{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug39

بهم میگفت که تا اون پارچه ی کوفتی رو نبینه آروم و قرار نمیگیره،منم باهاش بحثم شد چون داشتن غیر مستقیم بهم میگفتن خراب!


لباسمو با لباس خواب های خوشگلی که اونجا گذاشته بودن عوض کردم و صورتم رو شستم،چون مجبور بودم اونارو پوشیدم هیچی دیگه اونجا نبود.

رو پوشش رو هم پوشیدم و رفتم سمت مبل مشکی و خوابیدم.
حداقل خودمو زدم به خواب چون میترسیدم،میترسیدم بازم بدون اینکه من چیزی بفهمم بزنه زیر قرارداد و بهم دست بزنه... اونموقع دیگه هیچوقت اون آدم قبلی نمی‌شم،هیچوقت هم نمیتونم بشم!



صدای باز و بسته شدن در که اومد..استرسم بیشتر شد.
سعی کردم نفس هامو منظم نگه دارم و داشتم موفق هم میشدم. صدای در کمد اومد که قایمکی یکی از چشمامو باز کردم...کتشو در اورد و شروع کرد باز کردن دکمه های سفیدش،چه بدنی داره کثافت.. اگه این جدی شوهر من بود سیکس پک هاشو گاز می‌گرفتم واییی.


از فکر و خیالای بی جام ذوق زده لبخند زدم که نگاش بهم افتاد،سریع چشمامو بستم...شت الان فکر می‌کنه داشتم دیدش میزدم.
مگه نمیزدم؟
وای لارا آدم باش الان خیلی موقعیت حساسیه نباید بخندم واییی خنگول چرا داری میخندی؟



صدای بسته شدن در کمد که اومد دیگه صدایی نشنیدم،چند دقیقه بعد چشمامو باز کردم که دیدم بالای سرم وایستاده.. ترسیده خواستم جیغ بکشم که دستشو جلوی دهنم گذاشت:
-داری ازم فرار میکنی؟



سریع نفس کم آوردم که دستمو روی دستش گذاشتم...ولم کردو دستاشو توی هم گره زد و طلبکارانه جلوم وایستاد:
-توی عروسی خیلی خرابکاری کردی،نمیخوای چیزی بگی تا بدتر از این عصبی نشدم و کار دستت ندادم؟!




نشستم روی مبل و سعی کردم به بدن نیمه لختش نگاه نکنم:
-میتونی اول یچیزی بپوشی؟



نزدیک تر اومد که توی حالت بدی قرار گرفتیم... یا شاید من ذهنم خیلی خراب بود،چونه ام رو گرفت و مجبورم کرد نگاش کنم:
-ازت توضیح خواستم چون نمیخوام قبل از اینکه به حرفات گوش بدم کاری کنم که بعدا پشیمون شم.. پس..



چونه ام رو خیلی محکم گرفت و گفت:
-بفهم که الان بدجور خودمو کنترل کردم پس دهن خوشگلتو باز کن تا به روش خودم بازش نکردم!




و بعد چونه ام رو ول کرد که سریع از جام بلند شدم...خیلی توی حالت بدی نشسته بودم جلوش و با تهدید هایی که میکرد بیشتر می فهمیدم که اگه همین الان حرف نزنم چه برنامه های فا،،کی ای برام داره




گفتم:
-تو داییم رو کشتی؟




جوری که نگام کرد بهم فهموند که اصلا انتظار نداشت که من فهمیدم باشم...ولی بعدش خیلی عادی گفت:
-کی اینو بهت گفته؟



با چشمایی پر از اشک نگاش کردم:
-اوکی میفهمم... ولی چرا لونا؟چرا به کیم تهیونگ گفتی لونا رو بکشه؟




شرط:۲۵۰کامنت،لایک پارت۳۱تا۳۹ صد و سی تا
دیدگاه ها (۲۶۵)

پارت یک از زبان نویسنده صدای گریه ی دختر کل عمارت رو پر کرده...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 206♡⁠。⁠)⁩يکي از...

سرنوشت(ویو رایا)نمی‌دونستم چند ساعت گذشته.دیگه حتی توان گریه...

منو تهیونگ به کلاس خیره شدیم و رفتیم تو که یهو در بسته شد دو...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیPart ²ویو میرا نور خورشید از ل...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

[چند پارتی]

پارت یکویو لوناسلام من لونا هستم دوسال هست که با جیهوپ ازدوا...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "43""ویو پارک آنجلینا"آخیش...

[پارت ۱]صدای خنده های پر انرژی لونا توی کوچه میپیچیدبله بله ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط