فیک تهیونگ. دوباره تو
part: 1
☆درخواستی☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت
چهار دست و پا افتاده بودم روی زمین، خورده شیشه ها باعث شده بود دست و پام زخم بشه. خونی که روی سرم جاری شده بود را حس میکردم، گوشام سوت میکشید، شوکه شده بودم، همه چیز توی چند دقیقه اتفاق گفت، سه سال زندگیم توی چند دقیقه به باد رفت.
تهیونگ از جاش بلند شد براید استایل بغلم کرد و بردم بیرون از خونه، با دیدن سر و وضعم یه داد زد.
_زود یه جعبه کمک اولیه بیارین(داد)
صدا ها نمیفهمیدم، حرکات را نمیفهمیدم حسشون میکردم، هیچی نمیگفتم شوکه بود فقط به روبه روم زل زده بودم. جعبه را اوردن تهیونگ یکم بتادین ریخت روی پنبه و بعد شروع کرد زخمام را تمیز کردن.
وقتی نوبت زخم سرم شد درد تا روحم شعله کشید داد زدم و بعد گریه. گریم شدید بود.
ویو راوی
تهیونگ از این رفتار اولش تعجب کرد ولی بعد کشیدش توی بغلش و سعی کرد ارومش کنه. گریه و داد زدن ا/ت یا حتی بی قراری کردنش بخاطر زخم روی سرش نبود، بخاطر زخم های روی قلبش بود.
دو روز گذشت، ا/ت توی خونه تنها بود، چمدون را بست و یک نامه نوشت، گذاشت روی میز تهیونگ و مدارک لازم را برداشت و سوار تا کسی شد و رفت.
توی فرودگاه نشسته بود منتظر پروازش بود به امریکا. سوار هواپیما شد و هواپیما بلند شد. چشمام را بست خاطرات و اون اتفاق دوباره توی ذهنش مرور شد.
فلش بک به قبل از انفجار:
ا/ت اومد توی خونه، با دوستاش رفته بود بیرون، و الکس و جونهو هم بودن، از در رفت تو و دید تهیونگ با یه عصبانیت منتظرش بود. حتی نزاشت ا/ت سلام کنه شروع کرد به داد و بیداد کردن.
_به الکس و جونهو بهت خوش گذشت؟ ها؟ کیف کردین؟(داد)
+تهیونگ چرا داری چرت و پرت میگی
همیشه همچین دعوا های مسخره ای داشتن ولی ا/ت دیگه خسته شده بود، دیگه از این گیر دادن ها و محدودیت های تهیونگ خسته شده بود.
_دیگه حق نداری با اونا بری بیرون یعنی دیگه حق نداری بری بیرون از خونه(داد)
+چرا داری ک//صشعر میگی (داد)
_حرف دهنتو بفهم زنیکه هر//زه(داد)
ا/ت با اون حرف مکث کرد قلبش شکست، اخه کدوم شوهری به زنش خودش این حرفا میکنه. بغض گلوشا گرفت ولی سفت وایساد و جلوی اشکاش را گرفت. یه نگاهی توی چشم های تهیونگ کرد و بعد حلقه توی دستشا دراورد و پرت کرد طرف تهیونگ ـ
+تموم شد، دیگه مجبور نیستی تحملم کنی یا برعکس من تورا تحمل کنم.( داد)
تاحالا کلی بحث کرده بودن ولی اینجوری اصلا.
با این کار ا/ت اتش درون تهیونگ شعله ور تر شد، دیگه دیونه شده بود، هیچ چیزی جلودارش نبود. اسلحه را از پشتش دروارد و گرفت طرف ا/ت.
ا/ت تاحالا همچین چیزی ندیده بود. با چشمایی مملو از ترس به تهیونگ نگاه کرد این دفعه نتونسته بود ترسش رو مخفی کنه؛ تهیونگ خیلی زود فهمید که چیکار کرده، سه سال از پنهون کرده بود، سه سال ا/ت را توی عشق و ناز غرق کرده بود ولی الان؟ الان کاری کرد که ریده بشه توی این سه سال.
اسلحه را پایین اورد.
_ا/ت من معذرت میخام، من نمیخاستم~
حرف تهیونگ تموم نشده بود که یکی از افراد تهیونگ اومد تو و با ترس گفت
✓ارباب همین الان باید اینجا را خالی کنی، اینجا بمب گذاشتن.
تهیونگ دست ا/ت را گرفت که ببره بیرون ولی دستش را کشید بیرون
_ا/ت توراخدا بیا بریم بیرون برات تعریف میکنم ـ
+اینجا چخبره و از همه مهم تر تو کی هستی؟(ترس و لکنت)
تهیونگ با دستاش صورت ا/ت را گرفت و گونشو نوازش کرد ـ
_منم تهیونگم تهیونگ توعم.
+نه اون تو نیستی اون مافیا نبود اون روی زنش اسلحه نمیکشید(گریه)
تهیونگ خواست حرف بزنه که بـــــــــــوم، شیشه ها خورد شدن لامپ ها و لوستر ها افتادن و شکستن. خونه توی گرد و غباری از خاک غرق شده بود.
پایان فلش بک
ویو تهیونگ
اومدم خونه، میخاستم امروز همه چیزا برای ا/ت تعریف کنم. ولی نبودش، روی میز یه کاغذ بود از طرف ا/ت، بازش کردم.
[تهیونگ خیانت فقط این نیست که بری با یکی دیگه تو توی این سه سال هروز به من خیانت کردی، هرروز بهم دروغ گفتی. و از همه مهم تر من نمیتونم با یخ مافیا زندگی کنم، با کسی که روی زنش اسلحه بکشه:)]
رفته بود، گریه ام گرفت، ولی حتی بهم اجازه ی حرف زدن نداد، نباید میرفت نباید ترکم میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو پنج سال بعد
تهیونگ تبدیل به یه ادم دیگه شده بود ادمی سرد و عصبانی، احساسات دیگه براش معنایی نداشتن. مافیا بودن برا ترک نکرد بلکه توش قوی تر شد به قدرت رسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه در پارت بعد
☆درخواستی☆
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو ا/ت
چهار دست و پا افتاده بودم روی زمین، خورده شیشه ها باعث شده بود دست و پام زخم بشه. خونی که روی سرم جاری شده بود را حس میکردم، گوشام سوت میکشید، شوکه شده بودم، همه چیز توی چند دقیقه اتفاق گفت، سه سال زندگیم توی چند دقیقه به باد رفت.
تهیونگ از جاش بلند شد براید استایل بغلم کرد و بردم بیرون از خونه، با دیدن سر و وضعم یه داد زد.
_زود یه جعبه کمک اولیه بیارین(داد)
صدا ها نمیفهمیدم، حرکات را نمیفهمیدم حسشون میکردم، هیچی نمیگفتم شوکه بود فقط به روبه روم زل زده بودم. جعبه را اوردن تهیونگ یکم بتادین ریخت روی پنبه و بعد شروع کرد زخمام را تمیز کردن.
وقتی نوبت زخم سرم شد درد تا روحم شعله کشید داد زدم و بعد گریه. گریم شدید بود.
ویو راوی
تهیونگ از این رفتار اولش تعجب کرد ولی بعد کشیدش توی بغلش و سعی کرد ارومش کنه. گریه و داد زدن ا/ت یا حتی بی قراری کردنش بخاطر زخم روی سرش نبود، بخاطر زخم های روی قلبش بود.
دو روز گذشت، ا/ت توی خونه تنها بود، چمدون را بست و یک نامه نوشت، گذاشت روی میز تهیونگ و مدارک لازم را برداشت و سوار تا کسی شد و رفت.
توی فرودگاه نشسته بود منتظر پروازش بود به امریکا. سوار هواپیما شد و هواپیما بلند شد. چشمام را بست خاطرات و اون اتفاق دوباره توی ذهنش مرور شد.
فلش بک به قبل از انفجار:
ا/ت اومد توی خونه، با دوستاش رفته بود بیرون، و الکس و جونهو هم بودن، از در رفت تو و دید تهیونگ با یه عصبانیت منتظرش بود. حتی نزاشت ا/ت سلام کنه شروع کرد به داد و بیداد کردن.
_به الکس و جونهو بهت خوش گذشت؟ ها؟ کیف کردین؟(داد)
+تهیونگ چرا داری چرت و پرت میگی
همیشه همچین دعوا های مسخره ای داشتن ولی ا/ت دیگه خسته شده بود، دیگه از این گیر دادن ها و محدودیت های تهیونگ خسته شده بود.
_دیگه حق نداری با اونا بری بیرون یعنی دیگه حق نداری بری بیرون از خونه(داد)
+چرا داری ک//صشعر میگی (داد)
_حرف دهنتو بفهم زنیکه هر//زه(داد)
ا/ت با اون حرف مکث کرد قلبش شکست، اخه کدوم شوهری به زنش خودش این حرفا میکنه. بغض گلوشا گرفت ولی سفت وایساد و جلوی اشکاش را گرفت. یه نگاهی توی چشم های تهیونگ کرد و بعد حلقه توی دستشا دراورد و پرت کرد طرف تهیونگ ـ
+تموم شد، دیگه مجبور نیستی تحملم کنی یا برعکس من تورا تحمل کنم.( داد)
تاحالا کلی بحث کرده بودن ولی اینجوری اصلا.
با این کار ا/ت اتش درون تهیونگ شعله ور تر شد، دیگه دیونه شده بود، هیچ چیزی جلودارش نبود. اسلحه را از پشتش دروارد و گرفت طرف ا/ت.
ا/ت تاحالا همچین چیزی ندیده بود. با چشمایی مملو از ترس به تهیونگ نگاه کرد این دفعه نتونسته بود ترسش رو مخفی کنه؛ تهیونگ خیلی زود فهمید که چیکار کرده، سه سال از پنهون کرده بود، سه سال ا/ت را توی عشق و ناز غرق کرده بود ولی الان؟ الان کاری کرد که ریده بشه توی این سه سال.
اسلحه را پایین اورد.
_ا/ت من معذرت میخام، من نمیخاستم~
حرف تهیونگ تموم نشده بود که یکی از افراد تهیونگ اومد تو و با ترس گفت
✓ارباب همین الان باید اینجا را خالی کنی، اینجا بمب گذاشتن.
تهیونگ دست ا/ت را گرفت که ببره بیرون ولی دستش را کشید بیرون
_ا/ت توراخدا بیا بریم بیرون برات تعریف میکنم ـ
+اینجا چخبره و از همه مهم تر تو کی هستی؟(ترس و لکنت)
تهیونگ با دستاش صورت ا/ت را گرفت و گونشو نوازش کرد ـ
_منم تهیونگم تهیونگ توعم.
+نه اون تو نیستی اون مافیا نبود اون روی زنش اسلحه نمیکشید(گریه)
تهیونگ خواست حرف بزنه که بـــــــــــوم، شیشه ها خورد شدن لامپ ها و لوستر ها افتادن و شکستن. خونه توی گرد و غباری از خاک غرق شده بود.
پایان فلش بک
ویو تهیونگ
اومدم خونه، میخاستم امروز همه چیزا برای ا/ت تعریف کنم. ولی نبودش، روی میز یه کاغذ بود از طرف ا/ت، بازش کردم.
[تهیونگ خیانت فقط این نیست که بری با یکی دیگه تو توی این سه سال هروز به من خیانت کردی، هرروز بهم دروغ گفتی. و از همه مهم تر من نمیتونم با یخ مافیا زندگی کنم، با کسی که روی زنش اسلحه بکشه:)]
رفته بود، گریه ام گرفت، ولی حتی بهم اجازه ی حرف زدن نداد، نباید میرفت نباید ترکم میکرد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو پنج سال بعد
تهیونگ تبدیل به یه ادم دیگه شده بود ادمی سرد و عصبانی، احساسات دیگه براش معنایی نداشتن. مافیا بودن برا ترک نکرد بلکه توش قوی تر شد به قدرت رسید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه در پارت بعد
- ۳.۱k
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط