{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

my favourite drug 84

my favourite drug 84
حس کردم با دیدن بغضم از ناراحتی اب دهنشو قورت داد... سعی کردم روی خودم مسلط باشم ولی هربار که چشمم بهش میخورد بیشتر به ترکیدن بغضم نزدیک میشدم..



کنارم به تاج تخت تکیه داد و منو توی بغل گرمش برد،همیشه آرزو میکردم این بغل برام واقعی باشه نه فقط به خاطر نقشه و نشون دادن عشق دروغین ما به خانوادش..


همیشه میخواستم دلیل بالا رفتن ضربان قلبش وقتی که بغلم می کنه رو بفهمم،هنوزم نمیفهمم ولی وای لعنتی نمیخوام بفهمم نمیخوام حرف بزنیم نمیخوام برای فردا خدافظی کنیم من نمیخوام...



من فقط تموم چیزی که الان میخوام اینه که از بغلش جدام نکنه..


حتی اگه شده چند ثانیه بیشتر این آرامش رو داشته باشم ولی نمیخوام..نه نمیخوام جدا شم ازش.



وقتی بغلم کرد دیگه بغضم ترکید و با شنیدن صداش بیشتر گریم گرفت:
-لارا وقتی اینطوری میکنی...واقعا حالم از خودم بهم میخوره




بوی خون روی لباسش داشت حالم رو بهم میزد ولی من بیشتر بغلش کردم،متوجه شد و شروع کرد باز کردن دکمه هاش که یهو حرصشو روی پیرهنش خالی کرد و پارش کرد و پرتش کرد پایین تخت و محکم منو با بازو های لختش بغل کرد و کمرم رو سفت تر گرفت..



کمی که گذشت اسپری رو جلوی لبام گرفت که سرمو به نشونه ی مخالفت تکون دادم و گفتم:
-الان نه،حالم خوب..





عصبی گفت:
-لج کردن رو بزار کنار به زور داری نفس میکشی!



از توجهی که بهم کرد اشک توی چشمام جمع شد..تموم احساسات کوفتی ای که توی کل زندگیم مخفیشون کرده بودم امشب زده بود بیرون...



تا جایی که من یادم میاد،موقعی که نفسم می‌گرفت بهم میگفتن فیلم بازی میکنی ازم عصبی میشدن نه اینکه اسپری رو جلوم بگیرن و از حال بدم عصبی بشن...


اسپری رو گرفتم و دو تا پیس زدم و پرتش کردم زمین.. شاید منم عصبی بودم،از خودم..از حروم زادگی دنیا..



بودنم کنار جونگ کوک یک رویا بود.. حالا باید بیدار شم ولی من جرعتش رو دارم؟جرعت بیدار شدن از این رویا رو دارم؟!



ندارم ولی مجبورم،اون به اندازه ی کافی دردسر داره دیگه یک مزاحم توی خونه زندگیش نمیخواد



چند دقیقه که گذشت صدام قطع شد که گفت:
-بهتری؟



چیزی نگفتم که با دست گرمش آروم یک طرف صورتم رو گرفت و نگاهمو به خودش داد،از دهنم در رفت:
-اگه یک درصد چیزیت میشد و من تورو خونی درحالی که اون جا روی زمین افتاده بودی می‌دیدم چیکار میکردم؟




با اخمی که سعی میکرد بازش کنه گفت:
-حالا که میببینی اینجام... تا موقعی که تو باشی قرار نیست چیزیم بشه




آخرین قطره ی اشکم هم ریخت:
-م.. منظورت چیه؟





با چشم رد اشکم رو دنبال کرد.. ولی من میدونستم فقط میخواد فرار کنه،با انگشت شصتش اون اشک رو پاک کرد و گفت:
-هنوزم نمیخوای بفهمی!
دیدگاه ها (۲۷)

نمیخوام کسی رو جز من لمس کنی متوجهی ؟ ( part 2 )

پارت ۴۸

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 164♡⁠。⁠)⁩اروم ک...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

پارت ۲ ویو ا.ت با چشمای عصبی تو چشمام زل زده بود جیهوپ : این...

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

my neighbour's friend:part7ویو یونگی:وقتی خواستم به اون جنده...

ℳ𝒴 𝒹𝒶𝓇𝓀 ℎℯ𝒶𝓇𝓉 ... (:🖤Part : twenty seven ویوی تهیونگ :بلافاص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط