free from the court (p13)
علامت من:○
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_سیزدهم
مدتی بعد، وقتی خبر بهم رسید که پدرم برای مطرح کردن موضوع مهمی باهام افراد مقام دارِ دربار رو به سالن دعوت کرده، هیونجین رو متقاعد کردم که تا چندساعت از قصر خارج بشه.
حالا که بابام هیونجین رو با من دیده بود، این کار حداقل باعث میشه به چیزهای بیشتری مشکوک نشه.
نگاهی به لباسهایی که به تن داشتم انداختم؛ به حدی کثیف و خونی بودن که حتی خودم با دیدنشون متعجب شدم.
بعداز عوض کردن لباسهام، به سمت سالنِ قرارهای دربار حرکت کردم.
دورِ اون میز بزرگ، چندنفر از مهمترین مسئولبن دربار نشسته بودن که همشون رو با یه نگاه شناختم.
به نشانهی احترام سَرَم رو آروم تکون دادم که با این حرکتِ من، به تعظیم بلند شدن.
وقتی روی جایگاه ویژه و روبهروی همشون نشستم و لباسم رو مرتب کردم، صحبتی که داشتن رو مطرح کردن.
برای اولینبار، پدرم ساکت موند و هیچی نگفت.
مشاورش که دقیقا کنارش نشسته بود با حالت جدی و اخمهای درهم تنیده گفت:" بهمون اطلاع دادن خاندان کیم براتون مزاحمت ایجاد کردن. امیدوارم بعداز اون اتفاق حالتون خوب باشه."
کمی به جلو خم شدم و بعداز کمی کوچیک کردن چشمهام گفتم:" هوانگ هیونجین..."
اون مرد بدون اینکه بزاره جملهم رو کامل کنم، گفت:" در ضمن، پاداشی برای شاهزاده هوانگ و خانوادهشون درنظر گرفتیم و ازش ممنونیم که شمارو نجات دادن. خدمهها گفتن زخم عمیقی داشت و شما براشون پزشک گرفتین؛ تا موقعی که کامل درمان بشن میتونن داخل دربار تحت نظر بمونن. و حالا بیاین برگردیم به بحث اصلیمون."
بعداز مکث کوتاهی ادامه داد:" بعداز همون حادثه ما فکر کردیم که باید یکسری از تصمیمات رو جلو بندازیم."
○منظورتون چیه؟
_خب... همینطور که با چشمهای خودتون هم دیدین، خاندان کیم اینبارهم میخوان با خشونت شاهزادهی جدیدشون رو روی کار بیارن. همهمون میدونیم اگه حکومت به دست خاندان کیم بیوفته چی میشه؛ مردمِ بیگناه توی کشور بهخاطر منافعشون قتلعام میشن!
آروم سَرَم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:" و هیچکس اینو نمیخواد...!"
همراهبا لبخندی رضایتمندانه گفت:" بلهبله! همینطوره. و اینجاست که باید ازتون خواهش کنیم تا زودتر تاج رو روی سرتون بذارین."
○چی؟!
آخرین حرفی که انتظار داشتم توی این لحظه بشنوم!
حالا که زندگی جدید و رابطهی جدیدی ساختم، چطور میتونم...؟
_میدونم شوکه شدین ولی... لطفا درک کنید... ما مجبوریم اینکار رو انجام بدیم!
○من... نمیتونم؛ یعنی... آمادگیش رو ندارم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
علامت دیگران:_
#رها_از_دربار_پارت_سیزدهم
مدتی بعد، وقتی خبر بهم رسید که پدرم برای مطرح کردن موضوع مهمی باهام افراد مقام دارِ دربار رو به سالن دعوت کرده، هیونجین رو متقاعد کردم که تا چندساعت از قصر خارج بشه.
حالا که بابام هیونجین رو با من دیده بود، این کار حداقل باعث میشه به چیزهای بیشتری مشکوک نشه.
نگاهی به لباسهایی که به تن داشتم انداختم؛ به حدی کثیف و خونی بودن که حتی خودم با دیدنشون متعجب شدم.
بعداز عوض کردن لباسهام، به سمت سالنِ قرارهای دربار حرکت کردم.
دورِ اون میز بزرگ، چندنفر از مهمترین مسئولبن دربار نشسته بودن که همشون رو با یه نگاه شناختم.
به نشانهی احترام سَرَم رو آروم تکون دادم که با این حرکتِ من، به تعظیم بلند شدن.
وقتی روی جایگاه ویژه و روبهروی همشون نشستم و لباسم رو مرتب کردم، صحبتی که داشتن رو مطرح کردن.
برای اولینبار، پدرم ساکت موند و هیچی نگفت.
مشاورش که دقیقا کنارش نشسته بود با حالت جدی و اخمهای درهم تنیده گفت:" بهمون اطلاع دادن خاندان کیم براتون مزاحمت ایجاد کردن. امیدوارم بعداز اون اتفاق حالتون خوب باشه."
کمی به جلو خم شدم و بعداز کمی کوچیک کردن چشمهام گفتم:" هوانگ هیونجین..."
اون مرد بدون اینکه بزاره جملهم رو کامل کنم، گفت:" در ضمن، پاداشی برای شاهزاده هوانگ و خانوادهشون درنظر گرفتیم و ازش ممنونیم که شمارو نجات دادن. خدمهها گفتن زخم عمیقی داشت و شما براشون پزشک گرفتین؛ تا موقعی که کامل درمان بشن میتونن داخل دربار تحت نظر بمونن. و حالا بیاین برگردیم به بحث اصلیمون."
بعداز مکث کوتاهی ادامه داد:" بعداز همون حادثه ما فکر کردیم که باید یکسری از تصمیمات رو جلو بندازیم."
○منظورتون چیه؟
_خب... همینطور که با چشمهای خودتون هم دیدین، خاندان کیم اینبارهم میخوان با خشونت شاهزادهی جدیدشون رو روی کار بیارن. همهمون میدونیم اگه حکومت به دست خاندان کیم بیوفته چی میشه؛ مردمِ بیگناه توی کشور بهخاطر منافعشون قتلعام میشن!
آروم سَرَم رو پایین انداختم و زمزمه کردم:" و هیچکس اینو نمیخواد...!"
همراهبا لبخندی رضایتمندانه گفت:" بلهبله! همینطوره. و اینجاست که باید ازتون خواهش کنیم تا زودتر تاج رو روی سرتون بذارین."
○چی؟!
آخرین حرفی که انتظار داشتم توی این لحظه بشنوم!
حالا که زندگی جدید و رابطهی جدیدی ساختم، چطور میتونم...؟
_میدونم شوکه شدین ولی... لطفا درک کنید... ما مجبوریم اینکار رو انجام بدیم!
○من... نمیتونم؛ یعنی... آمادگیش رو ندارم...
ادامه دارد...
#yuji
#تکپارتی#چندپارتی#سناریو#سناریو_درخواستی#درخواستی#استری_کیدز#اسکیز#فیک#فیکشن#رمان#وانشات#هان#جیسونگ#هیونجین#بنگچان#بنگ_چان#سونگمین#لینو#فلیکس#جونگین#آی.ان#چانگبین
- ۱۰.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط