{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{محکوم به لمس }

{محکوم به لمس }
part ۱۷ 杂交种


چرا چون دو رگه بود...
آرو نگاهی به آب های زلال انداخت واقعا از تح دلش می‌خواست زنده نباشه وقتی هر دفعه سخنان بقیه را می‌شنید یا بی‌احترامی آنها را زیر لب با حسرتی زمزمه کرد : منم یه آدمم پس چرا با بقیه فرق دارم از بچه گی تاحالا انگشت های اشاره سمتم گرفته میشن
می با صدای آرامی گفت: ناراحت نباشید رییس جوان اجازه نمیده اتفاقی برای شما بیافته .. ناگهان ساکت شد و گفت بانو هیوگا اومدن
آرو نگاهی به جلو انداخت که هیوگا درحالیکه ندیمه ها پشت سرش بودن بهش نزدیک می‌شد یه آفریته دیگه می اومد سراقش اما آرو دختر زیرک و باهوشی بود خوب اینا رو می‌شناخت، هیوگا جلویش ایستاد با اینکه باید بهش تعظیم میکرد چون بانوی دوم قصر بود اما این کار رو نکرد
ندیمه ها بهش احترام نمی‌گذاشتند اینکه اصلا نمی‌گذاشت،
نگاه هیوگا روی گردن و ترقوه سفید دختر می‌چرخید وقتی هیچی را نیافت ابرو بالا زد اما با لبخند گفت : بانو آرو می‌بینم که با قصر آشنا شدین
آرو جسور تر از او نگاهش کرد : باید با قصر خودم آشنا بشم دیگه مگه نه می
می هل شده و با احترام لب زد : درسته ..درست میگید بانوی من
هیوگا لبخند نیش داری زد : پر انرژی به نظر می‌رسید انگار دیشب راحت خوابیدید
آرو متوجه لحن و این حرفاش به خوبی میشد داشت بهش می‌فهماند که دیشب رابطه داشتند یا نه با لحن حاضر جوابی و برنده لب زد : شب عروسی جوریکه می‌بود گذشت بانو هیوگا
.... : بانو آرو اینجا چیکار می‌کنی
ناگهان با شنیدن صدای جیمین سریعی برگشت و پشت سرش را نگاه کرد جیمین با همان جدیت و دست تو جیب پشت سر آنها ایستاده بود هیوگا و ندیمه ها با دیدنش تعظیم طولانی کردند آرو بدون تعظیم ایستاده بود
تا اینکه جیمین قدمی به سمتش برداشت دست روی کمر ظریفش گذاشت : بریم بانوی من
آرو فرار از این موقعیت‌ را ترجیح می‌داد سری تکان داد و باهاش هم قدم شد،
هیوگا به رفتن آنها نگاه کرد و خطاب به ندیمه اش گفت : ندیمه های که ملحفه ها رو از اتاقش بیرون آوردند دیدین
ندیمه اش با احترام گفت : خیر اونا اصلا ملحفه ای نیاوردن
هیوگا نیشخند مشکوکی زد زن بسیار زیرک و باهوش بود : من این دروغ شماها رو رسوا میکنم عالیجناب جیمین ..
جیمین چند قدم جلو تر از آرو راه می‌رفت با همان صدای جدی و قاطع گفت : مگه نگفتم بیرون نرو

آرو دامنش را گرفته بود و بدون هیچ وقاری پشت سرش راه می‌رفت : منم گفتم اسیر تو نیستم
چند قدم سریعی برداشت تا اینکه هم قدمش شد : بانوی اول خواستن که برم به دیدنش
جیمین زیر چشمی نگاهش و متوجه حالت ناراحت چهره اش شد مردی نبود که دل بسوزانه اما درمورد این دختر جور دیگه ای فکر میکرد پس با صدای آرام اما جدی گفت : چی بهت گفت
آرو ناراحتی در قلبش را کنار گذاشت و جلویش ایستاد و عقب عقب راه می‌رفت دست هایش را پشت سرش قفل کرد و گفت : میخواهی بهت بگم ؟ اما به تو ربطی نداره که
خندید و دوباره پشت کرد بهش و جلو اش قدم برمیداشت با اینکه باید سه قدم ازش عقب تر راه می‌رفت
دیدگاه ها (۷)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p45درست...به سمت همون جایی که نینا پشت پر...

جنگل نفرین شده پارت ۲

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️انزو چند لحظه به خواهرش نگاه کرد.مشخص بود ...

RESPECT OR DIE : پارت نهمپشت عکس یک جمله نوشته شده بود:«اگر ...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³²ویو میکا_____چند دقیقه...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

پارت ۱۴ 🖤همه ساکت شده بودیم. جیمین با دقت به اطراف نگاه کرد....

𝖕𝖆𝖗𝖙4اتاق مارال رو به باغ شرقی قصر بود. صبح‌ها، نور از میان ...

«پشت نیمکت اخر»پارت ۴زنگ آخر خورد و همه از کلاس بیرون رفتن.ج...

🖤 پارت ۴۴ | «ورود»کوک اولین نفری بود که وارد ساختمان شد.لانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط