{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

Season Two | 𝑯𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝑴𝒂𝒔𝒌

ᴘᴀʀᴛ ¹ 🖤

همه‌ی آدم‌ها رازهایی دارن؛ رازهایی که گاهی پشت سکوت و گاهی پشت لبخندشون پنهان می‌شن. بعضی‌ها اون‌قدر خوب نقش بازی می‌کنن که حتی نزدیک‌ترین آدم‌های زندگیشون هم نمی‌فهمن واقعاً چه کسی هستن.

توی دنیایی که قدرت حرف اول رو می‌زنه، اعتماد کردن می‌تونه خطرناک‌ترین اشتباه باشه. گاهی برای نابود کردن یه آدم، کافیه دشمن‌ها بفهمن چه کسی براش از همه مهم‌تره.

کیم تهیونگ برای خیلی‌ها مردی خطرناک و ترسناکه؛ اما برای مانلی، فقط همسریه که دوستش داره و فکر می‌کنه می‌شناستش.

مانلی از مشغله‌ها و دیر برگشتن‌های تهیونگ خبر داره، اما چیزی که نمی‌دونه اینه که پشت اون لبخند آشنا، دنیایی پنهان شده که ممکنه همه‌چیز رو تغییر بده.

چون گاهی سخت‌ترین بخش عاشق شدن، شناختن آدمیه که فکر می‌کردی از قبل می‌شناختیش.

---
ساعت ۱۱:۴۰ شب | سئول، کره جنوبی

صدای قدم‌ها توی راهروی تاریک عمارت می‌پیچید. چند مرد با لباس‌های مشکی کنار دیوار ایستاده بودن و هیچ‌کدوم جرئت نمی‌کردن حتی سرشون رو بالا بیارن.

در اتاق انتهای راهرو باز شد.

ـ قربان، همه‌چیز طبق دستور شما پیش رفت.

تهیونگ پشت میز نشسته بود. کت مشکی‌اش رو درآورده و روی صندلی کناری انداخته بود. بدون اینکه نگاهش رو از پرونده‌ی روی میز برداره، پرسید:

ـ خودش چیزی گفت؟

مرد لحظه‌ای مکث کرد.

ـ نه، قربان. ولی فکر می‌کنیم افراد مایکل از این موضوع خبر دارن.

این بار تهیونگ سرش رو بلند کرد.

ـ فکر می‌کنین؟

مرد فوراً سرش رو پایین انداخت.

ـ هنوز مطمئن نیستیم.

تهیونگ پرونده رو بست و از جاش بلند شد.

ـ پس تا وقتی مطمئن نشدین، هیچ‌کس حق نداره دست به کاری بزنه. نمی‌خوام یه اشتباه کوچیک، تمام نقشه رو به هم بریزه.

ـ چشم، قربان.

مردها یکی‌یکی از اتاق بیرون رفتن. تهیونگ چند لحظه به پنجره خیره موند. توی دنیای اون، اعتماد چیزی نبود که به‌راحتی به کسی هدیه بده؛ یه اشتباه می‌تونست جایگاهش رو به خطر بندازه و یه دشمن قدیمی می‌تونست سال‌ها منتظر فرصتی برای انتقام بمونه.

اما امشب، برخلاف بیشتر شب‌ها، ذهنش جای دیگه‌ای بود.

مانلی.

ساعت رو نگاه کرد و زیر لب گفت:

ـ لعنتی... باز دیر شد.

گوشی‌اش رو برداشت. چند تماس از دست‌رفته از مانلی داشت.

با دیدن اسمش، حالت صورتش کمی تغییر کرد. به یکی از افرادش گفت ماشین رو آماده کنه و خودش به سمت خروجی رفت.

---

ساعت ۱۲:۲۵ شب | خانه‌ی تهیونگ و مانلی

مانلی روی مبل نشسته بود و با کنترل تلویزیون بازی می‌کرد. نه حوصله‌ی دیدن فیلم داشت، نه می‌تونست با خیال راحت بخوابه.

صدای باز شدن در که اومد، برگشت.

ـ بالاخره اومدی!

تهیونگ کفش‌هاش رو درآورد و نگاهی بهش انداخت.

ـ سلام به تو هم، خانم کیم.

ـ سلام! فکر کردم امشب قراره توی شرکتت بخوابی.

ـ دلم برای خونه تنگ شده بود.

مانلی ابروهاش رو بالا برد.

ـ خونه یا شام من؟

تهیونگ خندید و کیفش رو روی میز گذاشت.

ـ هر دو. ولی اگه شام مونده باشه، اولویت با اونه.

مانلی با ناباوری نگاهش کرد.

ـ واقعاً که! من اینجا منتظرت موندم، اون‌وقت آقا اول سراغ شام رو می‌گیره؟

تهیونگ کنارش نشست.

ـ خب، بعدش می‌تونم از همسر عزیزم هم استقبال کنم؟

مانلی سعی کرد جدی بمونه، اما خنده‌اش گرفت.

ـ برو دست و صورتت رو بشور. غذات رو گرم می‌کنم.

تهیونگ بلند شد، اما قبل از رفتن مکث کرد و نگاه کوتاهی به مانلی انداخت.

ـ راستی، امروز حالت خوب بود؟

ـ آره، چرا؟

ـ همین‌طوری پرسیدم.

مانلی لبخند زد و دوباره کنترل رو برداشت.

برای اون، این فقط یه شب دیگه از زندگی مشترکشون بود؛ شبی که شوهرش دیر به خونه برگشته بود و حالا قرار بود با هم شام بخورن.

اما مانلی نمی‌دونست مردی که چند دقیقه پیش دستورهای سرد و بی‌رحمانه‌ای صادر می‌کرد، چه رازهایی رو پشت همین رفتارهای معمولی پنهان کرده.

و تهیونگ هم نمی‌دونست که شاید روزی، همین خانه‌ای که تنها جای آرامششه، به خطرناک‌ترین نقطه‌ی زندگی‌اش تبدیل بشه.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خودم عاشق پارت اول شدم🛐
 بخدا اگه یکی تون کامنت نزار خود... کشی میکنم🖤

#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

پارت ۳۹

مهمونی پارت ۶۰

𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍فصل دوم | پارت ۲۷ | رو‌به‌رومرد چند قدم جلو آمد.جونگ‌ک...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟗ویو اِریامرد دستش رو داخل کت برد.اِریا...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت نهمصبح روز بعد، یونا روی مبل نشس...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

پارت ۱۸ وارد خونه‌ی تهیونگ شدم.چراغ اضطراری کوچکی روی میز رو...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت چــهــاردهــم 𓆪 🖤🥀اسما ماتش برده بود.«دلیل زن...

چندپارتی تهیونگ

𓆩🦋 𝑻𝒉𝒆 𝑳𝒂𝒔𝒕 𝑭𝒂𝒊𝒓𝒚 🦋𓆪پارت دوم | «رازی که نباید فاش می‌شد»ا/ت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط