my favorite drug14
درو بستمو رفتم سمتش:
-اینبار سر چی؟
با نفرت بهم نگاه کرد:
-تو بهش گفتی که من میخواستم با اونا برم بیرون مگه نه؟
مهربون نگاش کردم:
-من کل روز رو بیرون بودم لون...
با گریه شروع کرد حرف زدن:
-راضی شدی حالا؟
منو هم زد باز هم میزنه بازم بازم بازم و این ادامه پیدا میکنه...تو میتونی فرار کنی ازش ولی من چی؟
من باید چه غلطی کنم با زندگیم؟
هه...
گفتم یک دوست پسر پولدار پیدا میکنم منو نجات میده از اینجا.
محبتای کوفتی ای که باید از پدرم دریافت میکردم رو بهم میده و میتونم پیشش احساس ارامش بکنم ولی چی شد؟فقط خودمو جلوی همه شبیه یک هر،،زه نشون دادم من لعنتی فقط...
فقط یکبار خواستم بفهمم این زندگی کوفتی چیه..اگه مامانم بود شاید...
گریه هاش شدت گرفت کنارش روی تخت نشستم که پتو رو روی سرش انداخت:
-حالا هم از اینجا برو نمیخوام کسی مثل تو برام دل بسوزونه چون تو خودت بدبخت تر از منی...
چیزایی که من ازشون مینالم و گریه میکنم ۱۰۰برابرشون برای تو یک عادت روزانه شده!
راست میگفت،من با شنیدن حرفاش ناراحت شدم ولی بیشتر ناراحتیم این بود که من سال ها قبل از زندگی ناامید شدم ولی لونا تازه میخواد براش بجنگه..
تحسینش میکنم،قویه و حداقل اونقدر مثل من احمق بازی در نیاورد و احساساتشو خاموش کرد،قلب مهربونشو خاک کرد چون حداقل اینجوری کمتر ضربه میخورد.
اگه منم اینکارو میکردم،شاید الان اینجا نبودم!
گفتم:
-درسته،دوتامون میخوایم نجات پیدا کنیم لونا..قول میدم نجاتت بدم ولی فقط باید باهام همکاری کنی
گفت:
-چی داری میگی؟
حواست هست امروز از ساعت ۶صبح تا ۳ صبح فقط کار کردی و بازم هیچی کف دستت نیست؟
حاظرم شرط ببندم هیچی نخوردی و الان اومدی برای من ادعا میکنی که میخوای نجاتم بدی؟
نه عزیزم من هیچی ازت نمیخوام فقط گورتو از اتاقم گم کن تا به بابام نگفتم مثل هر،،زه ها توی بار کار میکنی
این از کجا میدونه؟
-اینبار سر چی؟
با نفرت بهم نگاه کرد:
-تو بهش گفتی که من میخواستم با اونا برم بیرون مگه نه؟
مهربون نگاش کردم:
-من کل روز رو بیرون بودم لون...
با گریه شروع کرد حرف زدن:
-راضی شدی حالا؟
منو هم زد باز هم میزنه بازم بازم بازم و این ادامه پیدا میکنه...تو میتونی فرار کنی ازش ولی من چی؟
من باید چه غلطی کنم با زندگیم؟
هه...
گفتم یک دوست پسر پولدار پیدا میکنم منو نجات میده از اینجا.
محبتای کوفتی ای که باید از پدرم دریافت میکردم رو بهم میده و میتونم پیشش احساس ارامش بکنم ولی چی شد؟فقط خودمو جلوی همه شبیه یک هر،،زه نشون دادم من لعنتی فقط...
فقط یکبار خواستم بفهمم این زندگی کوفتی چیه..اگه مامانم بود شاید...
گریه هاش شدت گرفت کنارش روی تخت نشستم که پتو رو روی سرش انداخت:
-حالا هم از اینجا برو نمیخوام کسی مثل تو برام دل بسوزونه چون تو خودت بدبخت تر از منی...
چیزایی که من ازشون مینالم و گریه میکنم ۱۰۰برابرشون برای تو یک عادت روزانه شده!
راست میگفت،من با شنیدن حرفاش ناراحت شدم ولی بیشتر ناراحتیم این بود که من سال ها قبل از زندگی ناامید شدم ولی لونا تازه میخواد براش بجنگه..
تحسینش میکنم،قویه و حداقل اونقدر مثل من احمق بازی در نیاورد و احساساتشو خاموش کرد،قلب مهربونشو خاک کرد چون حداقل اینجوری کمتر ضربه میخورد.
اگه منم اینکارو میکردم،شاید الان اینجا نبودم!
گفتم:
-درسته،دوتامون میخوایم نجات پیدا کنیم لونا..قول میدم نجاتت بدم ولی فقط باید باهام همکاری کنی
گفت:
-چی داری میگی؟
حواست هست امروز از ساعت ۶صبح تا ۳ صبح فقط کار کردی و بازم هیچی کف دستت نیست؟
حاظرم شرط ببندم هیچی نخوردی و الان اومدی برای من ادعا میکنی که میخوای نجاتم بدی؟
نه عزیزم من هیچی ازت نمیخوام فقط گورتو از اتاقم گم کن تا به بابام نگفتم مثل هر،،زه ها توی بار کار میکنی
این از کجا میدونه؟
- ۴۸.۴k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط