خداوندا، تو میدانی چه سخت است آدمی بودن، میانِ اینهمه ا
خداوندا، تو میدانی چه سخت است آدمی بودن، میانِ اینهمه اندوه، به ظاهر شادمان بودن...
چه سخت است بغضِ شب را در گلو پنهان نگهداشتن، به یادِ رفتهها هر شب، غریبانه گریه کردن...
چه سخت است دلتنگِ کسی بودن که بازنمیگردد، نگاهت خیره بر در، دلِ تو بیتاب و پرپر...
خدایا، خستهام از این سکوتِ سرد و طولانی، از این شبهای بیپایان، از این همه درد...
تو میدانی چهها در سینهام دفن است و خاموشم، چه بغضی پشتِ این لبخند دارم، با چه غم مأنوسم...
خدایا، کاش یک شب، بیصدا بر حالِ من گریی، ببینی پشتِ این آرامشم، چه قلبِ غمگینیست...
ـ
ـ
ـ
چه سخت است بغضِ شب را در گلو پنهان نگهداشتن، به یادِ رفتهها هر شب، غریبانه گریه کردن...
چه سخت است دلتنگِ کسی بودن که بازنمیگردد، نگاهت خیره بر در، دلِ تو بیتاب و پرپر...
خدایا، خستهام از این سکوتِ سرد و طولانی، از این شبهای بیپایان، از این همه درد...
تو میدانی چهها در سینهام دفن است و خاموشم، چه بغضی پشتِ این لبخند دارم، با چه غم مأنوسم...
خدایا، کاش یک شب، بیصدا بر حالِ من گریی، ببینی پشتِ این آرامشم، چه قلبِ غمگینیست...
ـ
ـ
ـ
- ۲.۰k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط