"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"
𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚
𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۳

جولین لبخندی زد و گفت: حتما دیار...فقط من نمیتونم بهت کمک کنم بیرون کار دارم..
دیار ابتدا از حرفش غافلگیر شد و سپس سرش رو به معنی تایید تکون داد.

------------

لحظاتی بعد از رفتن جولین آماده شد و حالا در حال زدن رژ قرمزش بود.
همه چیز بی نظیر شده بود و درخشان به نظر می‌رسید.
موهای بلندش رو به حالت زیبا پشت سرش جمع کرده بود و گیره سفید رنگی که شبیه به مروارید بود رو سرش برق میزد.
برگشت و به سمت در اتاق قدم برداشت، صدای پاشنه بلند کفشش حس آراستگی رو بهش یادآوری میکرد و برای دیدن جونگکوک ذوق داشت.
راننده تا الان رسیده بود؟
نباید زیاد منتظرش می‌ذاشت، اینکار درستی نبود.
وقتی از اتاق جولین خارج شد لزومی نمی‌دید که به اتاق خودش برگرده چون کاری اونجا نداشت.
مستقیم از پله ها پایین رفت و دعا دعا می‌کرد جانا توی سالن باشه، باید میفهمید جونگکوک صاحاب داشت و نباید حرفای مزه نشده رو تف میداد.

تف میداد؟
از کی تا حالا انقدر بد دهن شده بود؟
احتمالا اثرات گشتن با جونگکوک روش تاثیر گذاشته بودن.
بالاخره به سالن رسید و از شانس خوبش جانا هم حضور داشت.
از اینکه دم به دقیقه جانی رو میدید متنفر بود و حالا توی سالن حضور داشت.

جانا: عزیزم خوشگل کردی..کجا؟
همون‌طور که انتظار داشت ازش سوال پرسیدن ولی واقعا فکرشم نمیکرد جانا دهنشو باز کنه.
برای هزارمین بار توی زندگیش از لال بودنش حرصی شد، وگرنه لفظ های خوبی تحویلش میداد.
بدون اهمیت بهش به سمت ورودی رفت و حتی پشت سرش هم نگاه نکرد.

هوا امروز هم بارونی بود و از صبح زود این بارون ادامه داشت.
یکم که سرتو بالا می‌گرفتی کوهای عظیم و سر به فلک کشیده رو میدیدی که مه لباسی سفید تنشون کرده بود.

قبل از اینکه پاش رو روی چمن بزاره، دوتا دستاشو روی سرش گرفت و آروم آروم قدم برداشت.
ماشینی رو در دور دست میدید که روشن بود و می‌تونست حدس بزنه راننده جونگکوک بود که منتظرش بود.

با قدم های بلند حرکت کرد، تمام مدت ذوق داشت دلش می‌خواست هرچه زودتر جونگکوک رو ببینه.
وقتی به ماشین رسید، سعی کرد داخلش رو ببینه اما شیشه های دودی اجازه نمیدادن.

دستگیره عقب رو گرفت و سعی کرد در عقب ماشین رو باز کنه.
به محض اینکه صدای لوکس و گوش نواز باز شدن قفلش به گوشش خورد، در رو تا انتها باز کرد.
با یکی از دست های دامنش رو توی مشتش گرفت و سپس با احتیاط داخل ماشین نشست.

وقتی در ماشین رو بست، صدای بارون دیگه به گوشش نمی‌رسید و این نشون میداد شیشه های ماشین عایق صدا بودن.
فضای داخل ماشین گرم و نرم بود و به سرعت آرامش گرفت.
دیدگاه ها (۶۳)

پارت پنجم---**پارت پنجم: فرار به سمتِ سایه‌ها**ماشین با ترمز...

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

بارانِ شدیدی به شیشه‌ی ماشین می‌کوبید و دیدِ جاده رو تار کرد...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

**پارت ۱۲**ساعتِ ۵ صبح، با صدای ضربات محکم و پی‌درپی به درِ ...

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹⁰روز عروسیدوهی با لباس ...

مافیای من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط