یک گوشه نشسته بود و زخمهای دلش را می شمرد و با خود می ...

یک گوشه نشسته بود و زخمهای دلش را می شمرد و با خود می گفت

یک گوشه نشسته بود و زخمهای دلش را می شمرد و با خود می گفت کاش هرگز از غار بیرون نیامده بودم ، به هوای دیدن خورشید . کاش ....


#عشق#سرانجام#عاشقانه#نافرجام#حسرت#عشق_نامعلوم#اسیر#شکستم#🖤
دیدگاه ها (۰)

کاش اونی که تمام هوای دلمهصدامو بشنوه و بدونه چقدر دیدنجای خ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

موضوع :  وقتی که دلش برات تنگ میشه .*****نامجون **کاغذها رو ...

📚 داستان | سهمی که از عشق نداشتدیروز، بلورخانم، همسر احمدآقا...

عاشقانه های شبنم

نـفـرتــ𝑯𝒂𝒕𝒆𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟖 بعد از چند دقیقه‌ پریدم توی حیاط، از جا ...

🌲🏔️📸 ۳ لوکیشن دیدنی و تماشایی مازندران! 😍🤩🌿✨📍🇮🇷🌳 مازندران فق...

فصل دوم : جمله ای جبران ناپذیر زنگ ورزش که خورد، همه با سروص...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_88سرشو آروم ماساژ دادم که چش...

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط