𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽
Part 16
ماتم برده بود..
چقدر بزرگ و زیبا بود..
سالن اصلی با رنگ های تقریبا تیره و گرم.. اما نه طوری که خیلی تاریک باشه.. از رنگ های خاکستری.. مشکی و قهوه ای برای داخل عمارت استفاده شده بود و به شدت وایب خیلی خوبی میداد..
نگاهی به سقف انداختم ...
با نور های توکار فضای کل عمارت رو روشن کرده بود..
کف سالن از سنگ های براق و تیره پوشیده شده بود.. و مبلمان بزرگ و شیکی با فاصله زیاد از هم در این قسمت سالن قرار داشتن...
سمت چپ سالن راه پله های بسیار بزرگ با نرده های مشکی به طبقه بالا میرسیدن..
حتما وقت و هزینه زیادی برای ساختنش صرف شده..
خلاصه بیشتر شبیه یک قصر بود.. تا یه عمارت..
نگاهم هنوز بین بخشهای مختلف سالن میچرخید که چند خدمتکار با لباسهای مرتب مشکی و سفید به سمتمون اومدن..
همشون با هم با صدایی نسبتا بلند گفتن
∆ خوش اومدین.. ارباب
جونگکوک نگاهی کوتاه بهشون انداخت و سرش رو تکون داد.. و رو به یک خانوم مسن که انگار سر خدمتکار بود گفت..
_اجوما.. همه چیز مرتبه؟
€ بله، پسرم
_اتاق ها امادس؟
€ کاملا اماده هستن..
_اجوما.. کمی خوراکی سبک اماده کن.. تا وقتی لباسام رو عوض میکنم حاضر باشه
€چشم حتما
و بعد بدون هیچ حرفی به سمت طبقه بالا و اتاقش رفت..
من همونجا مونده بودم.. نمیدونستم اتاق من کدومه و باید چیکار کنم..
€دخترم.. خوش اومدی به اینجا.. و امیدوارم بهت خوش بگذره..
+اوو.. خیلی.. ممنونم خانوم..
€میتونی اجوما صدام کنی دخترم
+اوه بله.. اجوما
€خوبه.. ببینم میدونی اتاقت کدومه؟
+راستش.. نه.. انگار یه جورایی گم شدم
€خیلی خب مشکلی نیست..به هر حال اولین بارته که به اینجا میای.. همراه من بیا
+بله..
همراه اجوما به سمت طبقه بالا رفتم.. به اخرین پله که رسیدم.. به یک در قهوه ای رنگ بزرگ اشاره کرد.. که یک اتاق با اتاق جونگکوک فاصله داشت..
€اینجا اتاق توعه عزیزم..
+بله خیلی ممنونم
€خواهش میکنم دخترم.. میتونی بعد از اینکه لباسات رو عوض کردی همراه جونگکوک بیای و غذا بخوری..
+چشم..
و رفت و منم وارد اتاقم شدم..
نگاهی به دکوراسیون داخلش انداختم.. خیلی خوشگل، خاص و بزرگ بود.. واقعا همه چیز این عمارت بی نقص بود
تناژ رنگ هاش.. ترکیبی از قهوه ای و شامپاینی و مشکی بود.. و نور و روشنایی زیادی به اتاق داده بود..
و یک تخت بزرگ در کنار اتاق و کنار پنجره هایی بزرگ با دور قهوه ای بود..
بیخیال شدم و تصمیم گرفتم فقط لباسام رو عوض کنم.. واقعا خیلی احساس سنگینی داشتم..
5 مین بعد..
با هر تلاشی بود، تونستم بالاخره لباسم رو عوض کنم.. یه ست خونگی پاپیونی خوشگل پوشیدم.. که زیاد باز نبود..
بعد رفتم سمت سرویس و وارد شدم..
ارایشم رو کاملا با فوم شست و شو پاک کردم و به صورتم ابی زدم.. نگاهی از اینه به خودم انداختم..
بعد با حوله صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم..
روی صندلی رو به روی میز نشستم و روتین پوستیم رو انجام دادم.. و در اخر موهام رو به سختی باز کردم
و بازشون گذاشتم..
بعد از تموم شدن کارام از اتاق خارج شدم..
نمیدونم چرا اما احساس ضعف داشتم.. و گرسنه بودم
از پله ها پایین رفتم
و به سمت اشپز خونه رفتم.. نگاهم به جونگکوک افتاد که روی صندلی نشسته بود و پاهاش باز بود.. یه تیشرت و شلوارک مشکی هم تنش بود.. رفتم سمتش.. نگاهش به من افتاد..
برای چند لحظه خیره به سر تا پام موند..بعد به خودش اومد و اب دهنش رو قورت داد..
_گرسنه ای؟
+عام.. نه..
_مطمئنی؟
همون لحظه صدایی از شکمم بلند شد.. غار و غور کردن شکمم گفت که گرسنمه و ابروم رفت.. سرمو از خجالت پایین انداختم و لب پایینمو گاز گرفتم..
پوزخند کوتاهی زد..
_بشین
+اوهوم
با خجالت زیاد نشستم کنارش و چیزی نگفتم.. و فقط سرم پایین بود..
تا اینکه صداش بلند شد..
_چرا سرت پایینه؟
+ها؟
_از وقتی نشستی فقط به بشقابت نگاه میکنی
+آخه.. هیچی
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.. بعد گوشه لبش خیلی نامحسوس بالا رفت..
_خجالت کشیدی؟
+نه خیرم.. اصلا
پوزخندش پررنگ تر شد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که متوجه نشدم..
چند لحظه بعد دستم رو به سمت یکی از ظرفهای وسط میز بردم.. اما فاصلهاش یکم زیاد بود..
چند بار دستم رو جلو بردم و عقب کشیدم تا اینکه جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه ظرف رو برداشت و نزدیکم گذاشت..
+ ممنونم
سرشو تکون داد..
یک تیکه از کیک داخل ظرف برداشتم و مشغول خوردن شدم..
چند دقیقهای گذشت و من همچنان مشغول امتحان کردن خوراکیهای مختلف بودم..
+وای..
نگاهش رو از گوشیش گرفت و سمتم چرخوند..
_چیه؟
+این خیلی خوشمزس(کیوت)
نگاهی به ظرف مقابلم انداخت..
_کدوم؟
+همین دیگه..
Part 16
ماتم برده بود..
چقدر بزرگ و زیبا بود..
سالن اصلی با رنگ های تقریبا تیره و گرم.. اما نه طوری که خیلی تاریک باشه.. از رنگ های خاکستری.. مشکی و قهوه ای برای داخل عمارت استفاده شده بود و به شدت وایب خیلی خوبی میداد..
نگاهی به سقف انداختم ...
با نور های توکار فضای کل عمارت رو روشن کرده بود..
کف سالن از سنگ های براق و تیره پوشیده شده بود.. و مبلمان بزرگ و شیکی با فاصله زیاد از هم در این قسمت سالن قرار داشتن...
سمت چپ سالن راه پله های بسیار بزرگ با نرده های مشکی به طبقه بالا میرسیدن..
حتما وقت و هزینه زیادی برای ساختنش صرف شده..
خلاصه بیشتر شبیه یک قصر بود.. تا یه عمارت..
نگاهم هنوز بین بخشهای مختلف سالن میچرخید که چند خدمتکار با لباسهای مرتب مشکی و سفید به سمتمون اومدن..
همشون با هم با صدایی نسبتا بلند گفتن
∆ خوش اومدین.. ارباب
جونگکوک نگاهی کوتاه بهشون انداخت و سرش رو تکون داد.. و رو به یک خانوم مسن که انگار سر خدمتکار بود گفت..
_اجوما.. همه چیز مرتبه؟
€ بله، پسرم
_اتاق ها امادس؟
€ کاملا اماده هستن..
_اجوما.. کمی خوراکی سبک اماده کن.. تا وقتی لباسام رو عوض میکنم حاضر باشه
€چشم حتما
و بعد بدون هیچ حرفی به سمت طبقه بالا و اتاقش رفت..
من همونجا مونده بودم.. نمیدونستم اتاق من کدومه و باید چیکار کنم..
€دخترم.. خوش اومدی به اینجا.. و امیدوارم بهت خوش بگذره..
+اوو.. خیلی.. ممنونم خانوم..
€میتونی اجوما صدام کنی دخترم
+اوه بله.. اجوما
€خوبه.. ببینم میدونی اتاقت کدومه؟
+راستش.. نه.. انگار یه جورایی گم شدم
€خیلی خب مشکلی نیست..به هر حال اولین بارته که به اینجا میای.. همراه من بیا
+بله..
همراه اجوما به سمت طبقه بالا رفتم.. به اخرین پله که رسیدم.. به یک در قهوه ای رنگ بزرگ اشاره کرد.. که یک اتاق با اتاق جونگکوک فاصله داشت..
€اینجا اتاق توعه عزیزم..
+بله خیلی ممنونم
€خواهش میکنم دخترم.. میتونی بعد از اینکه لباسات رو عوض کردی همراه جونگکوک بیای و غذا بخوری..
+چشم..
و رفت و منم وارد اتاقم شدم..
نگاهی به دکوراسیون داخلش انداختم.. خیلی خوشگل، خاص و بزرگ بود.. واقعا همه چیز این عمارت بی نقص بود
تناژ رنگ هاش.. ترکیبی از قهوه ای و شامپاینی و مشکی بود.. و نور و روشنایی زیادی به اتاق داده بود..
و یک تخت بزرگ در کنار اتاق و کنار پنجره هایی بزرگ با دور قهوه ای بود..
بیخیال شدم و تصمیم گرفتم فقط لباسام رو عوض کنم.. واقعا خیلی احساس سنگینی داشتم..
5 مین بعد..
با هر تلاشی بود، تونستم بالاخره لباسم رو عوض کنم.. یه ست خونگی پاپیونی خوشگل پوشیدم.. که زیاد باز نبود..
بعد رفتم سمت سرویس و وارد شدم..
ارایشم رو کاملا با فوم شست و شو پاک کردم و به صورتم ابی زدم.. نگاهی از اینه به خودم انداختم..
بعد با حوله صورتم رو خشک کردم و بیرون اومدم..
روی صندلی رو به روی میز نشستم و روتین پوستیم رو انجام دادم.. و در اخر موهام رو به سختی باز کردم
و بازشون گذاشتم..
بعد از تموم شدن کارام از اتاق خارج شدم..
نمیدونم چرا اما احساس ضعف داشتم.. و گرسنه بودم
از پله ها پایین رفتم
و به سمت اشپز خونه رفتم.. نگاهم به جونگکوک افتاد که روی صندلی نشسته بود و پاهاش باز بود.. یه تیشرت و شلوارک مشکی هم تنش بود.. رفتم سمتش.. نگاهش به من افتاد..
برای چند لحظه خیره به سر تا پام موند..بعد به خودش اومد و اب دهنش رو قورت داد..
_گرسنه ای؟
+عام.. نه..
_مطمئنی؟
همون لحظه صدایی از شکمم بلند شد.. غار و غور کردن شکمم گفت که گرسنمه و ابروم رفت.. سرمو از خجالت پایین انداختم و لب پایینمو گاز گرفتم..
پوزخند کوتاهی زد..
_بشین
+اوهوم
با خجالت زیاد نشستم کنارش و چیزی نگفتم.. و فقط سرم پایین بود..
تا اینکه صداش بلند شد..
_چرا سرت پایینه؟
+ها؟
_از وقتی نشستی فقط به بشقابت نگاه میکنی
+آخه.. هیچی
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.. بعد گوشه لبش خیلی نامحسوس بالا رفت..
_خجالت کشیدی؟
+نه خیرم.. اصلا
پوزخندش پررنگ تر شد و چیزی زیر لب زمزمه کرد که متوجه نشدم..
چند لحظه بعد دستم رو به سمت یکی از ظرفهای وسط میز بردم.. اما فاصلهاش یکم زیاد بود..
چند بار دستم رو جلو بردم و عقب کشیدم تا اینکه جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه ظرف رو برداشت و نزدیکم گذاشت..
+ ممنونم
سرشو تکون داد..
یک تیکه از کیک داخل ظرف برداشتم و مشغول خوردن شدم..
چند دقیقهای گذشت و من همچنان مشغول امتحان کردن خوراکیهای مختلف بودم..
+وای..
نگاهش رو از گوشیش گرفت و سمتم چرخوند..
_چیه؟
+این خیلی خوشمزس(کیوت)
نگاهی به ظرف مقابلم انداخت..
_کدوم؟
+همین دیگه..
- ۸۲۲
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط