{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_46

رفتم کنار پنجره
عمارت حیاط بزرگ و قشنگی داره
افراد کوک دور تا دور عمارت وایساده بودن

رفتم داخل آشپز خونه
تصمیم گرفتم صبحونه درست کنم

آستینای نداشتمو بالا زدم و رفتم سمت یخچال
یسری چیز میز برداشتم و شروع کردم

هرجا که میرفتم بم پشت سرم میومد
حدود نیم ساعت بعد صبحونه رو آماده کردم

اول برای بم داخل ظرفش غذای مخصوصشو ریختم و بهش دادم
و بعد یسری کار هارو انجام دادم

همونطور که روی میز میزاشتم زیر لب آهنگ زمزمه میکردم

اخرین بشقاب رو که گذاشتم صدای قدم هایی از پله اومد

__________________________
ویو کوک

چشمامو آروم باز کردم و اولین چیزی که متوجه شدم جای خالی کنارم بود
سرمو بلند کردم:
کایلا؟

نبود
با چشمای نیمه خواب از تخت پایین اومدم
موهام هنوز نامرتب بود

از پله ها پایین رفتم
بوی قهوه و نون گرم توی خونه پیچیده بود
کایلا داخل اشپز خونه ایستاده بود
موهاش گوجه ای شده بود
همون لباسای دیشب تنش بود ، یه تاپ و شلوارک وانیلی
داشت روی میز بشقاب میزاشت و آهنگ زمزمه میکرد

خواب از چشمام پرید

تاحالا انقدر به زیبایی کایلا توجه نکرده بودم
صداش هم که بی نقصه
بم کنار پاش نشسته بود و دم تکون میداد

متوجه من شد و با یه لبخند و لحن نرم گفت:
صبح بخیر

نزدیک تر رفتم و پرسیدم:
خودت اینا رو درست کردی؟

بدون مکث گفت:
اوهوم...گفتم امروز یه صبحونه درست کنم

اون نسبت به سنی که داره خیلی بالغ تره

نشستم روی صندلی
قهوه رو گذاشت جلوی من
خودشم نشست روی صندلی روبروم
کف دو دستشو بهم زد و گفت:
نظرت چیه؟

لبخند اومد روی لبم:
خیلی خوبه . ممنونم
مشغول صبحونه شدیم
کایلا یکم بعد گفت:
امروز میری شرکت؟
از اونجایی که امروز برنامه ای نداشتم نیاز نبود برم شرکت و فقط باید یسری از کارای باند رو چک میکردم
گفتم:
نه ، امروز نمیرم
میخوای غروب بریم یه دوری بزنیم؟

سری تکون داد:
باشه ، موافقم

صبحونه رو که خوردیم موقع جمع کردن به کایلا کمک کردم و بعد رفتم اتاق کارم....



#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۳)

پارت ۱۱

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "32""ویو جئون آنجلینا"حوصل...

" ویو لیا " وقتی اب‌پاشید روی صورتم تازه چشمامو باژ کردم و د...

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

چند پارتیـ درخواستیـــــــــــــــــ🧊💔ـــــــــــــــــوقتی ...

رمان عشق ممنوع

𝘞𝘩𝘦𝘯 𝘵𝘩𝘦 𝘩𝘦𝘢𝘳𝘵 𝘤𝘢𝘭𝘭𝘪𝘯𝘨 𝘶𝘴 𝘱𝘢𝘳𝘵:71 میخواستم همه چیزو ول کنم و...

پارت۱۴پرورشگاهorphanageتصمیم گرفتم برم یه دوش ۱۰دیقه ای بگیر...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

من عاشق دشمنم شدم پارت دوم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط