چند ثانیه همون‌جا وایسادن

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌

𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟖

چند ثانیه همون‌جا وایسادن.

صدای تیراندازی از داخل انبار هنوز قطع نشده بود.

جونگکوک نگاهش رو از در گرفت و رو به ناتالیا گفت:

ـ «باید از اینجا بریم.»

ناتالیا دست به سینه شد.

ـ «فکر کردی خودم نمی‌دونم؟»

جونگکوک پوزخند زد.

ـ «خوبه، پس لازم نیست دستتو بگیرم و ببرمت.»

ـ «فقط امتحانش کن.»

قبل از اینکه جونگکوک جواب بده، صدای تهیونگ از بی‌سیم بلند شد:

ـ «بچه‌ها، عاشقانه‌هاتون رو بذارین برای بعد. سه تا ماشین دارن به سمتتون میان.»

جونگکوک به اطراف نگاه کرد.

ـ «موقعیتشون؟»

ـ «تقریباً دویست متر با شما فاصله دارن. یه ماشین هم از مسیر اصلی داره میاد.»

ناتالیا اسلحه‌ش رو آماده کرد.

ـ «مسیر خروج کجاست؟»

تهیونگ سریع جواب داد:

ـ «سمت چپتون یه پارکینگ قدیمی هست. ماشین من اونجاست.»

جونگکوک به ناتالیا اشاره کرد.

ـ «حرکت کن.»

هر دو با سرعت از محوطه خارج شدن.

چند دقیقه بعد به پارکینگ رسیدن.

تهیونگ پشت فرمون نشسته بود و با دیدنشون بوق کوتاهی زد.

ـ «بالاخره! داشتم فکر می‌کردم باید برگردم جنازه‌هاتون رو جمع کنم.»

ناتالیا در عقب رو باز کرد.

ـ «زیادی حرف می‌زنی.»

ـ «من؟! اصلاً می‌دونی چند دقیقه‌ست دارم با سه تا آدم مسلح قایم‌موشک بازی می‌کنم؟»

جونگکوک سوار شد.

ـ «حرکت کن، تهیونگ.»

ماشین با سرعت از پارکینگ خارج شد.

ناتالیا گوشی‌ش رو درآورد و به یکی از افرادش زنگ زد.

ـ «مارک، وضعیت انبار رو بهم گزارش بده.»

صدای مرد از اون طرف خط اومد:

ـ «افرادمون رسیدن، خانم. چند نفر از مهاجما فرار کردن. ولی یه چیز عجیب پیدا کردیم.»

ـ «چی؟»

ـ «مردی که همراه شما بود، ناپدید شده.»

ناتالیا نگاهش رو به جونگکوک دوخت.

ـ «چی؟ چطور ممکنه؟»

ـ «هیچ اثری ازش نیست. انگار اصلاً اونجا نبوده.»

تماس قطع شد.

جونگکوک به ناتالیا نگاه کرد.

ـ «به نظرت از اول نقشه داشته؟»

ـ «نمی‌دونم.»

ـ «ولی یه چیزی رو می‌دونم... اون مرد خیلی بیشتر از چیزی که نشون می‌داد درباره ما اطلاعات داشت.»

تهیونگ از جلو گفت:

ـ «بچه‌ها، یه خبر خوب دارم و یه خبر بد.»

جونگکوک چشم‌هاش رو بست.

ـ «اول خبر خوب.»

ـ «تونستم به سرور انبار وصل بشم.»

ـ «خبر بد؟»

تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

ـ «قبل از اینکه فرار کنیم، یکی از فایل‌ها رو باز کردم. اسم تو و ناتالیا توی یه پرونده ثبت شده.»

ناتالیا سریع جلو اومد.

ـ «اسم پرونده چی بود؟»

تهیونگ لپ‌تاپش رو بالا آورد.

روی صفحه نوشته شده بود:

PROJECT: TWO MASKS

جونگکوک خیره به صفحه موند.

ـ «این دیگه چه کوفتیه؟»

تهیونگ فایل رو باز کرد.

داخلش فقط دو عکس وجود داشت.

یکی از جونگکوک.

یکی از ناتالیا.

و زیر هر دو عکس، یه تاریخ مشترک ثبت شده بود.

هفت سال قبل.

ناتالیا آروم گفت:

ـ «جونگکوک...»

جونگکوک نگاهش کرد.

ـ «چیه؟»

ناتالیا به صفحه اشاره کرد.

ـ «ما قبل از اون معامله همدیگه رو می‌شناختیم؟»

جونگکوک چند لحظه به عکس‌ها نگاه کرد.

بعد لبخند محوی زد.

ـ «فکر کنم قراره جواب این سؤال رو پیدا کنیم.»

اما هنوز جمله‌ش تموم نشده بود که صفحه لپ‌تاپ سیاه شد.

یه پیام جدید ظاهر شد:

«خوش برگشتی، جونگکوک. ناتالیا رو هم با خودت آوردی... دقیقاً همون‌طور که پیش‌بینی کرده بودیم.»

تهیونگ زیر لب گفت:

ـ «لعنتی... یکی داره لحظه‌به‌لحظه ما رو می‌بینه.»

و درست همون لحظه، گوشی ناتالیا زنگ خورد.

شماره ناشناس.

این بار ناتالیا خودش جواب داد.

ـ «کی هستی؟»

صدای مردی از اون طرف خط بلند شد:

ـ «سلام، ناتالیا ولکوا.»

ناتالیا اخم کرد.

ـ «اسم منو می‌دونی. حالا خودتو معرفی کن.»

مرد خندید.

ـ «به زودی همدیگه رو می‌بینیم. فقط یه سؤال دارم...»

چند لحظه مکث کرد.

ـ «تا حالا به این فکر کردی که شاید پدرت هنوز زنده باشه؟»

تماس قطع شد.

ناتالیا گوشی رو پایین آورد.

این بار هیچ جوابی نداشت.

ادامه دارد...

کپشن رو کامل بخونین*

خب خاله بوغوبغی بعد از دو هفته ظهور کرد. 🗣
اول اسم اریا به ناتالیا تغییر کرد چون خیلی فک میکردن اریا پسره. پس اریا رو به اسم ناتالیا بشناسین
و اینکه تصمیم گرفتم زود به زود پارت بعدم ولی از شما میخوام حمایت کنین
روز های که پارت اپ میشه دو روز درمیون هست
تو این دو روز سعی کنین لایک هارو به 100 برسونین
و در مورد کامنت لطفا فقط لایک نکنین حداقل یه کامنت بزارین راستش وقتی هیچ کامنتی نمیبینم احساس میکنم بد مینویسم اگه کامنت میزارین لطفا ایموجی خالی نزارین یا نگی بعدیییییی یکم درباره ی رمان حرف بزنین....
همین دیگه سوالی داشتین در خدمتم.
شرط؟
140 لایک
50 بازنشر
دیدگاه ها (۴۰)

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟗ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.اِریا کنار پ...

🥀 ملکهٔ هفت گناه𓆩 پارت ۱: برخورد اتفاقی 𓆪✍🏻 Rose_Writerساعت ...

تک‌پارتی تهکوک | «شریک من، بادیگارد من؟»مدیر امنیتی پرونده ر...

خونه‌ی سه شیطونپارت ۱۲ — لو رفتی رها!جونگکوک از وقتی تهیونگ ...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۶ات با شنیدن حرف سامان، آرام به ...

پارت چهارم: خونِ دو خاندانصدای قدم‌ها پشت سرشان نزدیک‌تر می‌...

چندپارتی تهیونگ

𓆩 پارت ۷۱ 𓆪 🖤جیمین با عصبانیت گوشی رو محکم توی دستش گرفت.ـ ا...

پارت ۳۲ تهیونگ بعد از برگشتن به خونه، سعی کرد خودش رو با کار...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط