HATE TO LOVE¹
HATE TO LOVE¹
(ویو:رز)
نور پرانرژی صبح،از میان پرده های حریر آبی رنگ،به داخل اقامتگاه میتابید.
رده های زرد،روی کف مرمرین سفید و ملافه ی تخت،قد کشیده بودن.
پتو رو،بیشتر روی سرم کشیدم...
دلم میخواد بیشتر بخوابم.
اَهههه.
اخه چرا صبح باید پاشد؟
غلتی به اون و رو تخت خوردم،و بالشت رو بیشتر،بین دست هام فشردم.
اصلا چرا توانایی انجام دادن کارهارو در شب بیشتر نمیکنن؟
که سره تایم معمول،صدای قدم های خدمتکار اصلی من،به گوش میرسید.
که اولین مقصدش،اتاق منه.
وقتی که رسید،اروم چند تقه به در زد،و منتظر جواب موند.
خدمتکار:بانوی من،بیدارید؟
با بیحوصلگی،پتو رو زدم کنار،با موهایی آشفته،و صورتی پف کرده نشستم رو تخت.
+:بیا تو.(جدی و خواب آلود.)
ثانیهای نگذشت،که دستگیرهی در رو به سمت پایین هدایت کرد،در که باز شد،با همون لباس مخصوص و ظاهری مرتب،وارد اتاق شد.
مثل همیشه با دیدن من،لبخند آرامی به لب هاش،نقش بست.
خدمتکار:صبح بخیر بانوی من.
آیا برای امروز آماده هستید؟
با پرسش آخرش،سریع نگاهم رو دادم به چشماش.
بعد نگاهم،به سمت دستش لغزید...
تو دستش لباسی به رنگ سیاه و طلایی
برام آورده بود.
کمی بیشتر دقت کردم،و فهمیدم که فقط یه لباس معمولی نیست...
از اون دسته لباس هایی هست که،برای روز های بسیار خاص انتخاب میشه...
مثل دیدار دو پادشاهی...
وقتی که متوجه طرز نگاهم به لباس توی دستش شد،خیلی اروم لباس رو به روی صندلی چوبی،کنار پنجره گذاشت.
به قدری یواش که انگار لباس از جنس شیشه هست.
خدمتکار:فکر کنم فراموش کردید شاهدخت...(کمی مردد)
فراموش کردم؟
نگاهم سرد و سوالی شد.
و خواب از چشمانم کامل ناپدید شده بود.
+:چیو؟
وقتی که لحن جدی همیشهگیم رو شنید،کمی مضطرب شد...
خدمتکار:خب امروز...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
نور پرانرژی صبح،از میان پرده های حریر آبی رنگ،به داخل اقامتگاه میتابید.
رده های زرد،روی کف مرمرین سفید و ملافه ی تخت،قد کشیده بودن.
پتو رو،بیشتر روی سرم کشیدم...
دلم میخواد بیشتر بخوابم.
اَهههه.
اخه چرا صبح باید پاشد؟
غلتی به اون و رو تخت خوردم،و بالشت رو بیشتر،بین دست هام فشردم.
اصلا چرا توانایی انجام دادن کارهارو در شب بیشتر نمیکنن؟
که سره تایم معمول،صدای قدم های خدمتکار اصلی من،به گوش میرسید.
که اولین مقصدش،اتاق منه.
وقتی که رسید،اروم چند تقه به در زد،و منتظر جواب موند.
خدمتکار:بانوی من،بیدارید؟
با بیحوصلگی،پتو رو زدم کنار،با موهایی آشفته،و صورتی پف کرده نشستم رو تخت.
+:بیا تو.(جدی و خواب آلود.)
ثانیهای نگذشت،که دستگیرهی در رو به سمت پایین هدایت کرد،در که باز شد،با همون لباس مخصوص و ظاهری مرتب،وارد اتاق شد.
مثل همیشه با دیدن من،لبخند آرامی به لب هاش،نقش بست.
خدمتکار:صبح بخیر بانوی من.
آیا برای امروز آماده هستید؟
با پرسش آخرش،سریع نگاهم رو دادم به چشماش.
بعد نگاهم،به سمت دستش لغزید...
تو دستش لباسی به رنگ سیاه و طلایی
برام آورده بود.
کمی بیشتر دقت کردم،و فهمیدم که فقط یه لباس معمولی نیست...
از اون دسته لباس هایی هست که،برای روز های بسیار خاص انتخاب میشه...
مثل دیدار دو پادشاهی...
وقتی که متوجه طرز نگاهم به لباس توی دستش شد،خیلی اروم لباس رو به روی صندلی چوبی،کنار پنجره گذاشت.
به قدری یواش که انگار لباس از جنس شیشه هست.
خدمتکار:فکر کنم فراموش کردید شاهدخت...(کمی مردد)
فراموش کردم؟
نگاهم سرد و سوالی شد.
و خواب از چشمانم کامل ناپدید شده بود.
+:چیو؟
وقتی که لحن جدی همیشهگیم رو شنید،کمی مضطرب شد...
خدمتکار:خب امروز...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۸۱۷
- ۱۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط