در جست و جوی عشق
کپشن میزارمش امیدوارم گزارش نشه.
P 1:
عشق، کلمه ی سختی است. توصیف آن، آنقدر ها هم راحت نیست.
شاید بتوان گفت حسی که اگر واقعی باشد، بخاطرش هر کار ناممکنی، ممکن خواهد شد. حسی آمیخته با هیجان، استرس، دوست داشتن، جنون، سر در گمی و ... .
البته قطعا برای هر شخص، تعریفی خاص و متفاوتی داشته باشد .
اما قسمتی که در تعریف همه ی افراد مشترک میباشد ، حسی ناگهانی با تپش و رعدی در قلب است.
احتمالا شنیدن باشید که چه انسان های خوب و بخشنده ای بخاطر همین حس، دست به جنایت های سهمناک و دلخراش یا ترک خانواده هایشان زده اند.
حسی که باعث میشود بعضی افراد دستشان به گناه آلوده شود، در موقعیت های گوناگون دیگر میتواند باعث زندگی افراد با معشوقه ی خود و تشکیل خانواده شود. در واقع برای هر نفر با توجه به تقدیری که خودش برای خویش، رقم میزند معنا پیدا میکند.
باید دید که دست سرنوشت برای هر فرد معنای این کلمه را چگونه رقم میزند. سرنوشتی که خود افراد در آن بی تاثیر نیستند و به اعمال و اختیار آنها بستگی دارد.
در ادامه به بررسی رمانی در مورد این حس در مرز های متفاوت و در افراد مختلف میپردازیم.
.•♫•♬• آغاز روزی جدید•♬•♫•.
صبحی جدید.
هوایی آفتابی، اما مه آلود!
آب و هوایی متعادل در اواخر تابستان!
روزی نو، پر از رنج و سختی برای دخترک شروع شد. البته شاید از نظر خیلی ها این تنش ها، رنج و سختی به شمار نرود ولی به نوبه ی خود برای دخترک طوفانی از هلاکت به شمار میرفت .
ندیمه چانگ مثل همیشه دختر را از خواب بیدار کرد :
-بانوی من... بانوی من، خواهش میکنم بیدار شین.
دخترک غافل از همه جا غرق در خواب بود:
-اومممم.. چانگ گفتم ولم کن.... میخوام یکم دیگه بخوابم.
ندیمه چانگ جوابش را با کلافگی که سعی در پنهان کردنش داشت، داد:
-ولی بانو ، من نیم ساعته دارم شمارو بیدار می کنم و هر سری هم همینو میگید. لطفا بیدار شین.
دخترک ناچار چشمانش را باز میکند و قبول میکند:
-باشه... برو بیرون میخوام لباسمو بپوشم بعدش صدات میکنم صبحانه مو بیار.
ندیمه به سختی راضی میشود؛
زیرا دفعه ی اولی نیست که توسط بانوی خود به دنبال نخود سیاه فرستاده میشود.
بالاخره ندیمه ، بانو را که هنوز حتی یکی از چشمانش هم را هم باز نکرده است را تنها میگذارد.
دخترک دست به کار میشود و لباس سلطنتی خود را به سرعت به تن میکند و از در پشتی اتاقش، از آنجا خارج میشود و وارد حیاط قصر میشود.
این دفعه به دنبال جایی بهتر برای پنهان شدن پیدا میکند. البته او به دنبال بازی نیست او فقط قصد خلاص شدن از آن ندیمه ی فضول را دارد.
البته که او هم گناهی ندارد کارش همین است برای همین مزد میگیرد.
اما مثل اینکه واقعا دخترک خسته از تذکر و گیر دادن بود . اینکه همش به او گیر میدهند و از هرکاری منعش میکند. نه تنها ندیمه! بلکه مادر ، پدر و مادربزرگش هم همین کار را میکنند.
ادامه در پارت بعد. شرط: ۳۵ لایک_نفری سه تا کامنت تا ۳۰ بشه
شرط رو نسبت به قبلی ها کم کردم که شرطارو زودتر برسونید .
P 1:
عشق، کلمه ی سختی است. توصیف آن، آنقدر ها هم راحت نیست.
شاید بتوان گفت حسی که اگر واقعی باشد، بخاطرش هر کار ناممکنی، ممکن خواهد شد. حسی آمیخته با هیجان، استرس، دوست داشتن، جنون، سر در گمی و ... .
البته قطعا برای هر شخص، تعریفی خاص و متفاوتی داشته باشد .
اما قسمتی که در تعریف همه ی افراد مشترک میباشد ، حسی ناگهانی با تپش و رعدی در قلب است.
احتمالا شنیدن باشید که چه انسان های خوب و بخشنده ای بخاطر همین حس، دست به جنایت های سهمناک و دلخراش یا ترک خانواده هایشان زده اند.
حسی که باعث میشود بعضی افراد دستشان به گناه آلوده شود، در موقعیت های گوناگون دیگر میتواند باعث زندگی افراد با معشوقه ی خود و تشکیل خانواده شود. در واقع برای هر نفر با توجه به تقدیری که خودش برای خویش، رقم میزند معنا پیدا میکند.
باید دید که دست سرنوشت برای هر فرد معنای این کلمه را چگونه رقم میزند. سرنوشتی که خود افراد در آن بی تاثیر نیستند و به اعمال و اختیار آنها بستگی دارد.
در ادامه به بررسی رمانی در مورد این حس در مرز های متفاوت و در افراد مختلف میپردازیم.
.•♫•♬• آغاز روزی جدید•♬•♫•.
صبحی جدید.
هوایی آفتابی، اما مه آلود!
آب و هوایی متعادل در اواخر تابستان!
روزی نو، پر از رنج و سختی برای دخترک شروع شد. البته شاید از نظر خیلی ها این تنش ها، رنج و سختی به شمار نرود ولی به نوبه ی خود برای دخترک طوفانی از هلاکت به شمار میرفت .
ندیمه چانگ مثل همیشه دختر را از خواب بیدار کرد :
-بانوی من... بانوی من، خواهش میکنم بیدار شین.
دخترک غافل از همه جا غرق در خواب بود:
-اومممم.. چانگ گفتم ولم کن.... میخوام یکم دیگه بخوابم.
ندیمه چانگ جوابش را با کلافگی که سعی در پنهان کردنش داشت، داد:
-ولی بانو ، من نیم ساعته دارم شمارو بیدار می کنم و هر سری هم همینو میگید. لطفا بیدار شین.
دخترک ناچار چشمانش را باز میکند و قبول میکند:
-باشه... برو بیرون میخوام لباسمو بپوشم بعدش صدات میکنم صبحانه مو بیار.
ندیمه به سختی راضی میشود؛
زیرا دفعه ی اولی نیست که توسط بانوی خود به دنبال نخود سیاه فرستاده میشود.
بالاخره ندیمه ، بانو را که هنوز حتی یکی از چشمانش هم را هم باز نکرده است را تنها میگذارد.
دخترک دست به کار میشود و لباس سلطنتی خود را به سرعت به تن میکند و از در پشتی اتاقش، از آنجا خارج میشود و وارد حیاط قصر میشود.
این دفعه به دنبال جایی بهتر برای پنهان شدن پیدا میکند. البته او به دنبال بازی نیست او فقط قصد خلاص شدن از آن ندیمه ی فضول را دارد.
البته که او هم گناهی ندارد کارش همین است برای همین مزد میگیرد.
اما مثل اینکه واقعا دخترک خسته از تذکر و گیر دادن بود . اینکه همش به او گیر میدهند و از هرکاری منعش میکند. نه تنها ندیمه! بلکه مادر ، پدر و مادربزرگش هم همین کار را میکنند.
ادامه در پارت بعد. شرط: ۳۵ لایک_نفری سه تا کامنت تا ۳۰ بشه
شرط رو نسبت به قبلی ها کم کردم که شرطارو زودتر برسونید .
- ۲۶.۸k
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط