قفسِ طلایی (Golden Cage)
قفسِ طلایی (Golden Cage)
P.5
ا.ت:اگه دل میکندم الان اینهمه ناراحت نمیشدم*گریه
ا.ت دیگه مطمئن شد که کوک دوسش نداشته و این قلبشو بیشتر به درد میاورد دلش میخواست این زندگی رو تمومش کنه اما یه حسی بهش میگفت الان وقتشه نیست ...بعد کلی گریه کردن رفت بالا داخل اتاق که کوک خواب بود پس اونم رفت و اروم خوابید
.......
کوک با احساس تکون خوردن تخت از خواب بیدار شد ساعت 5صبح بود وقتی به طرف دیگه نگاه کرد ا.ت داشت میرفت سمت در
کوک:الان چرا بیداری تو*با اخم
ا.ت:.....
بدون هیچ جوابی درو باز کرد و رفت بیرون کوک کلافه رفت دنبالش
کوک:هی ا.ت کجایی میری چرا جوابمو نمیدی
ا.ت:.....
کوک سریع رفت جلوش وایساد
کوک:با توام
اما با چشای بسته ا.ت مواجه شد که بازم داشت به جلو حرکت میکرد با شونه کوک برخورد کرد و به راهش ادامه داد
کوک:تو خواب راه میره؟
اروم دنبالش که جلوی در خروجی وایساد چند مین فقط جلو در وایساد و بعد برگشت سمت اتاق رو و تخت دراز کشید کوک دستشو جلوی صورت ا.ت تکون داد که واکنشی ازش ندید
کوک:پس همینطوره....چرا؟...ولش کن مهم نیست
و گرفت خوابید
.....
جیمین:بارا از سمت شرق میان باید حواسمون بهش باشه و نکته بدش اینه که بار دشمن هم همون روز تو همون موقعیت میرسه این میتونه خطرناک باشه
کوک:باشه حواستونو جمع کنین و اماده باشین
جیمین:باشه
کوک:.....هیونگ
جیمین:بله
کوک:یه سئوال دارم
جیمین:بپرس
کوک:خب دلیل تو خواب راه رفتن چیه؟
جیمین:نمیدونم ولی فکر کنم هوپی هیونگ بدونه از اون بپرس
کوک:باشه
جیمین:پس من میرم
کوک:باشه
و رفت بیرون کوک شماره جیهوپ و گرفت اما گوشیش خاموش بود
کوک:وللش
...
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
P.5
ا.ت:اگه دل میکندم الان اینهمه ناراحت نمیشدم*گریه
ا.ت دیگه مطمئن شد که کوک دوسش نداشته و این قلبشو بیشتر به درد میاورد دلش میخواست این زندگی رو تمومش کنه اما یه حسی بهش میگفت الان وقتشه نیست ...بعد کلی گریه کردن رفت بالا داخل اتاق که کوک خواب بود پس اونم رفت و اروم خوابید
.......
کوک با احساس تکون خوردن تخت از خواب بیدار شد ساعت 5صبح بود وقتی به طرف دیگه نگاه کرد ا.ت داشت میرفت سمت در
کوک:الان چرا بیداری تو*با اخم
ا.ت:.....
بدون هیچ جوابی درو باز کرد و رفت بیرون کوک کلافه رفت دنبالش
کوک:هی ا.ت کجایی میری چرا جوابمو نمیدی
ا.ت:.....
کوک سریع رفت جلوش وایساد
کوک:با توام
اما با چشای بسته ا.ت مواجه شد که بازم داشت به جلو حرکت میکرد با شونه کوک برخورد کرد و به راهش ادامه داد
کوک:تو خواب راه میره؟
اروم دنبالش که جلوی در خروجی وایساد چند مین فقط جلو در وایساد و بعد برگشت سمت اتاق رو و تخت دراز کشید کوک دستشو جلوی صورت ا.ت تکون داد که واکنشی ازش ندید
کوک:پس همینطوره....چرا؟...ولش کن مهم نیست
و گرفت خوابید
.....
جیمین:بارا از سمت شرق میان باید حواسمون بهش باشه و نکته بدش اینه که بار دشمن هم همون روز تو همون موقعیت میرسه این میتونه خطرناک باشه
کوک:باشه حواستونو جمع کنین و اماده باشین
جیمین:باشه
کوک:.....هیونگ
جیمین:بله
کوک:یه سئوال دارم
جیمین:بپرس
کوک:خب دلیل تو خواب راه رفتن چیه؟
جیمین:نمیدونم ولی فکر کنم هوپی هیونگ بدونه از اون بپرس
کوک:باشه
جیمین:پس من میرم
کوک:باشه
و رفت بیرون کوک شماره جیهوپ و گرفت اما گوشیش خاموش بود
کوک:وللش
...
(امنترین جای جهان، قشنگترین زندان او بود.)
- ۳.۳k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط