my favourite drug 83
من زمانم رو هدر دادم و باعث شدم لارا رو از دست بدم.. توی این چند ماه روزی نبود که به علاقم اضافه نشده باشه
ولی هیچوقت نتونستم درباره ی عشقی که بهش دارم بگم.
با شروع شدن رقص لارا از فکرای نگران کنندم در اومدم.
برام عین یک رویا بود.. همه چیز این دختر رویایی بود همه چیزش،از لبخندش بگیر تا رقصیدن و خوندنش
هر وقت وارد اتاق میشدم میدیدم داره میرقصه ولی با دیدنم سریع خودشو میزد به اون راه یا میرفت حموم یا توی گوشی یا خودشو سرگرم کتابی که بهش دادم میکرد
چشمم افتاد به بادیگاردا که داشتن نگاش میکردن.
اخمی کردم که همشون سرشون رو پایین گرفتن
به لارا نگاه کردم
چند لحظه بعد متوجه یکی پشت سرش شدم، با یک اسلحه توی دستش
سریع از جام بلند شدم و اسلحه ام رو دراوردم و داد زدم که لارا با دیدنم سرشو پایین کرد و منو اون مرد همزمان شلیک کردیم.
....
ویو لارا
دویدم سمت جونگ کوک که بادیگارد ها با شنیدن صدا ها دویدن سمت باغ..با رسیدن به جونگ کوک جیغ زدم:
-یکی به آمبولانس زنگ بزنه
هیچ کس اهمیتی نداد، با گریه گفتم:
-حرومزاده ها یکاری کنینن
همه با نگرانی از خونه زدن بیرون که مامان جونگ کوک با دیدن ما بلند زد زیر گریه... جونگ کوک شوکه به چشمای اشکیم و نگرانی هام نگاه کرد وقتی دید خیلی حالم بده دو طرف بازوم رو گرفت
توی چشمام زل زد و با صدایی اروم درحالی که مردمک چشم هاش گرد گرد شده بود گفت:
-ا..این خون من نیست
نگاش کردم و با گریه گفتم:
-و...ولی ا..الان تو تیر خوردی،من فکر کردم تو تیر خوردی..پ..پیرهنت خونیه
گفت:
-این مال من نیست لارا اروم باش
با حرفش از لرزش بدنم کم نشد که هیچی تازه اضافه هم شد..محکم بغلم کرد و اسلحه اش رو انداخت که متوجه ضربان تند قلبش شدم.
منم محکم کمرش رو گرفتم،هرکاری میکردم نمیتونستم از گریه هام کم کنم.
صدای گریه هام خیلی بلند شده بود
فکر میکردم آخرش هم بی صدا میمیرم ولی فکر از دست دادن این مرد این فکرو به خاک برد.
گفتم:
-ا..اگه چیزیت میشد م..من چیکار میکردم جونگ کوک
سرمو بوسید و برای آروم کردنم دستش رو پشت کمرم نوازش وار تکون داد...نفس هام تند شد و اینقدر که گریه کردم یه سرفه افتادم..سریع گفت:
-خوبی؟
گفتم:
-نه..نه لعنتی معلومه که نه
منظورم نفس هام نبود..شاید جلوی چشمام...نهههه هیچوقت این اتفاق نمیوفته،نباید بیوفته.
براید بغلم کرد و منو برد سمت عمارت،گفت:
-نفس بکش باشه؟الان اسپرت رو میارم
به چشماش زل زدم:
-همین الان نزدیک بود بمیری و بعد الان نگران منی؟
در اتاق رو باز کرد و گفت:
-چجوری میتونم نباشم؟
گذاشتم روی تخت و اسپرم رو اورد..جلوم گرفت ولی نگرفتم که بزنم،اخم کرد:
-لجبازی نکن!
با بغض داشتم نگاش میکردم که اخمش باز شد
شرط:۵۰۰ک و لایک پارتا ۱۸۵تا
ولی هیچوقت نتونستم درباره ی عشقی که بهش دارم بگم.
با شروع شدن رقص لارا از فکرای نگران کنندم در اومدم.
برام عین یک رویا بود.. همه چیز این دختر رویایی بود همه چیزش،از لبخندش بگیر تا رقصیدن و خوندنش
هر وقت وارد اتاق میشدم میدیدم داره میرقصه ولی با دیدنم سریع خودشو میزد به اون راه یا میرفت حموم یا توی گوشی یا خودشو سرگرم کتابی که بهش دادم میکرد
چشمم افتاد به بادیگاردا که داشتن نگاش میکردن.
اخمی کردم که همشون سرشون رو پایین گرفتن
به لارا نگاه کردم
چند لحظه بعد متوجه یکی پشت سرش شدم، با یک اسلحه توی دستش
سریع از جام بلند شدم و اسلحه ام رو دراوردم و داد زدم که لارا با دیدنم سرشو پایین کرد و منو اون مرد همزمان شلیک کردیم.
....
ویو لارا
دویدم سمت جونگ کوک که بادیگارد ها با شنیدن صدا ها دویدن سمت باغ..با رسیدن به جونگ کوک جیغ زدم:
-یکی به آمبولانس زنگ بزنه
هیچ کس اهمیتی نداد، با گریه گفتم:
-حرومزاده ها یکاری کنینن
همه با نگرانی از خونه زدن بیرون که مامان جونگ کوک با دیدن ما بلند زد زیر گریه... جونگ کوک شوکه به چشمای اشکیم و نگرانی هام نگاه کرد وقتی دید خیلی حالم بده دو طرف بازوم رو گرفت
توی چشمام زل زد و با صدایی اروم درحالی که مردمک چشم هاش گرد گرد شده بود گفت:
-ا..این خون من نیست
نگاش کردم و با گریه گفتم:
-و...ولی ا..الان تو تیر خوردی،من فکر کردم تو تیر خوردی..پ..پیرهنت خونیه
گفت:
-این مال من نیست لارا اروم باش
با حرفش از لرزش بدنم کم نشد که هیچی تازه اضافه هم شد..محکم بغلم کرد و اسلحه اش رو انداخت که متوجه ضربان تند قلبش شدم.
منم محکم کمرش رو گرفتم،هرکاری میکردم نمیتونستم از گریه هام کم کنم.
صدای گریه هام خیلی بلند شده بود
فکر میکردم آخرش هم بی صدا میمیرم ولی فکر از دست دادن این مرد این فکرو به خاک برد.
گفتم:
-ا..اگه چیزیت میشد م..من چیکار میکردم جونگ کوک
سرمو بوسید و برای آروم کردنم دستش رو پشت کمرم نوازش وار تکون داد...نفس هام تند شد و اینقدر که گریه کردم یه سرفه افتادم..سریع گفت:
-خوبی؟
گفتم:
-نه..نه لعنتی معلومه که نه
منظورم نفس هام نبود..شاید جلوی چشمام...نهههه هیچوقت این اتفاق نمیوفته،نباید بیوفته.
براید بغلم کرد و منو برد سمت عمارت،گفت:
-نفس بکش باشه؟الان اسپرت رو میارم
به چشماش زل زدم:
-همین الان نزدیک بود بمیری و بعد الان نگران منی؟
در اتاق رو باز کرد و گفت:
-چجوری میتونم نباشم؟
گذاشتم روی تخت و اسپرم رو اورد..جلوم گرفت ولی نگرفتم که بزنم،اخم کرد:
-لجبازی نکن!
با بغض داشتم نگاش میکردم که اخمش باز شد
شرط:۵۰۰ک و لایک پارتا ۱۸۵تا
- ۳۴۰.۷k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۲۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط