Enemys Embrsce [ part 4۱ ]

چند ثانیه همون‌جا ایستاده بودم و به رزالین خیره شده بودم.

حالا فقط چند متر باهام فاصله داشت.
اما حتی نمی‌تونستم بهش نزدیک بشم..

صدای لیام از پشت سرم بلند شد.

- گفتم که نباید بهش نزدیک بشی.

بدون اینکه نگاهم رو از رزالین بگیرم، جواب دادم:

+ اما دلیلش رو نگفتی.

- وایولت...

برگشتم و بهش نگاه کردم.

+ تو حق نداری اسم منو به زبون بیاری. نه بعد از کاری که باهام کردی.

نگاهش برای لحظه‌ای نرم شد.

- می‌فهمم عصبانی هستی.

+ نه، نمی‌فهمی! تو اصلاً نمی‌دونی چه حسی داره وقتی تنها کسی که برات مونده رو ازت می‌گیرن..
نمی‌دونی چه حسی داره که برای پیدا کردنش به کسی اعتماد کنی و بعد بفهمی اونم دنبال منافع خودش بوده!

جواب نداد.

دوباره نگاهم رو به سمت رزالین برگردوندم.

رزالین سرش رو بلند کرد.
نگاهمون دوباره به هم گره خورد.
این بار لب‌هاش تکون خوردن.

صدایی ازش نشنیدم، اما از حرکت لب‌هاش فهمیدم چی می‌گه.

× «نقشه...»

و چند لحظه بعد، لب‌هاش دوباره تکون خوردن.

× «پیداش کن.»

بهش خیره موندم.
اون نقشه کجا میتونه باشه؟
باید یه سرنخی از رزالین بگیرم.

- باید بریم.

برگشتم سمتش.

+ نه.

- وایولت، نمیتونیم بیشتر از این اینجا بمونیم!

+ تا وقتی باهاش حرف نزنم، جایی نمیام.

لیام با فک منقبض‌شده به جمعیت نگاه کرد.

- اگه الان بری سمتش، فرناندو متوجه‌ی تو میشه.

از اینکه بعضی اوقات حرفاش منطقین ، متنفرم.

دستم رو گرفت.
سعی کردم دستم رو عقب بکشم ؛ اما دستم رو محکم گرفته بود.

+ ولم کن.

- پس خودت راه بیفت.

بعد دستمو ول کرد.

از کنارش گذشتم و به سمت پله‌ها رفتم.
صدای قدم‌هاش دوباره پشت سرم پیچید.

به محض اینکه از سالن اصلی خارج شدیم و اطرافمون خلوت شد، برگشتم و روبه‌روش ایستادم.

+ حالا همچی رو برام توضیح بده!

- الان؟

+ نه، هفته‌ی دیگه! معلومه که الان!

نگاهی به اطراف انداخت و در نهایت به سمت یکی اتاق های توی راهرو رفت‌.
دنبالش رفتم.
و به محض اینکه وارد اتاق شدیم، در رو بستم.

+ از اول شروع کن.

لیام دست‌هاش رو توی جیب شلوارش برد.

- چی رو؟

+ لیام، قسم می‌خورم اگه یک بار دیگه بخوای از جواب دادن طفره بری، خودم خفت میکنم!

- بشین.

روی مبل نشستم.

لیام روبه‌روم وایساده بود و به دیوار تکیه داده بود.

- وقتی برای اولین بار سراغت اومدم، می‌دونستم دنبال رزالین می‌گردی و میدونی قضیه کار فرناندوعه.
و احتمال می‌دادم که شاید بتونی ما رو به نقشه برسونی.

چشم‌هام رو بستم.
بالاخره اعتراف کرد.

+ پس از اول من یه وسیله بودم!؟

- آره.

جوابش اون‌قدر سریع بود که برای چند لحظه نتونستم چیزی بگم.
انگار منتظر بودم انکار کنه، بهونه بیاره یا سعی کنه خودش رو بی‌گناه نشون بده.
اما نکرد.

+ حتی وقتی گفتی می‌خوای کمکم کنی؟

- اون موقع هم دنبال نقشه بودم.

+ و وقتی منو به عمارتت آوردی؟

مکث کوتاهی کرد.

- نه ؛ واقعا می‌خواستم ازت محافظت کنم.

پوزخند زدم.
+ چه جواب قشنگی. فکر کردی به این راحتی خام میشم؟

روی صندلی روبه‌روم نشست.

- نه. فقط می‌خوام بدونی که همه‌چیز از اول اون‌طور که فکر می‌کنی پیش نرفت.

+ پس بگو.

- نقشه‌ای که رزالین پیدا کرده، مربوط به یه معدن قدیمیه.
سال‌ها پیش اون معدن برای پدرخوانده بوده.
بعد از مرگش، اطلاعات مربوط به معدن و چند تا سند دیگه به دست افراد مختلف افتاد.
همه معتقده که داخل اون معدن محموله‌ی بزرگی هست که پدرخوانده‌ی سابق به‌جا گذاشته.
محموله ای که دست هرکی بهش برسه، قدرت زیادی نصیبش میشه.

+ و تو چی فکر می‌کنی؟

- نمی‌دونم. محتویات اون محموله برام مهم نیست.

+ پس دنبال چی میگردی ؟

- فقط میخوام اون محموله رو پیدا کنم.
فرض کن یجور رقابته.

دست‌هام رو روی هم قفل کردم.

+ و رزالین چطور وارد این ماجرا شد؟

- نقشه رو موقع‌ی کار روی یه پروژه‌ی ساختمانی پیدا کرد.
اشتباهش این بود که نقشه رو به یکی از مهندسا نشون داد. و اون مهندس خبر نقشه رو به فرناندو داد.

+ پس فرناندو به خاطر نقشه دزدیدش؟

- اوایل ، اره.
اما بعدش... از رزالین خوشش اومد.
یه هوس موقت.

با شنیدن این حرف، قلبم فشرده شد.

- فرناندو می‌دونه تو دنبال رزالین می‌گردی. می‌دونه برای نجاتش هر کاری می‌کنی.
و حالا احتمال می‌ده که تو هم از محل نقشه خبر داشته باشی.

چند ثانیه به نقطه‌ای نامعلوم خیره موندم.

پس تمام این مدت...
نه فقط لیام، بلکه فرناندو هم منو زیر نظر داشت.

+ و یه چیز دیگه... اون مردهایی که توی شرکت میخواستن منو بگیرن، کار تو بودن؟

چهره‌اش تغییر کرد.
دیدگاه ها (۱)

مقدمه

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

پارت: 14 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*با تردید، دستم رو دراز کرد...

╔═══.·:·.💗.·:·.═══╗پارت ۳۸🌙 ویو آتلیام: آت، راستششش...آت: را...

پارت ۶۲

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و..p38ویو ساعت ۲ بعدازظهربع...

دنیای جونگ‌کوک با یک تماس تلفنی، کلاً زیر و رو شد. اون یه پس...

پیمان نقره ای

dark life = 33

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط