سو-ئی از شدت هیجان غش کرد!» 🥺💜🇰🇷
اعضا: (با لبخند و تعجب) «آخخییی! چقدر جالب! من فکر کردم از ما ترسیده!» 😂💖
شوگا: (با یه چشمکِ شیطنتآمیز) «حالا بایسش کیه؟» 😏✨
نانا: (با دستپاچگی) «به خدا من که هفت ساله دوستمه، حتی خودش هم نمیدونه! همیشه میگه یه یارویی هست!» 🤦♀️😂
نامجون: (در حالی که داشت شوگا رو کنترل میکرد) «شوگا! آخه الان موقع چرتوپرت گفتنه؟!» 🤨🛑
شوگا: «ببخشید، ببخشید! راستی اگه خواستین امضا بگیرین، ما هم همین طبقه هستیم.» (و بعد با انگشت اتاقها رو نشون داد) «تهیونگ هم دقیقاً بغل دستِ اتاق سو-ئیه، یعنی اتاق ۱۰۶!» 🌸✨
و بعد اعضا خداحافظی کردن و رفتن. منم بعد از رفتنشون، از شدت هیجان و خوشحالی خر ذوق شده بودم! چون جین منو گرفت و با اون لبخندِ هندسام و جذابش کُشتم! 😍😭❤️ اصلاً از شدت هیجان خوابم نمیبرد...
نانا: (در حالی که از خوشحالی بالا و پایین میپریدم) «ایییییییییی یسسسسسسسسسس! جین! جیننننننن!» 🤩💖🔥
---
ویو سو-ئی:
چشمامو باز کردم و دیدم که تو اتاقمم و نانا مثل خر ذوق شده بود و داشت هیجانزده میپرید! بلند شدم و با کلافگی گفتم:
سو-ئی: «آخه چه مرگته؟! ساعت دوازده شبه!» 😤💢
نانا: (با یه حالت بیخیالی) «به تو چه!» 😌💅
سو-ئی: «دمپاییم کو...؟» 🩴💢
نانا: (با خنده) «گوه خوردم!
ادامه دارد.....
- ۴۹۲
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط