{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ⁵¹


با این حرف یونگی من جای مینی از خجالت فرو رفتم تو‌ زمین .
مینی : خواهش میکنم اوپا . من ....من دوست دارم .
با حرفش مغزم سوت کشید ، جلوی من داره به شوهرم اعتراف میکنه؟
مینی : اوپا هنوزم دیر نیست میتونی فردا منو مال خودت کنی .(عشوه)
یونگی 🪽 خفه شو دختره بی حیا .درباره م چی فکر کردی هااا؟(داد ، عصبی)
مینی: هیچی من فقط...
یونگی 🪽 گورتو گم کن پای سفره با این وضع نبینمتا.(عصبی ، جدی)
مینی : اخه ...
یونگی 🪽 فهمیدییی؟(داد ، عصبی )
با دادی که زد ستون فقراتم لرزید ، این یکی دادش از قبلیه هم بلند تر بود و دسته کمی از عربده نداشت . مینی سرشو انداخت پایین و بدون هیچ حرفی رفت .
یونگی 🪽 ات عزیزم ... ناراحت نشی ها ....چرت و پرت میگه من تورو با دنیا عوض نمیکنم باشه؟
تو صدم ثانیه لحنش نرم و مهربون شد . لبخندی از این تغییر سریع رو لبم نشست .
ات ✨ باشه خیالم از این بابت راحته اقای مین .
یونگی 🪽 افرین خانم مین .
ات ✨ من هنوز مین نشدما هنوز جانگ اتم.
یونگی 🪽 فردا میشی .
سرمو بوسید و دست تو دست هم رفتیم سمت سالن غذاخوری و نشستیم پشت میز . مادرجونو تا دیدم بهش سلام کردم که اونم لبخندی زد و بهم سلام کرد و شروع کردیم به خوردن صبحونه . چند دقیقه گذشت که مینی وارد سالن شد ، لباساشو عوض کرده بود و سرش پایین بود . امد نشست کنار مادرش که ایزول با تعجب بهش نگاه کرد ولی سر مینی هنوز پایین بود . یه حسی بهم میگه خودش کاری نداره و مادرش کار داره . بیخیال همه چیز شدم و ادامه صبحونمو خوردم .
تو تمام تایم صبحونه مینی سرش پایین بود و با صبحونش بازی میکرد . صبحونه رو که خوردیم تشکر کردیم و از سالن غذاخوری امدیم بیرون . به سوهی خبر داده بودم که امروز حاضر باشه که بریم برای خرید . داشتیم میرفتیم بالا که زنگ در خورد .
یونگی 🪽 جیمینه .
با هم رفتیم جلو در و ، در و باز کردیم .
جیمین : به به سلام عروس دوماد گل . وایییی نگاه کن اینا دارن ازدواج میکنن من ذوق دارم .(خنده)
یونگی 🪽 سلام ذوقت تو حلقم بیا تو حالا بعد ذوق کن.
ات ✨ سلام یونگی راست میگه بفرمایید داخل .
جیمین : عهه ات اینطوری رسمی باهام حرف نزن دیگه خودمونی حرف بزن باهام.
ات ✨ باشه .(لبخند)
جیمین امد داخل و سه نفری رفتیم بالا و رفتیم تو اتاق .
یونگی 🪽 خب جیمین ما اماده میشیم ... ات به خواهرت گفتی اماده بشه؟
ات ✨ اره گفتم .
جیمین : ات ابجی داری؟(شیطون)
ات ✨ اره
جیمین : چند سالشه ؟ مثل خودت خوشگل هست؟
با این حرف جیمین یونگی یدونه زد پس گردنش.
یونگی 🪽 نچ نچ خاک تو سرت .
خندم گرفت .
ات ✨ ۲۴ سالشه و اره خیلی خوشگله ... از منم خوشگل تره .
یونگی 🪽 از تو خوشگل تر پیدا نمیشه کوچولو.
جیمین : اه اه جمع کن بابا ...
جیمین رو کرد به من و ادامه داد .
جیمین : ات امروز ابجیت داره میاد دیگه ؟
ات ✨ اره (لبخند)
جیمین : یونگی ... یه دست کت شلوار بده مثل ادم بیام شاید کت شلوارای تو بختمو باز کرد.
زدم زیر خنده . یونگی سری تکون داد و بدون هیچ حرفی رفت سمت کمدش و درشو باز کرد .


شرط
³⁰ لایک
³⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
دیدگاه ها (۳۷)

پارت ۲۷ 🖤به انبار قدیمی رسیدیم. هوا تاریک بود و صدای باد از ...

𐙚🦋 پارت اول — «همسایه‌ی جدید» 🦋𐙚آت با عجله از خونه بیرون اوم...

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

𓆩 پارت ۵۶ 𓆪 🖤ات با تعجب بین جیمین و مرد غریبه نگاه کرد.— یکی...

پارت ۱۴ .من .....من ازت خوشم میاد ات در تعجب گفت چییییی تهیو...

وقتی بهت خیانت میکنه (اسمات)pاخرویو جیمین خب امروز باید یکار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط