برادر سختگیر و وحشی من...
p37_f2
این برای جوران عجیب بود چون این همه سال بهش گفته بود "خانوم جوران"
روزهای متوالی تهیونگ بعد از کارش میامد و برای ا.ت خوراکی میخرید و کارتشو شارژ میکرد.
سعی داشت کاری کنه که ا.ت بهش عادت کنه
کمکم دوباره خوب شدن
ا.ت هم مدام تراپی میرفت تا افسردگیش خوب شه اما تهیونگ به خودش جرعت نمیداد که از ا.ت بپرسه چرا افسرده شده و چرا خوب نیس
اما با خودش گفت ممکنه یه نفر از لحاظ احساسی بهش ضربه زده باشه
پسر نمیدونست چرا...شاید بخاطر عذاب وجدان شاید بخاطر یه حس وابستگی ک محبت تصمیم گرفت که از ا.ت محافظت کنه
از اون موقع به بعد
ا.ت اگر میخواست رل بزنه یا پسره رفت یا یهو محو شد و این جور وقتا میدید که تهیونگ هم چند روز خونه نیست و پدر خواندش هم مدام بهونهای چرت میاورد جوری که معلوم بود میدونه تهیونگ کجاست خب..البته که تهیونگ حبس چند روزه بخاطر ضرب و شتم میگرفت
یا اگر ا.ت میخواست جایی بره یا حتما باید هانا کنارش باشه و زود برگردن یا تهیونگ باهاش بره یا ...
سال ها این جوری بودن باعث شد رابطشون خوب شه تو این مدت هم ا.ت خوب شده بود و به خونه برگشته بود و حالا تهیونگ به ا.ت خواهر یا ابجی میگفت و ا.ت به اون داداش
ویو حال_چندین ساعت بعد_دم غروب_خونه یونگی در دئگو
یونگی بطریهای سوجو رو کنار ا.ت گذاشت و خودشم نشست
یونگی: ببینیم چرا سقف برج؟
ا.ت: عوم..چون میشه کل شهر رو دید
یونگی: حس خوبی میده؟
ا.ت احی کشید و به پشت خوابید
ا.ت: کی فکرشو میکرد روزی توی برج ۸۳ توی بام شهر ایسانگ...با یکی که نمیشناسم سوجو بزنم و توی منظره پانورامیک اینجا دنبال فراموشی و آرامش باشم
یونگی شیشهای رو باز کرد و نوشیدنید و به مرز آسمون و زمین نگاه کرد
یونگی: سخت نگیر، اونی که واقعاً داره اذیت میشه تو نیستی! کیم تهیونگه
ا.ت: اینجور که معلومه من اسباب بازی بودم...چرا ناراحت باشه اخه
یونگی چون یک فرشته رو از دست داد، این دلیل قانع کننده نیس؟(خنده)
ا.ت: هههههههه..چرا هست(اروم)میگم یونگی تو به جزء زنت عشق دیگهای داشتی؟
یونگی: شیطونی جوونی زیاد کردم اما خب نه من از بچگی عاشق دایو بودم[عزیزان دلیو زن یونگی نیست اما خب واقعا از بچگی عاشق زنش بوده]
ا.ت: برای من اینجوری نبود؛ من، خودت میدونی که بچگی تلخی داشتم اما دایو هانا از بهترین رفیقام بودن؛ کنارم بودن. متوجه شدم دایو دلش پیش تهیونگ گیره و خب زیاد گیر ندادم چون دایو از همون اول هم هیچ محبتِ دوستیای رو بینمون رد و بدل نکرد..فقط به خاطر درس و چرتهای دیگه باهامون دوست بود...اما...من...من خر فکر میکردم دایو نمیخواد نشون بده که ما رو دوست داره
دختر در شیشه خودش رو باز کرد و کمی خورد
ا.ت: دایو و تهیونگ با هم قرار گذاشتند اما یهو...
این برای جوران عجیب بود چون این همه سال بهش گفته بود "خانوم جوران"
روزهای متوالی تهیونگ بعد از کارش میامد و برای ا.ت خوراکی میخرید و کارتشو شارژ میکرد.
سعی داشت کاری کنه که ا.ت بهش عادت کنه
کمکم دوباره خوب شدن
ا.ت هم مدام تراپی میرفت تا افسردگیش خوب شه اما تهیونگ به خودش جرعت نمیداد که از ا.ت بپرسه چرا افسرده شده و چرا خوب نیس
اما با خودش گفت ممکنه یه نفر از لحاظ احساسی بهش ضربه زده باشه
پسر نمیدونست چرا...شاید بخاطر عذاب وجدان شاید بخاطر یه حس وابستگی ک محبت تصمیم گرفت که از ا.ت محافظت کنه
از اون موقع به بعد
ا.ت اگر میخواست رل بزنه یا پسره رفت یا یهو محو شد و این جور وقتا میدید که تهیونگ هم چند روز خونه نیست و پدر خواندش هم مدام بهونهای چرت میاورد جوری که معلوم بود میدونه تهیونگ کجاست خب..البته که تهیونگ حبس چند روزه بخاطر ضرب و شتم میگرفت
یا اگر ا.ت میخواست جایی بره یا حتما باید هانا کنارش باشه و زود برگردن یا تهیونگ باهاش بره یا ...
سال ها این جوری بودن باعث شد رابطشون خوب شه تو این مدت هم ا.ت خوب شده بود و به خونه برگشته بود و حالا تهیونگ به ا.ت خواهر یا ابجی میگفت و ا.ت به اون داداش
ویو حال_چندین ساعت بعد_دم غروب_خونه یونگی در دئگو
یونگی بطریهای سوجو رو کنار ا.ت گذاشت و خودشم نشست
یونگی: ببینیم چرا سقف برج؟
ا.ت: عوم..چون میشه کل شهر رو دید
یونگی: حس خوبی میده؟
ا.ت احی کشید و به پشت خوابید
ا.ت: کی فکرشو میکرد روزی توی برج ۸۳ توی بام شهر ایسانگ...با یکی که نمیشناسم سوجو بزنم و توی منظره پانورامیک اینجا دنبال فراموشی و آرامش باشم
یونگی شیشهای رو باز کرد و نوشیدنید و به مرز آسمون و زمین نگاه کرد
یونگی: سخت نگیر، اونی که واقعاً داره اذیت میشه تو نیستی! کیم تهیونگه
ا.ت: اینجور که معلومه من اسباب بازی بودم...چرا ناراحت باشه اخه
یونگی چون یک فرشته رو از دست داد، این دلیل قانع کننده نیس؟(خنده)
ا.ت: هههههههه..چرا هست(اروم)میگم یونگی تو به جزء زنت عشق دیگهای داشتی؟
یونگی: شیطونی جوونی زیاد کردم اما خب نه من از بچگی عاشق دایو بودم[عزیزان دلیو زن یونگی نیست اما خب واقعا از بچگی عاشق زنش بوده]
ا.ت: برای من اینجوری نبود؛ من، خودت میدونی که بچگی تلخی داشتم اما دایو هانا از بهترین رفیقام بودن؛ کنارم بودن. متوجه شدم دایو دلش پیش تهیونگ گیره و خب زیاد گیر ندادم چون دایو از همون اول هم هیچ محبتِ دوستیای رو بینمون رد و بدل نکرد..فقط به خاطر درس و چرتهای دیگه باهامون دوست بود...اما...من...من خر فکر میکردم دایو نمیخواد نشون بده که ما رو دوست داره
دختر در شیشه خودش رو باز کرد و کمی خورد
ا.ت: دایو و تهیونگ با هم قرار گذاشتند اما یهو...
- ۱۸.۲k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط