{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قفسِ طلایی (Golden Cage)

قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.8
کوک:ولش کن بهتره یکم بخوابم
رو کاناپه دراز کشید و چشاشو بست که یهو
ا.ت:*جیغ
کوک از جاش پرید
کوک:چیشد؟
سریع رفت پایین که ا.ت نشسته بود زمین و دستشو گرفته بود
کوک:چیشده
ا.ت:هیچ
کوک:پس چرا داد زدی بگو ببینم چیشده
ا.ت:به تو چه تو چیکار داری اصلا ها الان مثلا نگرانم شدی برو به کارت برس کاری به من نداشته باش*بلند
کوک:این چش شد یهو*اروم
کوک:باشه حواستو جمع کن و سروصدا نکنیا میخوام بخوابم
و برگشت تو اتاق
کوک:چرا دستشو گرفته بود؟چاقو رو زمین چیکار داشت؟آه ولش کن ولی داشت از دستش خون میرفت....به من چه اصلا
برگشت رو کاناپه و خوابید
....
ا.ت:حس میکنم بیماریم داره شدت میگیره این روزا خیلی سخت شده...کاش منم با مامانم میمردم ...
درسته مادر ا.ت مرده بود اون روزی که ا.ت به دنیا اومد از شدت درد و سختیه زایمان فوت شد و پدرش از اون متنفر شد و ولش کرد که داییش مجبور به نگه داشتنش شد کل خانواده اونو مقصر مرگ مادرش میدونستن برای همین باهاش بد رفتار میکردن از همون بچگی
ا.ت:مامان چی میشد منم با خودت میبردی ..چی میشد اون روز به جای تو من میمردم*گریه
....
کوک:امروز بارا میرسن آه باید مواظب باشم داره میره رو مخم هوفف
رفت سمت میز تا گوشیشو برداره که با ورق قرص ا.ت مواجه شد
کوک:این چیه؟....بعدا سرچ میکنم
و ورقو گذاشت داخل جیب کتش و از عمارت زد بیرون
....
(امن‌ترین جای جهان، قشنگ‌ترین زندان او بود.)
دیدگاه ها (۱۴)

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.9از عمارت زد بیرون....کوک از صبح ر...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.10ا.ت:چی ×نشنیدی مگه کری گفت دوست ...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.7هوپی:خب...استرس ترس اضطراب ...ناا...

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.6کوک:وللش .....ا.ت:باید چیکار کنم؟...

love in the dark⑧⑤یک ساعت بعد ا/ت: نخوابیدی؟ کوک: نه رفتم کن...

رمان : قلب در تاریکی

تکپارتی جونگ کوک

سناریو هانما پارت ۲

رمان قلب در تاریکی

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

سناریو بی نظمی زیبا

love in the dark⑨①(آخر) یک ماه بعد یومی کامل خوب شده بود و ق...

نام:قرارداد نفرتpart:⁴²هانا گفت:«چون مهمونیه دیگه.»ا/ت سرش ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط